نویسنده :
- ساعت ۱٠:۳٥ ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠
اگر روزی فرزندی داشتم بیش از هر اسباب بازی دیگر برایش بادکنک می خرم تا
بهش یاد بده که باید بزرگ باشه اما سبک تا بتونه بالا بره
بهش یاد بده چیزای دوست داشتنی می تونن توی یک لحظه از بین برن بدون هیچ دلیل و بی هیچ مقصری پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه!
و بهش یاد بده که چیزایی رو که دوست داره نباید انقدر بهشون نزدیک بشه و فشارشون بده تا راه نفس کشیدنشونو ببنده و از دستشون بده!
نویسنده :
- ساعت ۸:۱۸ ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠
سلام بابای گلم
بابا برام دعا کن
خیلی دل تنگتم خیلی خیلی خیلی قربون دستهای زحمت کشت برم من قربونه صورت معصوم و نازت بابا همه چیمو میدم فقط یک لحظه بغلت کنم یکبار بتونم ببوسمت
بابا برام دعا کن!
نویسنده :
- ساعت ٢:٠٥ ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠
پیرمردی در بستر مرگ بود. در لحظات دردناک مرگ، ناگهان بوی عطر شکلات محبوبش از طبقه پایین به مشامش رسید.او تمام قدرت باقیمانده اش را جمع کرد و از جایش بلند شد. همانطور که به دیوار تکیه داده بود آهسته آهسته از اتاقش خارج شد و با هزار مکافات خود را به پایین پله ها رساند و نفس نفس زنان به در آشپزخانه رسید و به درون آن خیره شد. او روی میز ظرفی حاوی صدها تکه شکلات محبوب خود را دید و با خود فکر کرد یا در بهشت استو یا اینکه همسر وفادارش آخرین کاری که ثابت کند چقدر شیفته و شیدای اوست را انجام داده است و بدین ترتیب او این جهان را چون مردی سعادتمند ترک می کند.او آخرین تلاش خود را نیز به کار بست و خودش را به روی میز انداخت و یک تکه از شکلات ها را به دهانش گذاشتو با طعم خوش آن احساس کرد جانی دوباره گرفته است. سپس مجددا” دست لرزان خود را به سمت ظرف بردکه ناگهان همسرش با قاشق روی دست او زد و گفت :
دست نزن، آنها را برای مراسم عزاداری درست کرده ام.
بجای دسته گلی که فردا در قبرم نثار می کنی امروز با شاخه گلی کوچک یادم کن .
به جای سیل اشکی که فردا بر مزارم می ریزی امروز با تبسمی شادم کن .
به جای متن های تسلیت که فردا برایم می نویسی امروز با یک پیغام کوچک خوشحالم کن.
به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگ عزیزانمان بر تابوت آنها میگذاریم شاخه ای از آن را همین امروز به آنها هدیه کنیم.
ما امروز به هم نیاز دارم نه فردا
نویسنده :
- ساعت ۱۱:٥٩ ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠
در ایـن سـرای بی کسی کسی به در نمی زند
بـه دشــت پــر مـلال مـا پـرنـده پـر نـمی زند
یکی ز شــب گــرفــتـگـان چراغ بر نمی کند
کــسی به کـوچه سـار شب در سحر نمی زند
نــشـسـتـه ام در انـتـظـار این غبار بی سوار
دریــغ کـز شـبــی چـنـین سپیده سر نمی زند
گــذرگـهـی است پر ستم که اندرو به غیر غم
یــکی صـلای آشــنــا بــه رهــگــذر نمی زند
چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات
بــرو کـه هـیچـکس ندا به گوش کر نمی زند
نه ســایه دارم و نه بــر بـیـفکنندم و سزاست
و گــرنـه بر درخـت تـر کـسی تـبر نمی زند
نویسنده :
- ساعت ۱۱:٥٩ ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠
در ایـن سـرای بی کسی کسی به در نمی زند
بـه دشــت پــر مـلال مـا پـرنـده پـر نـمی زند
یکی ز شــب گــرفــتـگـان چراغ بر نمی کند
کــسی به کـوچه سـار شب در سحر نمی زند
نــشـسـتـه ام در انـتـظـار این غبار بی سوار
دریــغ کـز شـبــی چـنـین سپیده سر نمی زند
گــذرگـهـی است پر ستم که اندرو به غیر غم
یــکی صـلای آشــنــا بــه رهــگــذر نمی زند
چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات
بــرو کـه هـیچـکس ندا به گوش کر نمی زند
نه ســایه دارم و نه بــر بـیـفکنندم و سزاست
و گــرنـه بر درخـت تـر کـسی تـبر نمی زند
نویسنده :
- ساعت ۱٢:٥٧ ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠
کوک کن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
کوک کن ساعتِ خویش !
که مـؤذّن، شبِ پیـش
دسته گل داده به آب
و در آغوش سحر رفته به خواب
کوک کن ساعتِ خویش !
شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
که سحر برخیزد
شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
دیر برمی خیزند
کوک کن ساعتِ خویش !
که سحرگاه کسی
بقچه در زیر بغل،
راهیِ حمّامی نیست
که تو از لِخ لِخِ دمپایی و تک سرفه ی او برخیزی
کوک کن ساعتِ خویش !
رفتگر مُرده و این کوچه دگر
خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است
کوک کن ساعتِ خویش !
ماکیان ها همه مستِ خوابند
شهر هم . . .
خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند
کوک کن ساعتِ خویش !
که در این شهر، دگر مستی نیست
که تو وقتِ سحر، آنگاه که از میکده برمی گردد
از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی
کوک کن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر
و در این شهر سحرخیزی نیست
و سـحر نـزدیک است .....
نویسنده :
- ساعت ۱٠:٤٠ ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠
درد من زیستن و مردن در سرزمینی است که مردمش انقلاب کردند تا کارهای قبل از انقلاب رو دزدکی انجام بدن
نویسنده :
- ساعت ٢:٢٧ ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠
بابای گلم سلام ،بابایی چطور دلت اومد منو توی این دنیا تک و تنها بذاریو بری،ْخداییش دلت به کی خوش بود؟منو به کی سپردی؟
بابای گلم باورت میشه امروز چهارشنبه 9- 9-90 9 ماهه همدیگرو ندیدیم هیچوقت پیش نیومده بود اینقدر طولانی همدیگرو نبینیم .
بابای گلم جات خوبه ؟راحتی؟به قولی مارو نمی بینی خوشی؟بابا برام دعا می کنی؟بابا این 9 ماه سخت گذشت ،دیر گذشت،بابای گلم دلم برات تنگ شده بابای گلم دلم واسه بغل کردنت فشار دادنت بوییدنت لمس کردنت تنگ شده !
بابایی برای دل نازکم دعا کن همین.