خاله ساناز

یارانه ملت به دولت !
نویسنده : - ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸
 
 آقای احمدی‌نژاد،من به شمایارانه می‌دهم!

 از وقتی بحث هدفمند کردن یارانه ها مطرح شده، بارها دولت و حامیانش منت بر سرمان گذارده اند که فلان مقدار به مردم یارانه می دهیم. مدام قیمت های جهانی اجناس را به رخمان کشیده اند و ....
از قبض آب و برق گاز گرفته تا برنامه های رسانه ملی پر بوده از لطف بیکرانی که دولت بر رعیت خود روا داشته و ملت با حیف و میل این نعمت، دولت را بر ان داشته اند تا فکری برای هدفمند کردن بیاندیشد تا خدای ناکرده مستکبران حقی از مظلومان نستانند.

امیدوار بودیم از گوشه ای، روزنامه ای، مجلسی، جایی کسی بلند شود و بگوید جناب آقای احمدی نژاد هر آنچه گویی درست. ممنون از این همه یارانه ای که داده ای و ببخشید که ما بلد نبودیم استفاده از این لطف شما را! ولی آیا یک بار نشسته اید و حساب کنید که این ملت روزانه چقدر یارانه پای دولت شما می ریزند و منتی هم ندارند؟

آقای احمدی نژاد بگذارید برایتان مثالی بزنم. مثالی بزنم از قشری از جامعه که جناب عالی وقت و بی وقت، ربط و بی ربط، جا و بی جا خود را از آن قشر دانسته اید. قشری که در این چهار سال و اندی به جرم همکار بودن با شما کمترین افزایش حقوق را داشته اند. قشری که آن طور که از فرم های اقتصاد خانوارتان هم بر می آمد برنامه های ویژه ای برایشان داشته اید و دارید. آری درست حدس زده اید اعضای هیئت علمی دانشگاه ها را می گویم. می خواهم از این قشر مثالی بزنم تا اوضاع دیگر اقشار را خودتان حدس بزنید.
هیچ می دانید یک استاد یار در دانشگاه های کشور هایی که نان فلان مقدار هست و بنزین بهمان مقدار سالیانه چقدر حقوق می گیرند؟ مطمئن هستم که می دانید: بیشتر از صد هزار دلار.

اما در اینجا که شما بنزین صد تومانی و نان بیست و پنج تومانی مرحمت می کنید چقدر؟
این را گمان نکنم بدانید. چون هیچگاه نه دانشجوی دکترا بودن شغل اول و اصلیتان بوده و نه هیئت علمی بودن! شغل اصلیتان یا استاندار بوده یا شهردار یا رییس جمهور! پس بگذارید من بگویم: یک استادیار در ایران سالیانه کمتر از از پانزده هزار دلار دریافت می کند!

اگر اختلاف بین قیمت بنزین اینجا و انجا اسمش یارانه ایست که شما به ما می پردازید، نام آن هشتادوپنج هزار دلاری که تفاوت حقوق آنجا و اینجاست چیست؟ آیا چیزی بجز یارانه ای است که یک استادیار دانشگاه به شما می پردازد؟

آقای احمدی نژاد. من هم با شما موافقم یارانه ها باید هدفمند شود، اصلا حتی با آن حذف یارانه ها هم موافقم. ولی اگر این ملت هم بخواهند یارانه ای که به شما می پردازند را هدفمند کنند چه باید کنند؟ آیا راهی هست؟
ایا این مجلسی که اختیار تام به شما داد تا یارانه ها را هدفمند کنید به یک استادیار، یک کارمند یک کارگر هم اجازه می دهد که یارانه ای به دولت ندهد؟

شما چه فکر می کنید؟


 
comment نظرات ()

