خاله ساناز

پدر
نویسنده : - ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸
 

ببینم شمایی که این مطلب رو می خونید حالا تو هر سنی باشید دختر یا پسر پیش اومده عصری رو با دوست یا دوستانی توی یه کافی شاپ گذروندید آخر هفته ای رو اکیپی رفتید کوه یا شب با دوست فابریکتون ،همسرتون یا فامیلاش رستوران بودید یا حتی زنگ زدید و شخص خاصی رو واسه ناهار یا شام بیرون دعوت کردید اما خداییش کی زنگ زدید و پدرتون رو واسه شام یا یه عصر تو  کافی شاپ دعوت کردید؟کی دو تایی رفتید سینما و بعدشم رستوران کی واسه این دو گوهر اختصاصی وقت گذاشتید همونطوری که واسه دوست دختر یا پسر یا نامزدتون وقت میذارید یا همانطور که واسه خرید جهیزیه و شال و مانتو و لباس شب و ....... وقت می ذارید،من هیچی نمی گم اما عجله کنید روزی می شه اینو می خونید و اشک حسرت می ریزید بجنبید کبابیای فرحزاد جای خوبین واسه یه جفت دختر و پدر!


 
comment نظرات ()

 
تکرار
نویسنده : - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸
 

اینقدر تکرار کنید تا ملکه ذهنتون بشه


 
comment نظرات ()

