خاله ساناز

این نیز بگذرد
نویسنده : - ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸
 

زندگی قصه مرد یخ فروشیست
که از او پرسیدن فروختی؟  
 .......گفت: نخریدند تمام شد


 
comment نظرات ()

 
راز اسلام
نویسنده : - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸
 

در اخلاق مسلمانی هر گاه به تو فرمانی می دهند , آن فرمان " اما " و " اگر " دارد .
در اسلام تو را می گویند :
دروغ نگو ... اما دروغ به دشمنان اسلام را باکی نیست.
غیبت مکن ... اما غیبت انسان بدکار را باکی نیست.
قتل مکن ... اما قتل نامسلمان را باکی نیست.
تجاوز مکن .... اما تجاوز به نامسلمان را باکی نیست.
و این " اماها " مسلمانان را گمراه کرده و هر مسلمانی به گمان خود دیگری را نابکار و نامسلمان می‌داند و اجازه هر پستی را به خود می‌دهد و خدا را نیز از خود راضی و شادمان می‌بیند.
و راز نابخردی و پستی مسلمانان در همین است ای شیخ کسلان


 
comment نظرات ()

 
محدوديت ذهني و محدوديتي واقعي
نویسنده : - ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۸
 

ما هم محدوديت هايي را مي پذيريم كه واقعي نيستند. به ما مي گويند يا

ما به خود مي گوييم نمي توان فلان كار را انجام داد و اين براي ما يك واقعيت مي شود

 

 

. محدوديت ذهني به محدوديتي واقعي تبديل مي شود و به همان مستحكمی

چه مقدار از آنچه ما واقعيت مي پنداريم واقعيت نيست بلكه پذيرش ماست

 

؟

 

 


 
comment نظرات ()

 
اصل اول زندگی
نویسنده : - ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸
 

دوستی با مردم دانا چو زرین کوزه ایست

– نشکند –

 چون بشکند نتوان به دور انداختش

دوستی با مردم نادان سفالین کوزه ایست

 – بشکند –

چون نشکند باید به دور انداختش


 
comment نظرات ()

 
این کجا و آن کجا؟
نویسنده : - ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸
 

اول: مردم می گفتند شاه باید برود، شاه هویدا را کنار گذاشت، بعد مردم گفتند شاه باید برود، شاه آموزگار را کنار گذاشت، بعد مردم گفتند شاه باید برود، شاه ازهاری را برکنار کرد، آخرش یک میلیون نفر آمدند توی خیابان و گفتند بختیار هم باید برود، هم شاه و هم بختیار و هم کل مملکت رفت. مردم به خامنه ای گفتند احمدی نژاد باید برود، خامنه ای هاشمی را کنار گذاشت، به او گفتند احمدی نژاد دروغگوست، خامنه ای رئیس قوه قضائیه را عوض کرد.. مردم تکرار کردند احمدی نژاد دیکتاتور است، خامنه ای فرمانده سپاه را عوض کرد و یکی بدتر گذاشت، مردم آمدند توی خیابان و گفتند احمدی نژاد باید برود، بالاخره خامنه ای تصمیم گرفت به جای اینکه بموقع یک آدم بی فایده را حذف کند خودش و کل کشور را نابود کند، ولی به حرف مردم گوش نکند.

دوم: هویدا روشنفکر بود، ولی می گفت من نوکر پادشاهم، هویدا فرانسه را مثل زبان مادری می دانست، ولی کمتر سفر خارجی می رفت، هویدا مسلمان و مسلمان زاده بود ولی همه می گفتند بهایی است، هویدا وقتی سرکار آمد مملکت فقیر و توسعه نیافته بود، ولی وقتی برکنار شد ایران جزو کشورهای بزرگ جهان بود. احمدی نژاد نوکر آقا بود، ولی می گفت من استاد دانشگاهم، زبان فارسی را هم بلد نبود حرف بزند، ولی دائما از شرق به غرب دنیا سفر می کرد و آبروی کشور را می برد، مسلمان بود و مسلمان زاده نبود، ولی مدعی بود که با خدا حرف می زند و در هاله نور است، وقتی سرکار آمد ایران کشوری با ذخیره ارزی فراوان و درآمد نفتی بسیار بالا بود، او بعد از چهار سال کشور را فقیر، بی آبرو، ناامن و پر از دزدی و بی عدالتی کرد و باز هم ماند.