 
کیمیا
نویسنده : - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸
 

مسعود کیمیایی در روز ۸ مرداد ۱۳۲۰ در کوچه سید ابراهیم خیابان ری تهران متولد شد.بعد از آن به ترتیب در کوچه دردار، آصف الدوله، سقاباشی، عین الدوله و نهایتاً در خیابان بهار ساکن شدند.او دو خواهر و یک برادر دارد. دیپلم متوسطه را از دبیرستان بدر گرفت. بعد ازاتمام دبیرستان کم کم وارد عوالم روشنفکری شد و همراه چند تن از دوستان علاقه مند، گروه انتشارات طرفه را درست کردند.از همان دوره به موسیقی هم علاقه مند شد و چند ساز مانند پیانو و گیتار را در حد غیر حرفه، شیرین می نوازد.اما بیشترین کشش و علاقه او به سینما بود. او تا کنون دوبار ازدواج کرده؛ نخست با گیتی پاشایی (آهنگساز و خواننده)، که حاصل آن پولاد کیمیایی (هم اکنون بازیگر) بود و ازدواج دوم با فائقه آتشین که بی شک مطرح ترین ومحبوب ترین چهرهٔ نیم قرن گذشته ایران است.کیمیایی از آن دسته کارگردانان به اصطلاح تحصیل کرده نیست ؛ نه به کلاس سینمایی رفته و نه زبان خارجه می داند؛ تمام آموخته های تکنیکی و فنی او از سینما به حضور در گروه دستیاران فیلم قهرمانان به کارگردانی ژان نگولسکو و دستیاری ساموئل خاچیکیان در فیلم خداحافظ تهران محدود می شود. به جز آن هرچه هست، استعداد ذاتی و ذوق و سلیقهٔ او درسینماست.

تِم اغلب فیلم های کیمیایی را باورها و ارزش هایی دوست داشتنی می سازد که یا از بین رفته و یا کمرنگ شده است .کیمیایی از جوانمردی، غیرت و رفاقت تا سر حد مرگ قصه می گوید و اسطوره هایش را با این صفات در بستر جامعهٔ امروزی با مشکلات سیاسی- اجتماعی درگیر می کند تا از ارزش های خود دفاع کنند. ارزش هایی که مردم خیلی دوستشان دارند ولی با زندگی مدرن در تناقض می باشد؛ وقدرت کیمیایی در بیان این پیچیدگی و تناقض است. هرگاه که دور از شعارهای روشنفکرانه، سراغ یکی از اسطوره های خود رفته که داستان دراماتیکی در اجتماع مدرن امروزی دارد، کیمیایی بهترین فیلم هایش را ساخته.

بخش مهمی از جذابیت فیلم های کیمیایی مربوط به دیالوگ ها و مونولوگ های خاص اوست. کیمیایی زبان عامیانه(کوچه وبازار) رابه خوبی می شناسد و در ایجاد ضرباهنگ مناسب برای ادای آنها مهارت زیادی دارد. دیالوگ هایی که با ریتمی حیرت انگیز مخاطب را به قلاب میکشد. مشهور ترین دیالوگ های تاریخ سینمای ایران مربوط به کیمیایی و علی حاتمی است.

  • - قیصر (۱۳۴۸)
  • - رضا موتوری (۱۳۴۹)
  • - داش‌آکل (۱۳۵۰)
  • - بلوچ (۱۳۵۱)
  • - خاک (۱۳۵۲)
  • - گوزن‌ها (۱۳۵۴)
  • - پسر شرقی (کوتاه، ۱۳۵۴)
  • - غزل (۱۳۵۵)
  • - اسب (کوتاه، ۱۳۵۵)
  • - سفر سنگ (۱۳۵۶)
  • - خط قرمز (۱۳۶۱)
  • - تیغ و ابریشم (۱۳۶۴)
  • - سرب (۱۳۶۷)
  • - دندان مار (۱۳۶۸)
  • - گروهبان (۱۳۶۹)
  • - ردپای گرگ (۷۱-۱۳۷۰)
  • - تجارت (۱۳۷۳)
  • - ضیافت (۱۳۷۴)
  • - سلطان (۱۳۷۵)
  • - مرسدس (۱۳۷۶)
  • - فریاد (۱۳۷۷)
  • - اعتراض (۱۳۷۸)
  • - سربازان جمعه (۱۳۸۲)
  • - حکم (۱۳۸۳)
  • - رئیس (۱۳۸۵)
  • - محاکمه در خیابان (۱۳۸۷)
  • - تبعید سایه‌ها (۱۳۸۸)