 
راز گل سرخ
نویسنده : - ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸
 

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم

خسرو گلسرخی شاعر و نویسنده مردمی در روز دوم بهمن 1322 در شهر رشت متولد شد نام پدرش قدیر بود که گلسرخی در سن 5/1 سالگی این تکیه گاه را از دست داد مادرش بانو شمس الشریعه وحید نام داشت که بعد از مرگ همسرش، خسرو و برادر دو ساله اش فرهاد را نزد پدرش حاج شیخ محمد وحید که در قم می زیست برد. وحید مرد مبارزی بود که در کنار میرزا کوچک خان جنگلی در نهضت جنگل جنگیده بود و بالطبع هنوز هم همان روحیه مبارزه در وجودش بود خسرو توسط چنین مبارزی تعلیم دید و تحت تاثیر نظرات او قرار گرفت حتی شعرهایی به نام جنگلی ها و دامون در این رابطه گفت (دامون به معنی پناهگاه و انبوهی سیاهی جنگل است). در سال 1341 پدر بزرگش فوت کرد آن زمان خسرو دوران تحصیل ابتدایی و متوسطه را در مدارس حکیم سنایی و حکیم نظامی به پایان رسانده بود و بعد از فوت پدربزرگش می بایست چرخ معاش خانواده را بگرداند او و برادرش فرهاد به تهران عزیمت کردند و در خانه ای کوچک در محله امین حضور سکنی گزیدند او روزها کار می کرد و شب ها درس می خواند. خسرو در این سالها از ادبیات نیز غافل نبود در طی این سالها اشعار و مقالات و نقدهای بسیار بر آثار ادبی از سوی او با نام های غیر واقعی و مستعاری چون دامون – خ ، گ – بابک رستگار – افشین راد – خسرو کاتوزیان به چاپ رسید در این زمان گلسرخی، با آموختن زبان فرانسه به طور کامل و زبان انگلیسی در دوره دانشگاهی، دست به ترجمه های ادبی نیز می زد.
کار جدی او در شعر از سال 45 شروع شد. در سال 48 با عاطفه گرگین شاعر و نویسنده همفکرش ازدواج کرد زندگی در کنار عاطفه و تاثیر پذیری از افکار او آثار گلسرخی را غنی تر کرد بطوری که دوران شکوفایی فکری و خلاقیت او در مطبوعات در سالهای 48 تا 52 می باشد البته هیچ اثری از خسرو در زمان حیاتش، به جز آنچه در مطبوعات و جنگ ها انتشار یافت به صورت کتاب چاپ نشد. تنها چیزی که میتوان به عنوان کتاب چاپ شده در میان نوشته های او سراغ گرفت، مقاله ای ست با عنوان ” سیاستِ هنر، سیاستِ شعر” این مقاله برای اولین بار به صورت جزوه از سوی انتشارات (کتاب نمونه) به مدیریت بیژن اسدی پور انجام گرفت. اما بعدا” کاوه گوهرین مجموعه آثار خسرو را در دو مجموعه به نام های ”دستی میان دشنه و دل” و ” من در کجای جهان ایستاده ام” چاپ کرد که این دفتر نیز در آن است. خسرو برای چاپ کتابهایش با (کتاب نمونه) قرارداد بسته بود که به انجام نرسید و بعدها یکی از این دو مجموعه، با نام انتخابی خود گلسرخی “ ای سرزمین من“ چاپ شد. انتخاب نام “پرنده خیس” برای مجموعه دوم به توصیه عمران صلاحی انجام شده است. عمران صلاحی وبیژن اسدی پور که از دوستان گلسرخی بودند تأکید کرده اند که خسرو قصد داشت این نام را بر مجموعه ای از شعرهایش بگذارد.
او چهار سال در کنار همسرش زندگی کرد و ثمره این ازدواج فرزندی به نام دامون بود مدتی بعد از دستگیری گلسرخی عاطفه گرگین نیز دستگیر شد و در دادگاه نظامی به چهار سال زندان محکوم شد با به زندان افتادن او سرپرستی دامون به برادرش سپرده شد. (هم اکنون دامون همراه مادرش در پاریس زندگی می کند).
بیشترین علت دستگیری گلسرخی عضویت در محفلی بود که موقع دستگیری مدت یکسال بود که از این محفل بریده بود در اوائل ورود به آن محفل او متوجه شد که جز حرف و خیال‏بافی و احیانا” چپ‏روی‏های نمایشی و خطرناک هیچ نیست . در آغاز ورود به آن جمعیت کذایی برای اینکه همسر و تنها پسرش را از این گرداب دور کند، ظاهرا از خانواده خود برید. و با عاطفه گرگین تبانی کرد و کوشید تا در انظار این طور جلوه دهد که به علت اختلاف و عدم تفاهم جدا از خانواده خود زندگی می‏کند و این رشته خانوادگی در حال گسستن است. عاطفه در این ظاهرسازی مصلحتی او را یاری می‏داد،