سوم: هویدا با یک پیپ و یک عصا و یک گل ارکیده و یک مادر چادری و یک دنیا کتاب  آمد، یک برادر هم داشت که خودش از بزرگان فرهنگ و سیاست کشور بود، وقتی دولتش تمام شد، بعد از سیزده سال کار، به او گفتند از ایران برو، نرفت و اعدام شد. احمدی نژاد با یک دمپایی و یک پژو قدیمی و یک کاپشن پاره و یک زن چادری آمد، یک برادر هم داشت که کارش کپی کردن از سی دی قاچاق بود، بعد از چهار سال مسافرت به تمام دنیا، همه خانواده اش را سرکار دولتی برد، میلیاردها دلار خرج حفاظتش شد و وقتی هم که به او گفتند دوره ات تمام شد، برو، دهها نفر را کشت و هزاران نفر را زندانی کرد.

چهارم: هویدا هیچ نداشت که  آمد و بعد از سیزده سال همچنان چیزی نداشت، احمدی نژاد با یک پژوی کهنه آمد، بعد از یک سال با دوازده تا ماشین این طرف و آن طرف می رفت، بعد از دو سال با هلی کوپتر برای دیدن مادرش می رفت، بعد از چهار سال برای رد شدن از خیابان هم جرات نداشت بدون هلی کوپتر جایی برود.

ابراهیم نبوی


 
comment نظرات ()

 
هیچ وقت دقت کرده اید.... ؟
نویسنده : - ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۸
 
 
چرا راننده ها زیر بارون دلشون فقط برای زنها می سوزه؟
چرا استادها به دخترها بهتر نمره میدن؟
چرا وقتی بارون میا د، ترافیک میشه؟
چرا تو خونه ۴٠ متری ال سی دی ۵٢ اینچی میذارن؟
چرا به هرکی مسن تره بیشتر اعتماد می کنن؟
چرا از در که میخوان وارد بشن تعارف میکنن ولی سر تقاطع
 به هم رحم نمیکنن؟
چرا تو شهروند و هایپراستار و ... چشم میدوزن به سبد همدیگه؟
چرا از تو ماشین پوست پرتغال می ریزن بیرون؟
چرا تو اتوبان وقتی به ماشین جلویی می رسند چراغ میدن؟
چرا وقتی می رن لباس بخرن بقیه مغازه ها رو هم نگاه می کنن؟
چرا قبل از ازدواج دنبال پول طرف مقابل هستند، نه اخلاقش؟
چرا بعد از ازدواج دنبال اخلاق طرف مقابل هستند تا پولش؟
چرا همه دوست دارن از این کشور برن؟
چرا اونهایی که رفتن می خوان برگردن؟
چرا روز پدر همه لباس زیر(شورت و زیر پیاهن و جوراب) کادو می خرند؟
چرا مردها روز زن ،بیشتر طلا وعطر کادو می خرند؟
چرا فیلم زیاد می بینن ولی کتاب نمی خونن؟
چرا اونهایی که زبانشون خوبه هم فیلم رو با زیرنویس نگاه میکنن؟
چرا باجناقها هیچوقت از هم خوششون نمیاد؟
چرا زنها بچه برادرشون رو بیشتر از بچه خواهرشون دوست دارند؟
چرا پدر دخترها تو خواستگاری کمتر از همه حرف می زنن؟
چرا اکثر مراسم ختم ساعت ۴ بعد از ظهر تشکیل میشه؟
چرا وقتی پشت سر یکنفر صحبت میکنن اصلا فکر نمیکنن این غیبته؟
چرا آخوندها اینهمه پارچه دور سرشون می بندن؟
چرا زنها تو هر مهمونی نباید لباس تکراری بپوشن؟
چرا تو مهمونی اگه موز بخورن بی کلاسیه ولی سیب و پرتغال نه؟
چرا وقتی شکلات تعارف میکنن اگه بیشتر از یکی بردارن زشته؟
چرا بند کتونی رو دور مچ پا میبندن ولی بند کفش رو نه؟
چرا بیدار شدن از خواب تو یه صبح ابری یا بارونی براشون خیلی سخته؟
چرا واسه مهاجرت دنبال یه جای خوش آب و هوا می گردن؟
چرا با اینهمه شاعری که در طول تاریخ دارن شعر ترانه هاشون رو مریم حیدرزاده میگه
چرا با موسیقی سنتی شون نمیشه رقصید؟
چرا سه تار سه تا تار نداره؟
چرا قرارداد کارمندی رو کارفرماها تنظیم میکنن؟
چرا اکثر ماشینها یا سفیدن یا سیاه یا نقره ای؟
چرا نمیشه با کت و شلوار، کتونی پوشید؟
چرا ترکها نمیتونن با هم فارسی صحبت کنن؟
چرا زنها وقتی ابرو بر می دارن روحیه شون بهتر میشه؟(چه ربطی داره ابرو با روحیه؟)
چرا زنها لوازم ارایش رو روی شصتشون تست میکنن؟ چرا مثل کرم پشت دستشون نمی زنن؟
چرا زنها وقتی رژلب می زنن گردنشون رو به سمت آینه دراز می کنن؟
چرا مردها فرق آرایش ۵٠ هزارتومنی با آرایش یک میلیون تومنی رو نمی فهمن؟
چرا کادوهای عروسی رو یه روز بعد از عروسی (پاتختی) می دن؟
چرا وقتی داماد می رقصه بهش پول می دن؟ مگه داماد رقاصه؟
چرا وقتی یکی میمیره مشکی می پوشن؟ چرا نارنجی نمی پوشن؟ اگه مشکی رنگ غمه چرا اینهمه استفاده میشه؟
چرا موقع پخش صحبتهای رئیس جمهور زیرنویس تبلیغاتی نمی ذارن؟
چرا مردم تو تاکسی راجع به سیاست صحبت میکنن؟
چرا مردها هرزگی رو دوست دارن ؟
چرا وقتی به تقاطع می رسن بجای ترمز رو گاز فشار میارن؟
چرا قسمت مردانه اتوبوس بزرگتر از قسمت زنانه است؟
چرا تو اتوبان دست انداز میذارن؟
چرا کسی برای صبحونه کسی رو مهمون نمیکنه؟
چرا پشت شیشه ماشین می نویسن یا ابا عبدالله الحسین؟
چرا تو هر کوچه ای بجای یکی چندتا تکیه هست؟
چرا سر عقد عروس دفعه سوم میگه بله؟
چرا آدمها وقتی عکس میگیرن به یه جای نامعلوم خیره می شن؟
چرا با اینکه همه فضولند از فضولی دیگران ناله می کنند؟
چرا راننده تاکسی ها از همه بدتر رانندگی میکنن؟
چرااااااا....؟