  •  
    comment نظرات ()

     
    علاقه
    نویسنده : - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸
     

    واسم جالبه اینهمه علاقه به کارم که صبحه شنبه بعد از 2 روز تعطیلی به امید تعطیلی تاسوعا و عاشورای 2 هفته دیگه اومدن سرکار البته خیلی کارای شخصی عقب افتاده هم داشتم که نیاز به کامپیوتر و نتیجتاً اومدن سرکار داشت. امروز با خودم فکر کردم اگر چیکاره می شدم با اشتیاق می اومدم سرکار این رو از زبان یه  شخصی شنیدم که گفت تو باید تحلیلگر می شدی !جالبه که وقتی اینو شنیدم لبخنده رضایت رو لبم نشست و خودمم بالاخره فهمیدم چی می خواستم تحلیل مسائل بخصوص اجتماعی و بزرگنمایی نقاط ضعف در جهت  و  چاره اندیشیه ریشه ای و البته توی برخی مسایل ارضای نیازهای شخصی!

    فکر کنم من ساناز هیتلر اینا باشم چون اصلاً به برابری انسانها اعتقادی ندارم

    خوشبختم دوستانلبخند


     
    comment نظرات ()

     
    0
    نویسنده : - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸
     

     
    comment نظرات ()

     
    0
    نویسنده : - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸
     

     
    comment نظرات ()

     
    چرا 13 نحسه؟
    نویسنده : - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۸
     

    خشایار شاه در روز جشن تاجگذاری در حال مستی از ملکه وشتی میخواهد در برابر مردان آمده تا زیبایی او را به رخ مهمانان بکشد اما ملکه به دلیل حجب و حیا و عفت ایرانی اش قبول نمیکند و به همین دلیل پادشاه خشمگین تصمیم میگیرد شخص دیگری را به عنوان ملکه انتخاب کند.در این بین یک دختر یهودی به نام هدسه یا استر مورد توجه شاه قرار میگیرد،این دختر که همراه با عده ای از زنان زیبا به قصر آمده بودند ابتدا با همکاری پسرعمویش مردخای که قیم او نیز هست هامان وزیر خشایارشاه را برکنار کرده، میکشند و مردخای را جانشین وی میکنند و سپس از خشایارشاه اجازه کشتن دشمنان یهود را در ۳ روز متوالی میگیرند به این ترتیب در طی این ۳ روز بیش از 77 هزار نفر از ایرانیان را که در میانشان زنان و کودکان نیز قرار داشتند، با بیرحمی تمام به قتل رسانده، اموالشان را به غارت میبرند و به مناسبت این پیروزی بزرگ و قتل عام بی سابقه تاریخی جشن میگیرند.