خسرو گلسرخی در 29 بهمن 1352 به جرم شرکت در طرح گروگانگیری رضا پهلوی علیرغم اینکه به خاطر بودن در زندان ساواک هرگز نمی توانست چنین کاری را انجام دهد و صرفا” به خاطر دفاع از عقایدش در دادگاه نظامی به اعدام محکوم و در میدان چیت گر تیر باران شد ..
دادگاه نظامی گلسرخی و دوست همرزمش کرامت الله دانشیان و دفاعیه ای که خسرو گلسرخی کرد هنوز در پیکره تاریخ ایران می درخشد و یکی از صحنه های باشکوه ایستادگی بر سر آرمان تا پای جان است او دفاع خود را چنین آغاز کرد:
به نام نامی مردم:
من در دادگاهی که نه قانونی بودن و نه صلاحیت آنرا قبول داردم از خود دفاع نمی کنم بعنوان یک مارکسییت خطابم با خلق و تاریخ است هر چه شما بر من بیشتر بتازید من بیشتر بر خود می بالم چرا که هر چه از شما دورتر باشم به مردم نزدیکترم و هر چه کینه شما به من و عقایدم شدیدتر باشد لطف و حمایت توده مردم از من قوی تر است حتی اگر مرا به گور بسپارید که خواهید سپرد مردم از جسدم پرچم و سرود می سازند.
او در ادامه گفت زندگی امام حسین نمودار زندگی کنونی ماست که جان بر کف برای خلقهای محروم میهن خود در این دادگاه محاکمه می شویم او در اقلیت بود و یزید بارگاه و قشون و حکومت و قدرت داشت او ایستاد و شهید شد هر چند که یزید گوشه ای از تایخ را اشغال کرد ولی آن چه که در تداوم تاریخ تکرار شد راه حسین و پایداری او بود نه حکومت یزید آن چه را که خلقها تکرار کردند و می کنند راه حسین است.
وقتی دادگاه نظامی حکم اعدام گلسرخی و دانشیان را قرائت کرد آن دو فقط لبخند زدند و بعد دست یکدیگر را به گرمی فشردند و در آغوش هم فرو رفتند
محبوبیت گلسرخی و دانشیان ترس ساواک را برانگیخت آنها به تکاپو افتادند تا شاید در آخرین لحظات در آنها رسوخ کنند به آنها که با شکیبایی منتظر تیرباران بودند پیشنهاد شد که از شاه تقاضای عفو کنند اما آنها فقط پوزخند زدند ساواک وقتی دید با هیچ حربه ای قادر به فریب آنها نیست به گلسرخی پیشنهاد داد که دامون پسرش را قبل از تیرباران ببیند اما گلسرخی به این پیشنهاد هم جواب منفی داد و این در شرایطی بود که همه سلولهای بدنش نام دامون را فریاد می کشید او می دانست که دامون نقطه ضعف اوست و دامون می تواند او را به زندگی امیدوار کند زندگی که او می خواست از دست بدهد تا به وظیفه اش عمل کند آری برای او مرگ یک وظیفه بود وقتی از او تقاضای ندامت نامه می کنند تا در نتیجه دادگاه تخفیف دهند او می گوید هیچ کس از زندگی در کنار زن و فرزند گریزان نیست من مثل هر انسانی زندگی را دوست دارم و دوست دارم مثل هر پدری رنگ چشمان فرزندم را ببینم اما راهی را که انتخاب کرده ایم باید به پایان ببریم مرگ ما حیات ابدی است ما می رویم تا راه و رسم مبارزه بماند اگر من ندامت نامه بنویسم کمر مبارزان را خرد نکرده ام ؟؟؟
در سحرگاه 29 بهمن وقتی او را به چوبه اعدام بستند هنوز لبخند می زند و می خواهد که چشمانش را نبندند چون می خواست با دیدن خورشید به سرای باقی بشتابد ..
او در وصیت نامه اش می نویسد :
من یک فدائی خلق ایران هستم و شناسنامه من جز عشق به مردم چیز دیگری نیست من خونم را به توده های گرسنه و پابرهنه ایران تقدیم میکنم. و شما آقایان فاشیست ها که فرزندان خلق ایران را بدون هیچگونه مدرکی به قتلگاه میفرستید، ایمان داشته باشید که خلق محروم ایران انتقام خون فرزندان خود را خواهد گرفت. شما ایمان داشته باشید از هر قطره خون ما صدها فدایی برمیخیزد و روزی قلب شما را خواهد شکافت. شما ایمان داشته باشید که حکومت غیرقانونی ایران که در 28 مرداد سیاه به خلق ایران توسط آمریکا تحمیل شده در حال احتضار است و دیر یا زود با انقلاب قهرآمیز توده های ستم کشیده ایران واژگون خواهد شد
ضمنا“ یک عدد حلقه پلاتین(طلای سفید) و مبلغ یک هزار و دویست ریال وجه نقد را به خانواده و یا به زنم بدهند.