 
comment نظرات ()

 
براستی چرا ما ایرانیها اینگونه هستیم؟
نویسنده : - ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۸
 

غربی ها سالها تلاش می کنند و نرم افزار تهیه می کنند ولی ما حاضر بخرید رسمی آن نیستیم و در عوض قفل آنرا می شکنیم و به این کار خود افتخار هم میکنیم. همین روش در مورد افست کتاب های خارجی نیز صادق است.

ساعتها در صف دریافت چند پاکت شیرسوبسیدی می ایستیم، آنهم با تفاوت قیمتی نا چیز با شیر آزاد، ولی تحمل یک ثانیه دیر حرکت کردن راننده جلویمان را پشت چراغ راهنمایی نداریم.

در رستوران برای پرداخت صورت حساب بشدت تعارف می کنیم تا جایی که ممکن است کار به نزاع بکشد، ولی در اولین فرصت میهمانمان را متهم به گدا صفتی می کنیم.

غربی ها سالها تلاش می کنند و خودرو طراحی می کنند، ولی ما آنرا، با حذف تعدادی از تجهیزاتش،ساده میسازیم و می فروشیم.

غربی ها به قانون احترام می گذارند، ولی ما از قانون می گریزیم.

در غرب هنگامی که مدارس تعطیل میشوند دانش آموزان ناراحت می شوند، اما در ایران دانش آموزان از شادی کیف هایشان را به هوا پرت می کنند.

غربی ها به دانشگاه می روند تا دانش بیاموزند، ما میرویم که مدرک بگیریم.

غربی ها کارها را به شیوه علمی انجام میدهند، ما به شیوه استاد کاری و کد خدا منشی

در ایران فارغ التحصیلان مدیریت و علوم سیاسی غالبا" بیکارند، اما در عوض سیاستمداران و مدیران کشور همه پزشک، مهندس، روحانی و یا بنحوی کارشناسان رشته های دیگرند.

