خاله ساناز

واقعاَ که
نویسنده : - ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱
 

مرده شور یه لقمه نون و یه وجب سقفو ببرن که بخاطرش همه چیمونو فدا کردیم !


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : - ساعت ٤:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱
 

اوضاع از نظر من فوق العاده قاراشمیشو کیشمیشیه خدایا  خودت یه کاری بکن


 
comment نظرات ()

 

نویسنده : - ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

داستان کتاب‌فروشی نشرچشمه

سلام

می‌خوام درباره‌ی فقط بخشی از نشر چشمه حرف بزنم؛ کتاب‌فروشی.

نشرچشمهبا فروشگاهش شروع شد؛ تابستان ۶۳. مغازه‌ای کوچیک زیر پل کریم‌خان... کریم‌خانی که یواش‌یواش داشت می‌شد راسته‌ی کتاب‌فروشی‌های پیشرو ــ کلاً خیابون انقلاب و کریم‌خان خیابونای مهمی‌ان؛ اینو بعدها تاریخ ثابت کرد.

پدرم باید کتاب‌فروش می‌شد که شد. وگرنه حظی از زندگی نمی‌برد. حالا می‌خواست کنار خیابون بساط پهن کنه یا مث حالا مدیر نشرچشمه باشه. کتاب‌فروشی چشمه‌ی قدیم عجیب با حسن کیائیان و منش شخصی و اجتماعیش گره خورده بود. این جوون شهرستانی با یه دنیا شور و آرزو می‌خواست دنیا رو عوض کنه.

بچه بودم ولی نه اون‌قدر که دوشنبه‌های مشیری، سه‌شنبه‌های درویشیان و شنبه‌های بابک احمدی یادم بره. هنوز تصویر کدکنی، دولت‌آبادی، براهنی، گلشیری، احمدرضا احمدی، احمد تفضلی، پوینده و خیلیای دیگه با پس‌زمینه‌ی کتاب‌فروشی کوچیک و گرم قدیمی‌مون تو ذهنم پیدا می‌شه.

سال ۸۲ اون مغازه‌ی کوچیک چند متری جابه‌جا شد، بزرگ شد و شد کتاب‌فروشی نشرچشمه‌ی فعلی. طبقه‌ی پایین تغییر چندانی نکرد، ولی طبقه‌ی بالا کافه زدیم و محصولات موسیقی رو زیادش کردیم.

نه که بخوام تعارف کنم، نه... درباره‌ی شغلم، کتاب‌فروشی، توضیحی دارم که گاهی به دوستا و همکارا می‌دم: «مشتریای ما از بین تمام آدمایی که از این پیاده‌رو می‌گذرن، دست‌چین می‌شن.» شاید واسه‌ی همینه که گاهی فکر می‌کنم تو یه جزیره سر می‌کنم با آدمای خوب و دل‌پذیر، دور از همه‌ی بدیا. اگه چشمه براتون مهمه، خودتون مهمش کردین.

این‌جا قاعدتاً باید اسم تک‌تک همکارای جدید و قدیممو بیارم. ولی تعداد زیاده و تو بخش معرفی همکارای سایت اسم و عکس‌شون اومده. ممنون همشونم.

کافه‌مون شهریور ۸۴ بستونده شد. همون‌ روز خاکستری تو سطل آشغال، کاغذی نیم‌مچاله با دست‌خط پدرم پیدا کردم:

«یک‌صد گل سرخ و یک گل نصرانی

ما را ز سر بریده می‌ترسانی

ما گر ز سر بریده می‌ترسیدیم

در مجلس عاشقان نمی‌رقصیدیم.»

 حالا این‌که من چرا سطل‌آشغال فروشگاه رو چک می‌کنم حکایتیه. دوست کارتن‌خوابی دارم که عاشق ادبیاته. می‌گه: «سطل‌آشغال جلوِ کتاب‌فروشیا از صدتا گنج باارزش‌تره.» دیوونه‌ست...


 
comment نظرات ()

 
چه بگویم
نویسنده : - ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

دوستای خوبم می دونم خیلی وقته نیومدم و ننوشتم نمی دونم چرا،خبر تازه ای نیست گرفتارتر از سال گذشته ام،امتحان زبان و درس و مشق دانشگاه و دنبال خونه گشتنو احتمالاً در آینده نزدیک اسباب کشی و این چیزا ............