 
comment نظرات ()

 
چه جوراییاست؟
نویسنده : - ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸
 
اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم...
اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم...
اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم...
اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم...

وقتی که بچه بودم هر شب دعا میکردم که خدا یک دوچرخه به من بدهد. بعد فهمیدم که اینطوری فایده ندارد. پس یک دوچرخه دزدیدم و دعا کردم که خدا مرا ببخش
هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است!

نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن

 


دکتر شریعتی

 
comment نظرات ()

 
1984
نویسنده : - ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸
 

تابحال کتاب “1984″ اثر جورج اورول را نخوانده اید؟ اگر نخوانده اید حتما این کار را بکنید. کتاب فوق العاده ای است، هر چند در نهایت نا امید و سر خورده تان میکند.
این کتاب داستان جامعه ای پس از انقلاب است. (البته کنایه داستان به انقلاب کمونیستی میباشد ولی میتوان به صورت کلی به آن نگاه کرد) انقلابی که به نام برابری و برادری و عدالت شکل گرفته و اکنون تنها چیزهایی که به صورت همگانی عرضه میشود، خفقان، کار مشقت بار، دروغ و شعار است.
کتاب 1984 داستان مسخ است، مسخ تمامی جلوه های انسانیت و وارونه جلوه دادن معانی آنها. و این معانی وارونه را آنچنان ماهرانه در وجود انسان ها جای می دهند که خود آنها باور میکنند که این معانی دروغ عین حقیقت است. آدم میکشند به نام صلح، مغز خود را با چرندیات پر میکنند به نام دانایی، زندگی آدم ها را به یوغ میکشند به نام آزادی، خیانت می کنند به نام وفاداری، نفرت میورزند به نام عشق…

1984 داستان قدرت است، قدرت، قدرت و قدرت. قدرت با برنامه ای دقیق در انتها بر همه چیز فایق می آید بر شرافت، بر عقل، بر آزادی، بر عشق و حتی بر شهوت. و این برنامه چنان دقیق و قدرمتمند است که دهان خواننده را هر چند وقت یک بار از حیرت و تعجب باز میکند.
1984 داستان منهدم ساختن همه چیز است، از جمله گذشته، از جمله زبان، از جمله معیار های خوبی و بدی و بازسازی آن به آن صورت که “آنها” میخواهند.
در این جامعه بزرگترین و تنها جرم “جرم اندیشه” است، قتل و فساد و کلاهبرداری و دزدی مشکلی ندارد، ولی کوچکترین ناهمگونی اندیشه و نگاه با آن چیزی که “آنها” میخواهند، مستوجب شکنجه های طاقت فرساست.

شخصیت اول داستان به نام وینستون نماد انسانیت در این کتاب است، هنوز فکر میکند، هنوز عشق میورزد، هنوز به خاطر از دست رفتن واقعیت رنج میکشد، هنوز گذشته را و انسانیت را به یاد می آورد. اما با نا امیدی تمام شاهد از دست رفتن تمامی داشته های او هستیم، عقل و فکر و شجاعت و دغدغه های او را از بین میبرند. من به عنوان یک خواننده انتظار پیروزی حقیقت های درونی وینستون بر القائات روانی “آنها” را داشتم، حداقل انتظارم این بود که او را با آرمانهایش بکشند، حداقل انسانیت مسیح وار و قهرمان گونه به صلیب کشیده شود.

امااین گونه نمی شود، بلکه ابزارهای انسانیتش را یکی یکی در برابر قدرت آنها از دست میدهد، و در پایان تنهاعشق او برایش می ماند که از شش خوان مسخ کننده سر فراز بیرون میاید و ما را کمی امیدوار میکند، اما عشق هم در خوان هفتم نابود میشود و وینستون عشقش را فدای “خود” میکند (وجالب اینکه عشقش هم او را فدای خود میکند) و تمام داشته هایش را از دست میدهد و بر طبق دلخواه “آنها” دگرگونه شان میسازد و در نهایت یکی از آنها میشود و تنها نماد انسانیت در جامعه در برابر قدرت بی حد و حصر فرو میریزد و هیولاوار و دگرگون شده بر پا میخیزد.

سوالی که برای من و شاید خیلی از خوانندگان دیگر در طول خواندن این کتاب پیش می آید این است: من چقدرمسخ شده ام و خودم نمی دانم؟

به خاطر همین سوال هم که شده این کتاب ارزش یک بار خواندن را حتما دارد.


 
comment نظرات ()

 
خیت!
نویسنده : - ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸
 

بعد از کلی هورا کشیدن خلاصه ساعت ششی در تاتر شهری حضور بهم رساندیمو از بلیط نه اثری بود و نه خبری!بهر حال اگر از احوالات اینجانب پرسیده باشید ملالی نیست جز دوریه شما دوست معظمه یا مکرمه ،فقط اندکی عصرها توده ای غبارآلود با منبعی ناشناس بنام بغض یا عقده گلوی حقیر را می فشرد و منابع آبی چشمی را تخلیه می گرداند ،اکنون نیز یک جفت چشم به مانیتور زل زده و چیزی نمی گوید به پدر و مادرم سلامه گرم گرم برسانید.