چرا آخرین روایت های نرم افزارها را بلا فاصله روی رایانه هایمان نصب می کنیم ولی هر گز به دنبال استفاده از آن قابلیت جدید نیستیم؟

غربی ها خدمت نظام وظیفه را امری ملی و مقدس می دانند، ما آنرا زور گویی. در قدیم عوام به خدمت نظام وظیفه می گفتند « اجباری»

اگر کسی به «ناموسمان» نگاهی چپ بیندازد می خواهیم شکمش را پاره کنیم، اما براحتی ناموس دیگران را ورانداز میکنیم.

از غالب کردن اجناس قلابی و مواد فاسد به دیگران لذت می بریم.

چرا غالبا" تخیل را به تفکر ترجیح می دهیم؟

چرا غالبا" به دستور پزشک تمام دارویمان را مصرف نمی کنیم و به مجردی که « احساس» بهبودی کردیم مصرف دارو را قطع می کنیم؟

چرا جراحان ایران برخلاف تعرفه های رسمی مبلغ کلانی از بیمار جداگانه دریافت می کنند؟

تقریبا" پنجاه سال است که تیراژ کتاب های غیر درسی در ایران بین 2000 تا 3500باقیمانده است. راستی مگر جمعیت ایران در این مدت ثابت بوده است؟

اکثر تعمیر گاه ها و مغازه دار ها پیاده رو و خیابان را محل کسب و کار خود می دانند و مامور شهرداری هم مدام بدنبال جریمه برای « سد معبر » است.

بخشی از فضای منزل را به مبل و میز نهار خوری اختصاص میدهیم ولی روی زمین می نشینیم و توی سفره غذا می خوریم.

سالها اشیاء دست دوم منزل را در انبار نگه می داریم و از آنها استفاده نمی کنیم، ولی حاضر به بخشیدن آن به افراد مستحق نیستیم.

در هر شرایطی منافع شخصی را به منافع جمع ترجیح میدهیم.

یک عمر از ترس نداری گدا زندگی می کنیم.

برآیند کار دو نفر همیشه کمتر از دو است.

بسیاری از مردم وقتی دستگاهی را می خرند قبل از خواندن دستور کاربری آن، آنرا روشن و با سعی و خطا سعی می کنند طرز کار آنرا یاد بگیرند و انگار مشغول «کشف» طرز کار آن هستند!؟

با طناب مفت حاضریم خود را دار بزنیم.

اگر پزشکی به ما داروی زیاد ندهد یا اگر هیچ دارو ندهد، می گوییم بی سواد است و دیگر به او مراجعه نمی کنیم.

هر کجا صف است فکر می کنیم خیرات است..

فکر می کنیم مالیات پول زور است، ولی هنگامی که خودرو ما به چاله های خیابان می افتد به دولت ناسزا می گوییم.

هنگامی که پلیس ما را جریمه می کند او را نامرد خطاب می کنیم، ولی رانندگان متخلف دیگر را ناسزا گفته و سراغ پلیس می گردیم.

بسیاری از مردم بهنگام گردشگری دوست دارند میوه های روی درخت باغ های دیگران را بچینند، در حالیکه مقدار زیادی میوه همراه خود دارند.

چرا به بدبینی بیش از خوش بینی تمایل داریم؟

چرا حجم غذا برای غالب ایرانی ها مهم تر از کیفیت آن است؟

چرا ده ها سال است که در آشپزی ایرانی تحولی پیدا نشده؟

بیشتر نواقص را می بینیم، ولی در رفع نواقص ناتوانیم

  چرا در میهمانی، ظاهر سازی جای واقعیت را می گیرد؟

منافع زود گذر را به منافع پایداری که دیرتر بدست آید ترجیح می دهیم.

در هر کاری اظهار فضل می کنیم و از گفتن نمی دانم شرم داریم.

کلمه من را بیش از ما بکار می بریم              

در شهر ها خسارتی که چاله ها و دست انداز ها به خودروها وارد میکنند چند هزار برابر هزینه رفع آنها است ولی مدتها آنها را بحال خود رها می کنند.