    این جنایت هنوز هم با گذشت ۲۶ قرن هرساله توسط یهودیان در تمام دنیا جشن گرفته میشود ، یهودیان در این روز لباسهایی شبیه شخصیتهای این داستان پوشیده و با بازی کردن نقشهای آنها این جنایت بزرگ را با نام از بین بردن دشمنان یهود تجدید خاطره میکنند.
    این نسل کشی بی سابقه در سه روز که روز آخر آن مطابق با روز ۱۳ فروردین بود اتفاق افتاد به همین دلیل است که روز ۱۳ فروردین در نزد ایرانیان روز نحسی بوده است. برخلاف تصور عده ای که این نحسی روز ۱۳ فروردین را تنها مرتبط با عدد ۱۳ و یک فرهنگ غربی میدانند و به آن حالت خرافه پرستی و جهل داده اند تا خاطره این جنایت بزرگ را از خاطره ها ببرند این نحسی مرتبط با پوریم و این نسل کشی است زیرا ایرانیان از همان زمان سیزدهم فروردین را که مصادف با آن ایرانی کشی وحشیانه بود به عنوان نماد مبارزه و اعتراض به جنایت یهود ، که آنها را سراسیمه از خانه و کاشانه شان فراری داده بودند برگزیده و سر به کوه و صحرا می گذارند . و نافرخندگی سیزده ی فروردین را دور از خانه بدر می کنند گرچه که قبلتر در بین ایرانیان بوده رسم سیزده بدر ولی بخاطر پوریم و نسل کشی ایرانیان ماندگار شده
    برخی اعتقاد دارند که این نسل کشی را میتوان نوعی هولوکاست به حساب آورد. هولوکاستی که به گفته کتاب مقدس در طی ۳ روز اتفاق افتاده و در طی آن 77 هزار ایرانی به قتل رسیده اند. هولوکاستی که روز به انجام رسانیدن آن یکی از بزرگترین جشنهای آیینی محسوب میشود ،در روز اول آن برای شکرگزاری به درگاه خدا روزه گرفته و در روزهای بعد به رقص و پایکوبی پرداخته و خدا را به خاطر این معجزه و نسل کشی عظیم شکر میکنند.
    چگونه است که یهودیان در قبال واقعه ای مانند هولوکاست که سندیت آن مورد تردید است اینگونه آه و فغان سرداده و داستانها و فیلمهای متعددی برای محکوم کردن آن میسازند و اجازه نمیدهند هیچکس درباره وجود داشتن آن به خود تردیدی راه دهد اما به خود اجازه میدهند روزی را که قتل عامی بدتر از نازیها را در قبال ایرانیان به اسم ضدیهود داشته جشن بگیرند؟ آن هم ایرانیانی که آنها را پس از آواره شدن در کشور خود راه داده و اجازه زندگی مستقل و آزاد را به آنها داده اند؟
    این جشن گرفتن قوم یهود در تمام دنیا حتی در ایران در حالی صورت میگیرد که همه سعی میکنیم در دنیایی زندگی کنیم که در آن زندگی انسانها مهم است و کشته شدن حتی یک انسان جنایتی بزرگ محسوب میشود و یهودیان نیز خود را موجوداتی بی آزار و مظلوم میدانند .چگونه میتوان چنین عملی را توجیه کرد؟ آیا این جنایت چیزی جز نژادپرستی و بی ارزش دانستن اقوام دیگر است؟ آن هم قومی که به قول خود تورات پادشاهش مسیح یهود و منجی او نامیده میشود؟ آیا این جشن و پایکوبی جشن گرفتن قدرنشناسی معروف یهودیان نیست؟
    بی گمان اگر در این مورد از این قوم سوال هم شود- در حالیکه این داستان در کتاب مقدس نوشته شده- باید پاسخگوی اتهام ضدیهود بودن که خود اتهامی بزرگ است نیز بود!

    آرامگاه یا بقعه استر و مردخای، مقبره‌ای در همدان
    جزء مهم‌ترین زیارتگاه های یهودیان ایران و جهان می باشد

     


     مطالب بالا رو فقط نقل کردم به حساب تراوشات ذهنیم نذارید!


     
    comment نظرات ()

     
    مصطفی خمینی
    نویسنده : - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸۸
     

    دیشب توی خواب یکی بهم گفت از مصطفی خمینی چی میدونی؟باور کنید من اصلاً به این آدم فکر نمی کنم امروز اول وقت گشتم اینارو پیدا کردم اینارو شما می دونستید اگر نه هیچ فکر کردید چرا نمی دونستید حتی زمان حیات امام!کسی که همین اواخر بعد از ٣٢ سال از مرگش وقتی اسمش می اومد مادرش گریه می کرد!