 

دوستدار شما کارمند وظیفه زندانی

                                                                      ساناز


 
comment نظرات ()

 
تاتر
نویسنده : - ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۸
 

با اینکه زندگی خودش تاتره و ما هم بازیگرای قهارش اما امروز توی یه عصره پاییزی میخوام واسه خودم باشم !طبق معمول بسیجی وار پیش بسوی انقلاب و کتاب و بعدم تاتر هورررررررررررررررررررررررررررررررررا


 
comment نظرات ()

 
دیکته
نویسنده : - ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸
 

مامانای عزیز امشب  دیکته گفتنی چند کلمه اضافی دارید:

پاییز،لانه جاسوسی ،تسخیر،یو الله ،سی سال بعد،از اول صبح ،پلیس،گاز اشک آور،شعار

نمره شما 19

مامان جان یه غلط داشتی ار روی یوم الله یک صفحه بنویس تا 13 آبان یادت نره!


 
comment نظرات ()

 
بلا تکلیفی
نویسنده : - ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸
 

آنهایی که (از ایران) رفته اند هر روز ایمیلشان را در حسرت نامه از آن هایی که مانده اند باز می کنند و از اینکه هیچ نامه ای ندارند کلافه می شوند.

آنهایی که  (در ایران )  مانده اند  هر روزنهیکروز در میان ایمیلشان را چک می کنند و از اینکه نامه ای از انهایی که رفته اند ندارند کفرشان در میاید.

آنهایی که رفته اند منتظرند آنهایی که مانده اند برایشان نامه بنویسند. فکر می کنند که حالا که ازجریان زندگی آنهایی که مانده اند خارج شده اند انها باید  تصمیم بگیرند که هنوز می خواهند به دوستیشان از دور ادامه بدهند یا نه.

آنهایی که مانده اند منتظرند که انهایی که رفته اند برایشان نامه بنویسند .فکر می کنند شاید انهایی که رفته اند مدل زندگیشان را عوض کرده باشند و دیگر دوست نداشته باشند با آنهایی که مانده اند معاشرت کنند.

آنهایی که رفته ان همانطور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند تا تنهایی بخورند فکر می کنند آنهایی که مانده اند الان دارند دور هم قورمه سبزی با برنج زعفرانی می خورند و جمعشان جمع است و می گویند و می خندند.

آنهایی که مانده اند همان طور که دارند یک غذای سر دستی درست می کنند فکر می کنند آنهایی که رفته اند الان دارند با دوستان جدیدشان گل می گویند و گل میشنوند و از ان غذاهایی می خورند که توی کتاب های آشپزی عکسش هست.

آنهایی که رفته اند فکر می کنند آنهایی که مانده اند همه اش با هم بیرونند. کافی شاپ  می روند .خرید می روندبا هم کیف دنیا را می کنند و آنها را که ان گوشه دنیا تک افتاده اند فراموش کرده اند.

آنهایی که مانده اند فکر می کنند آنهایی که رفته اند همه اش بار و دیسکو می روند و خیلی بهشان خوش می گذرد و آنها را که توی این جهنم گیر افتاده اند فراموش کرده اند.

آنهایی که رفته اند می فهمند که هیچ کدام از ان مشروب ها باب طبعشان نیست و دلشان می خواهد یک چای دم کرده حسابی بخورند.

آنهایی که مانده اند دلشان می خواهد بروند یکبار هم که شده بروند یک مغازه ای که از سر تا تهش مشروب باشد که بتوانند هر چیزی را می خواهند انتخاب کنند.

آنهایی که رفته اند همانطور که توی صف اداره  پلیس برای کارت اقامتشان ایستاده اند و می بینند که  پلیس با باتوم خارجی ها را هل می دهد فکر می کنند که آن جهنمی که تویش بودند حداقل کشور خودشان بود.حد اقل احساس نمی کردند طفیلی هستند.

آنهایی که مانده اند همانطور که گشت ارشاد با باتوم دختر ها را سوار ماشین می کنند فکر می کنند که آنهایی که رفته اند الان مثل آدم های محترم می روند به یک اداره مرتب و کارت اقامتشان را تحویل می گیرند.