دریچه نگهداری خطوط تلفن، پنجره های فاضلاب و امثالهم همیشه یا پائین تر و یا بالا تر از سطح اسفالت خیابان است.

غالبا" مهارت را به دانش ترجیح میدهیم.

بیشتر در گذشته بسر میبریم تا جایی که آینده را فراموش می کنیم.

عقب افتادگیمان را بگردن کشورهای قدرتمند و توطئه آنها می اندازیم، ولی برای جبران آن قدمی بر نمی داریم.

دایما" دیگران را نصیحت می کنیم، ولی خودمان به آنها عمل نمی کنیم.

هنگامیکه به هدفمان نمی رسیم آنرا به حساب نصیب و قسمت یا سرنوشت و بدبیاری می گذاریم ولی هرگز به تجزیه و تحلیل علل آن نمی پردازیم.

همیشه اخرین تصمیم را در دقیقه نود می گیریم.

بروایت روزنامه همشهری مورخ 22/1/83 ایران دارای رتبه نخست تصادف در دنیا است.

در ایران موتور سیکلت خودرو خانوادگی است و می شود تا شش نفر هم سوار آن بشوند!

تقریبا" تمام اختراع ها و اکتشاف های دنیا بدست غربی ها انجام شده است، ولی ما در آن سهمی نداریم                  

با وجود اینکه می دانیم اغلب برندگان جوایز المپیاد های دانش سر از خارج در می آورند ولی کاری نمی کنیم و همچنان به برنده شدن افتخار می کنیم.

اعداد ، علم جبر، باروت و شاید خیلی چیزهای دیگر را ما شرقی ها خلق کردیم، ولی آنها استفاده وسیعی کردند، و ما در همان ابتدای کار ماندیم                    

در ایران به مجردی که کمی برف می آید بلافاصله مدارس تعطیل می گردد، حتما" در کانادا، روسیه و کشور سوئد مدارس بیشتر سال تعطیل است!

گرانترین ظروف منزل را برای نمایش در ویترین می گذاریم و هر گز از آنها استفاده نمی کنیم.

ما اساسا" قادر به تئوریزاسیون پدیدار ها نیستیم و طریقه کشف قانونمندی های طبیعت را نمی دانیم، ولی غربی ها بنیاد تفکرشان بر این اساس شکل گرفته است.

چرا یک ایرانی در کانادا یا آمریکا به سرعت پیشرفت می کند، ولی هموطنان او در ایران در حال درجا زدن هستند؟

غربی ها اطلاعات متعارف خود را روی شبکه اینترنت در دسترس عموم قرار میدهند؛ ولی ما آنها را برداشته و از همکارمان پنهان میکنیم...!!!






 
comment نظرات ()

 
دونده
نویسنده : - ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۸
 

امروز حس دونده دوی ماراتن رو دارم  کف سینش می سوزه و دهنش خشکه و لباش متورمه1دونده ای که داره خط پایان رو می بینه اما شایدم سرابه!از پشت سرش و سرعت گامها خبر نداره جلو هم کسی رو نمی بینه ولی شاید یه توهمه صدای هلهله و صوت و هورا نمی شنوه یا شاید نمی خواد بشنوه پس کسی به خط پایان نرسیده می دونید اصلاً واسه چی دویدم؟کاش با همسفرم دوش بدوش بودیم و با هم اول و آخر و وسط می شدیم کاش دنیا وا میستاد تا من پیاده شم!


 
comment نظرات ()

 
نا امید
نویسنده : - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸
 

امروز صبح من خسته و نا امید بودم ،خسته از جدالی بی ثمر و نا امید از آنانکه و هر آنچه که بهش دلبسته و امیدوار بودم امروز صبح بعد از یک شب بی خوابی و چشمای سرخ ورم کرده وقتی توی آیینه نگاه کردم دلم به تمام وسعت سوخت برای این دختر بی پناه ،دختری که یک عمر ه محکم ایستاده،برای هیچ کس بار نبوده حتی بدنیا اومدنی هم مادرش درد نکشیده خودش می گه یکم زیره دلم درد می کرد رفتم بیمارستان همه دسپاچه شدن که بچه داره می آد !این دختره محکم ایستاده همه فکر کردن خوب پس مشکلی نداره ،چقدر دلم می خواست نوازشم کنن ناچار خودم دست کشیدم روی موهام!


 
comment نظرات ()