    او در آذر ۱۳۰۹، در قم متولد شد. تحصیلات ابتدایی را در مدرسه‌های باقریه و سنایی به پایان رساند. در سال ۱۳۲۵ به تحصیل علوم اسلامی پرداخت و در سال ۱۳۳۰ سطح را به پایان رساند و در درس خارج روح‌الله خمینی و حسین طباطبائی بروجردی حضور یافت.[۱] مصطفی علاوه بر اجتهاد در فقه و اصول، در علوم معقول و منقول نیز مهارت داشت.

    او دو فرزند داشت که حاصل ازدواجش با دختر آیت الله شیخ مرتضی حائری یزدی فرزند آیت‌الله حاج شیخ عبدالکریم حائری موسس حوزه علمیه قم بود فرزند دختر، سیده مریم نام داشت که پزشک شد و چندی در امارات متحده عربی (دوبی) و اکنون در سوئیس زندگی می‌کند و فرزند پسر، سید حسین خمینی است که طلبه و روحانی شد و در سال‌های اول انقلاب اسلامی وارد عرصه سیاست شد.

    از همان روزهای نخستین فعالیت‌های سیاسی خمینی بر ضد حکومت پهلوی، در کنار او به فعالیت سیاسی پرداخت و [۱]در پیشبرد حرکت اسلامی نقش بسزایی داشت. خمینی در روز ۴ آبان ۱۳۴۳ علیه لایحه کاپیتولاسیون و انقلاب سفید، دولت وقت ایران سخنرانی کرد. در ۱۳ آبان همان سال خمینی، شبانه دستگیر و به ترکیه تبعید شد.

    پس از این ماجراها، نیروهای امنیتی ایران، مصطفی خمینی را دستگیر و سپس به ترکیه و عراق تبعید کردند. سید مصطفی خمینی، در نجف به مبارزه بر ضد حکومت پهلوی پرداخت و بر ادعای مرکز اسناد انقلاب اسلامی، مشاور برجسته‌ای برای سید روح‌الله خمینی بود.[۳]

    سید مصطفی خمینی همراه پدرش در کنار آیت الله مرعشی نجفی

    ساواک که از سابقه مبارزاتی مصطفی خبر داشت در ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ دستور جلب اورا به شهربانی قم صادر کرد. ماموران زمانی که مصطفی در خانه آیت الله مرعشی نجفی مشغول صحبت با ایشان بود، به آن جا یورش بردند و او را دستگیر کردند و مدت ۵۷ روز در زندان قزل قلعه و در سلول انفرادی زندانی کردند[۳].

    در ۸ دی ۱۳۴۳ او را از زندان آزاد کرده و در ۱۳ دی که تنها ۵ روز از آزادی اش می‌گذشت به دنبال استقبال چشمگیر مردم، ماموران حکومتی به خانه او در قم حمله کردند و بار دیگر مصطفی را دستگیر و به تهران اعزام می‌کنند.[۱][۳]

    مصطفی خمینی یک سال در شهر بورسای ترکیه به حالت تبعید ماند اما باز سعی در بازگشت به ایران کرد و با رئیس سازمان امنیت بورسا در این زمینه اقدام به گفتگو کرد تا در مورد بازگشتش به ایران با نعمت‌الله نصیری گفتگو کند. نصیری شرط حضور مصطفی خمینی را ماندن در خانه‌ای روستایی و عدم ارتباط با انقلابیون اعلام کرد که با عدم موافقت مصطفی، وی به همراه خمینی در تبعید ماند.[۱]

    تبعید به عراق

    در ۱۳ مهر ۱۳۴۴ خمینی و سید مصطفی از ترکیه به عراق برده شدند و در ۲۳ مهر در نجف ساکن شده و بحث را آغاز کردند و مصطفی علاوه بر حضور در درس خمینی، شروع به تدریس کردند.[۱]