آنهایی که رفته اند همانطور می نشینند  پشت  پنجره و زل می زنند به حیاط و فکر می کنند به اینکه وقتی برگردند کجا کار گیرشان میاید و ایا اصلا کار گیرشان میاید؟

آنهایی که مانده اند فکر می کنند که انهایی که رفته اند حال کرده اند و حالا میایند جای آنها را سر کار اشغال می کنند و آنها از کار بیکار می شوند.

آنهایی که مانده اند فکر می کنند آنهایی که رفته اند حق ندارند هیچ اظهار نظری در هیچ موردی بکنند چون دارند انور حال می کنند و فورا یک قلم برمی دارند و اسم انوری ها را خط می زنند.

آنهایی که رفته اند هی با شوق بیانیه ها را امضا می کنند و می خواهند خودشان را به  جریان سیاسی کشوری که تویش نیستند بچسبانند.

آن هایی که مانده اند  در حسرت بی بی سی بی سانسور کلافه می شوند.

آنهایی که رفته اند هیچ سایت خبری را نمی خوانند. ربطی بهشان ندارد خبر کشور هایی که تویش هستند

آنهایی که مانده اند می خواهند بروند.

آنهایی که رفته اند می خواهند بر گردند.

آنهایی که مانده اند از آن طرف مدینه فاضله می سازند.

آنهایی که رفته اند  به کشورشان با حسرت فکر می کنند.

اما هم آنهایی که رفته اند و هم آنهایی که مانده اند در یک چیز مشترکند :

آنهایی که رفته اند احساس تنهایی می کنند. آنهایی که مانده اند هم احساس تنهایی می کنند. کاش جهان اینقدر با ما نامهربان نبود.


 
comment نظرات ()

 
زندگی کن
نویسنده : - ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸
 

هنوز هم بعد از این همه سال، چهره‌ی ویلان را از یاد نمی‌برم. در واقع، در طول سی سال گذشته، همیشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگی را دریافت می‌کنم، به یاد ویلان می‌افتم ...

ویلان پتی اف، کارمند دبیرخانه‌ی اداره بود. از مال دنیا، جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت. ویلان، اول ماه که حقوق می‌گرفت و جیبش پر می‌شد، شروع می‌کرد به حرف زدن ...


روز اول ماه و هنگامی‌که که از بانک به اداره برمی‌گشت، به‌راحتی می‌شد برآمدگی جیب سمت چپش را تشخیص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.

ویلان از روزی که حقوق می‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته می‌کشید، نیمی از ماه سیگار برگ می‌کشید، نیمـی از مـاه مست بود و سرخوش.

من یازده سال با ویلان هم‌کار بودم. بعدها شنیدم، او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل می‌شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می‌کشید. به سراغش رفتم تا از او خداحافظی کنم.

کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن، عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کند زندگی‌اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟

هیچ وقت یادم نمی‌رود. همین که سوال را پرسیدم، به سمت من برگشت و با چهره‌ای متعجب، آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام وضع؟

بهت زده شدم. همین‌طور که به او زل زده بودم، بدون این‌که حرکتی کنم، ادامه دادم:
همین زندگی نصف اشرافی، نصف گدایی!!!
ویلان با شنیدن این جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد:
تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟

گفتم نه

گفت: تا حالا همه پولتو برای عشقت هدیه خریدی تا سورپرایزش کنی؟
گفتم: نه !

گفت: اصلا عاشق بودی؟

گفتم: نه
گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟
گفتم: نه !
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟
با درماندگی گفتم: آره، .... نه، ... نمی دونم !!!

ویلان همین‌طور نگاهم می‌کرد. نگاهی تحقیرآمیز و سنگین ....

حالا که خوب نگاهش می‌کردم، مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله‌ای را گفت. جمله‌ای را گفت که مسیر زندگی‌ام را به کلی عوض کرد.