دیگه از بابا بگم که امروز 425+7=432 روزه ندیدمش 61 هفته و 1 روز هنوز باور نکردم که دیگه نمی بینمش هر پنجشنبه سعی میکنم بهش سر بزنم چون دوست ندارم فراموش بشه  باغچه قبرش حسابی رو براهه گلهاش باز شدن و بوته های انارش شکوفه کردن ولی من بیشتر فکرم متوجه زیرشه به نظرتون بابام الان چه شکلیه.................

دیگه اینکه شبها خوابیدنی خیلی به یاد بابا می افتم خیلی دلم می سوزه که نیست به خوابم هم نمیاد باهام حرف نمی زنه شاید از دستم ناراحته ولی من به حرفاش گوش کردم درسمو می خونم رژیم گرفتم تا سالم باشم مامان رو تا می تونم تنها نمیذارم .............

دیگه اینکه تازگیها به این حس رسیدم همسر حرکاتش طرز دراز کشیدنش خوابیدنش چقدر شبیه بابامه شایدم من همچین فکری میکنم چند روز پیش در یک حرکت سورپریزی و انتحاری کادوی روز زن ازش گرفتم میدونم چند روزی مونده اما کلی ممنونم عشقم..............

آخرشم اینکه بابایی بی وفا شدیا بهم سر نمیزنی....................


 
comment نظرات ()

 
سالگرد بابا
نویسنده : - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٠
 

بابای خوبم قربون صورت ماهت بشم امروز 16 اسفند ماه یکساله چشمای نازتو به دنیا بستی و من خیلی وقته شمارو ندیدم دلم برات یه ذره شده مواظبه همه چی باش بابای خوبم.


 
comment نظرات ()

 
اگر روزی فرزندی داشتم
نویسنده : - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠
 

اگر روزی فرزندی داشتم بیش از هر اسباب بازی دیگر برایش بادکنک می خرم تا

بهش یاد بده که باید بزرگ باشه اما سبک تا بتونه بالا بره

بهش یاد بده چیزای دوست داشتنی می تونن توی یک لحظه از بین برن بدون هیچ دلیل و بی هیچ مقصری پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه!

و بهش یاد بده که چیزایی رو که دوست داره نباید انقدر بهشون نزدیک بشه و فشارشون بده تا راه نفس کشیدنشونو ببنده و از دستشون بده!


 
comment نظرات ()

 
بابا
نویسنده : - ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠
 

سلام بابای گلم

بابا برام دعا کن

خیلی دل تنگتم خیلی خیلی خیلی قربون دستهای زحمت کشت برم من قربونه صورت معصوم و نازت بابا همه چیمو میدم فقط یک لحظه بغلت کنم  یکبار بتونم ببوسمت

بابا برام دعا کن!


 
comment نظرات ()

 
به من محبت کنید!
نویسنده : - ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠
 
پیرمردی در بستر مرگ بود. در لحظات دردناک مرگ، ناگهان بوی عطر شکلات محبوبش از طبقه پایین به مشامش رسید.او تمام قدرت باقیمانده اش را جمع کرد و از جایش بلند شد. همانطور که به دیوار تکیه داده بود آهسته آهسته از اتاقش خارج شد و با هزار مکافات خود را به پایین پله ها رساند و نفس نفس زنان به در آشپزخانه رسید و به درون آن خیره شد. او روی میز ظرفی حاوی صدها تکه شکلات محبوب خود را دید و با خود فکر کرد یا در بهشت استو یا اینکه همسر وفادارش آخرین کاری که ثابت کند چقدر شیفته و شیدای اوست را انجام داده است و بدین ترتیب او این جهان را چون مردی سعادتمند ترک می کند.او آخرین تلاش خود را نیز به کار بست و خودش را به روی میز انداخت و یک تکه از شکلات ها را به دهانش گذاشتو با طعم خوش آن احساس کرد جانی دوباره گرفته است. سپس مجددا” دست لرزان خود را به سمت ظرف بردکه ناگهان همسرش با قاشق روی دست او زد و گفت :
دست نزن، آنها را برای مراسم عزاداری درست کرده ام.
بجای دسته گلی که فردا در قبرم نثار می کنی امروز با شاخه گلی کوچک یادم کن .
به جای سیل اشکی که فردا بر مزارم می ریزی امروز با تبسمی شادم
کن .
به جای متن های تسلیت که فردا برایم می نویسی امروز با یک پیغام
کوچک خوشحالم کن.
به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگ عزیزانمان بر تابوت آنها میگذاریم شاخه ای از آن را همین امروز به آنها هدیه کنیم.
 
ما امروز به هم نیاز دارم نه فردا

 
comment نظرات ()