    مصطفی در عراق نیز از مبارزه دست نکشید و به دنبال اوج گیری نهضت رهایی بخش فلسطین، تلاش کرد که روحانیون خارج از کشور به پایگاه‌های فلسطین بروند و در آن جا دوره ببینند، وی حتی خود تحت آموزش‌های نظامی قرار گرفت. فعالیت‌های او سبب شد که در ۲۱ خرداد ۱۳۴۸ رئیس جمهور وقت عراق، حسن البکر، او را تهدید به برخورد کرد.[۱]

     مرگ

    سرانجام سید مصطفی خمینی در ۱ آبان ۱۳۵۶ در ۴۷ سالگی به طرز مشکوکی درگذشت. او که از آغاز فعالیت‌های سیاسی همواره مورد تهدید نیروهای امنیتی قرار داشت و با توجه به تلاش گسترده او در نهضت خمینی در ایران و عراق، از سوی مقامات ایرانی و عراقی شدیداً مورد تهدید قرار داشت. به همین دلیل هنگام انتشار درگذشت او، برای هیچ یک از انقلابیون قابل قبول نبود که فوت وی به صورت طبیعی اتفاق افتاده باشد، علاوه بر اینکه تا آن زمان نشانی از بیماری‌ جدی در او دیده نمی‌شد.[۱]


    بعد از مرگش سید روح‌الله خمینی در پیامی کوتاه چنین نوشت:

    « انا لله و انا الیه راجعون

    در روز یکشنبه نهم ذی القعده الحرام ۱۳۹۷ مصطفی خمینی، نور بصرم و مهجه قلبم دار فانی را وداع کرد و به جوار رحمت حق تعالی رهسپار شد
    اللهم ارحمه واغفر له واسکنه الجنه بحق اولیائک الطاهرین علیهم الصلوه والسلام.

     »


    نماز را سید ابوالقاسم خوئی برای مصطفی خمینی اقامه کـرد و پس از تشییع جسدش، وی را در حرم علی ابن ابی‌طالب و در کنار قبر محمد حسین اصفهانی کمپانی خاک کردند.

    حجت الاسلام سید حسین خمینی فعال سیاسی و تنها فرزند ذکور سید مصطفی خمینی و نوهٔ سید روح الله خمینی بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران است.

    او از مخالفین نظام جمهوری اسلامی ایران است[نیازمند منبع]. حسین خمینی در سال ۲۰۰۴ و بعد از حمله نظامی آمریکا به عراق، از ایران به عراق و از عراق به ایالات متحده آمریکا سفر کرد و با بعضی سران اپوزیسیون راست جمهوری اسلامی دیدارهایی صورت داد.

     بازگشت به ایران و حبس خانگی

    وی در سال ۲۰۰۵ با خانواده‌اش به ایران برگشت و از آن پس در حبس خانگی در قم به سر می‌برد. در ماه جون ۲۰۰۶ در مصاحبه با تلویزیون العربیه وی از حملهٔ نظامی آمریکا به ایران به منظور آزاد سازی ایران حمایت کرد و افزود: «آزادی باید از هر راهی وارد ایران شود چه از طریق تحولات داخلی چه خارجی.» او آزادی از قید رژیم جمهوری اسلامی را «تولدی دیگر» خوانده بوداو هم اکنون در قم در حصر خانگی به سر می برد.


     
    comment نظرات ()