ویلان پرسید: می‌دونی تا کی زنده‌ای؟
جواب دادم: نه !
ویلان گفت: پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی


 
comment نظرات ()

 
گریه
نویسنده : - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸۸
 

امروز یکی از همکارا که از قضا دوسته تنهاییه منه و حرف همو خوب می فهمیم پدرش رو از دست داد هر چی با خودم کلنجار رفتم بهش زنگ بزنم نتونستم گریه می کنم ناراحت ترش می کنم امروز گریه کردم نه برای دوستم شاید برای خودم و موبایلم که روزی باید شنونده این خبر باشن !کسی از آینده خبر نداره اما اگه روزی شنیدید من نیستم و بابام هست برای من بخندید و برای پدرم بگریید.


 
comment نظرات ()

 
نقشهای ما
نویسنده : - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸۸
 

آدمیزاد همه عمر غر زد اما همه چیرو خواست و ازش نگذشت مامان و خاله و خواهرو دید که چه مشکلاتی با شوهرانشون دارن اما با خودش گفت نه! من درست انتخاب می کنم ،من درست ازدواج می کنم .آقایون محترم یه عمر از غر زدن و زیاد حرف زدن زنا گفتن اما همگی هم ازدواج کردن و بدبخت شدن.حالا هم که جدیداً مد شده از اه و پیف بچه هاشون می نویسن از اینکه مریضه آب بینیش آویزونه و تو فلان مهمونی دامن رو کثیف کرد و شب نذاشت بخوابم و آخر سر هم تو مطب دکتر نازایی ردیفن و اصرار واسه بچه دار شدن یا اوناییکه دارن اصرار به ٢ تا داشتن حتماً پسر داشتن ١ ما نفهمیدیم چطور اینهمه روله فرزند،همسر،مادر یا پدر ،کارشناس فلان دفتر و ................ رو می خواید اما پس چیرو نمی خواید؟چرا غر می زنید؟

بخدا پشیمونم نیستید چون اگه لبودید علاجش می کردید!


 
comment نظرات ()

 
خوش بحاله دیوونه........
نویسنده : - ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸
 

شنیدین می گن واسه غمخور غم می رسه واسه عرق خور عرق؟حالا فکر می کنید حکایت من حکایته غمخورست یا عرق خوره؟آقا پنجشنبه ای عصر داشتم می رفتم بیرون خرید لوازم شستشو واسه سرایدار تا جمعه پله هارو بشوره از قضا پست بانک محترم هم یه کارت داده دسته مامان و بابای ما که برن حقوقشونو الکترونیکی دریافت کنن آخه یکی نیست بگه اینا چششون می بینه؟گیرم هم ببینه با دستگاه می تونن کار کنن؟می دونن روزی 200 تومن بیشتر نمی شه گرفت خلاصه گفتم مامانم ببرم هم بهش کار با دستگاه رو یاد بدم هم هوا بخوریم این کارا رو کردیم و برگشتنی نمی دونم چی شد مامان یه کوچولو خورد زمین حالا دستش تو آتلو و 2 هفته وبال گردن !حالا اونایی که از خوشحالیم خوشحالن من غمخورم یا عرق خور؟


 
comment نظرات ()

 
عمر
نویسنده : - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ آبان ۱۳۸۸
 

عمر طبیعی انسان در مقابل عمر پیدایش هستی دو دهم ثانیه است حالا هی عمرتون رو با بحث و جدل با آدمای وقیح که چیزی برای از دست دادن ندارن هدر بدید یا این دو دهم ثانیه رو قهر باشید خونه همدیگه نرید با هم قرار نزارید بهم نگید دوست دارم همدیگه رو بغل نکنیددنبال چک وصول نشده تو راهروهای دادگاه بالا پایین بدویید یا چه میدونم خونه بسابید یا عصرای جمعه بگید چیکار کنیم دلمون گرفت یا بخاطر یه اپسیلون زدگی بلوزی رو که خریدید تو این ترافیک برید جمهوری و پس بدید یا برای پرو لباس 300 بار برید خیاطی

می دونم همه پاساژها رو گشتید اونو که شما می خواید ندارن!

 خداییش خدا خیلی خودش رو تحویل نگرفته؟ گفته

 فتبارک الله احسن الخالقین


 
comment نظرات ()

 
پاییز
نویسنده : - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ آبان ۱۳۸۸
 

بالاخره یه دو تیکه ابر باردار بهم خوردن و یه نمه اشکی حواله ئ زمین شد ،دیروز عصری با دوستی یه قهوه ای خوردیم و از قدیما گفتیم واقعاً صحبت از گذشته چه حسی می ده انگار واقعاً دچار نوستالژی و حسرت گذشته رو خوردن شدم جاتون خال از انقلاب تا وسطای جهان آرا روهم پیاده رفتم خداییش خوش گذشت یکم خنک شدیما،تازگیا یه دوستی به اسم یه دوست واسم کامنت میذاره خیلی خوشحالم و ازش ممنون پاییز رو واقعاً دوست دارم


 
comment نظرات ()

 
مرگ
نویسنده : - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آبان ۱۳۸۸
 

یه چیزه جالب هیچ فکر کردین اگه آدمی که زیاد ازش خوشتون نمی آد یا حتی متنفرید بمیره چه حسی بهتون دست میده؟دلتون می گیره یا خوشحال می شید؟بی تفاوتید یا پشیمونی بهتون حمله می کنه؟شاید یه خدا رحمت کنه بگید و اصلاً فراموش کنید!

یه چیزه جالبتر تو زندگی احساس خوشبختی می کنید؟ اصلاً خودتونو لایقه خوشبختی می دونید یا فقط به این خاطر که نون شب دارید و یه سقف بالای سر احتمالاً پسر یا دختره ترشیده  یا عقیم و نازا نیستید یه زنگوله پا تابوت دارید و سرطان و ایدزم ندارید شاکرید و بس؟

از این موضوعای جالب زیاد داریم فقط خداییش شما خط تعادل زندگیتونو می دونید کجاست؟گمش نکردید ؟مال منو ندیدید؟


 
comment نظرات ()

 
مرگ
نویسنده : - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آبان ۱۳۸۸
 

 
comment نظرات ()

 
جنسیت
نویسنده : - ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸
 

خوب شد دو جنس بشر بیشتر نداریم وگرنه چه آشی می شد زندگی !دو جنس داریم و اونوقت اینهمه قانون اینهمه شرط و شروط اینهمه بی عدالتی!خوبه پول یه مقوله بیشتر نیست اونوقت اینهمه موضوع اقتصادی،فقر ،ثروت ،سرمایه ،فحشا!................خوب شد تو بهترین حالت عمر مفید آدما 80 یا 90 سال بیشتر وگرنه سر همو می خوردن ............اینروزا مطمئن شدم که ایرانی ها همه مشکل روانی پیدا کردن حس تلافی کردن تو نگاهشون موج می زنه!


 
comment نظرات ()

 
پشیمانی
نویسنده : - ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ آبان ۱۳۸۸
 

این روزها به هر قشری نگاه می کنی پشیمونه!دختر خاله ئ فرنگ رفته ،مهندسه خسته که واسه فوق رفته کانادا و موندگار شده اون یکی که مهاجرت گرفته استرالیا منی که اینجام و هیچجا نرفتم ففط ننه قمر و ننه ئ من هستن که خوش و خرم صبحا پا می شن صبونه می خورن واسه ناهار غذا بار می ذارن میرن نون و سبزی می خرن خونشون مثل دسته گله تر و تمیز عصراهم دیوارای خونه خفشون نمی کنه و حوصله شونم سر نرفته با کسی تماس نمیگیرن که حرفاشونو بگن و به اصطلاح خالی شن و از سیاست و اقتصاد و حقوق زنان و هوو و زن صیغه ای شوهرشونم نمی ترسن که هیچ بهش فکرم نمی کنن شوهراشونم که بابا جونه ما باشن نه جایی با کسی کاری دارن نه چیزه مخفیی دارن نه موبایل دارن نه سرشون شلوغه نه اینکه یه ننه ئ مزاحم دارن نه خواهری که داداشی داداشی کنه و مامانای مارو حرص بده هیچی  اشکشونم جاری نیست خواهر ما قافله رو بدجوری باختیم با باصطلاح مدرنیته


 
comment نظرات ()