     
    دل آشفتگی
    نویسنده : - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸
     

    از صبح که بیدار شدم دلم آشوبه و دهنم تلخ شاید سرما خوردم نمی دونم حوصله هیچی ندارم نه خرید نه هیچ کاری می خوام زنگ بزنم قرار عصرمو واسه خرید کفش کنسل کنم واقعاً پرسه زدن تو این خیابونای پر ترافیک کار من نیست دیروز تو فروشگاهی پرسه می زدیم به قیافه ها یی که جذاب تر از ویترین مغازه ها بودن وقیحانه زل زده بودم  موهای زیتونی پوش داده شده با پشت چشمهای ملبس به چندین طبقه رنگارنگ با سایه با لبانی قرمز و پوستی صاف به مدد گل و لایی به نام کرم پودر و پاهایی فشرده شده در چکمه ای به بلندای ساق و نیمی از ران پا و پاشنهای به تیزی و بلندای آنتن برج مخابراتی که قدم برداشتن را دشوار کرده بود و پسرانی با موهای سفید و سیخ و ابروانی به نازکی کمند خیال من و دکمه های پیراهن باز و موهای سینه تیغ زده شده و................. چه بگویم از اعجاز انقلاب اسلامی و جنگ و کمیته و ...............من کجای این قافله ام وقتی کفشهای کتانی با بند نیمه باز و کثیف ، صورت بی آرایش و شال قهوه ای که هیچ تناسبی با مانتوی آبی ندارد را به نمایش گذاشته ام؟؟


     
    comment نظرات ()

     
    آزادی
    نویسنده : - ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸
     

    دلم واسه آزادی به تمام معنی تنگ شده !امروز با مرور یک سری از خاطرات باز این بار رو دلم سنگینی کرد که چرا به زنها در هر نقشی چه دختر چه همسر چه مادر به عنوان یک شخص مستقل نگاه نمی شه؟تا کی می خوایم بگیم اینکار واسه دختر زشته بلند نخند،ندو،بستنی تو خیابون لیس نزن ،پیراشکیتو گاز نزن،پاهاتو بهم بچسبون بشین،هوا تاریک نشده خونه باش،اونجا نرو کوچیک میشی ،اینکارو نکن پر رو می شن!وای اگه کاری هنجار نیست خوب نیست دختر و پسر نداره استثنا نداره اینقدر دخترهارو به مسایل کوچک مشغول نکنین دنیاشونو محدود نکنین ازدواجشونو منوط به دریافت درخواست ازدواج نکنین اینقدر چارچنگولی تو اتاق امن نگه شون ندارید رها کنید روح منو رها کنید!


     
    comment نظرات ()

     
    جهان سومی
    نویسنده : - ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸
     

    شادی کودکیمان این است که کلکسیون " پوست آدامس" جمع کنیم...یا بگردیم و چرخ دوچرخه ای پیدا کنیم و با چوبی آن را برانیم... توپ پلاستیکی دو پوسته ای داشته باشیم و با آجر، دروازه درست کنیم و در کوچه های خاکی فوتبال بازی کنیم... اما دغدغه هایمان ترسناک تر بودند...اینکه نکند موشکی یا بمبی، فردا صبح را از تقویم زندگی ات خط بزند... اینکه نکند "دفاعی مقدس"، منجر به مرگ نامقدس تو بشود یا تو را یتیم کند...
    اینکه از امروز که 15 سال داری، باید مثل یک مرتاض روی کتابهای میخی مدرسه ات دراز بکشی و تا بیست و چهار سالگی همانجا بمانی... بترسی از این که قرار است چند صفحه پر از سوالات "چهار گزینه ای" ، آینده تو ، شغل تو ، همسر تو و لقب تو را تعیین کنند... تو فقط سه ساعت برای همه اینها فرصت داری...
    اگر جهان سومی باشی، استاندارد و مقیاس های تمام اجزای زندگی تو، جهان سومی میشوند... اینکه در سال چند بار لبخند میزنی...در روز چند بار گریه میکنی...راهی که تو را به بهشت و جهنم میرساند... و حتی جنس خدای تو هم جهان سومیست
    گاهی فکر میکنی که به سرزمین جهان اولی ها مهاجرت کنی تا از جهان سومی بودن رها شوی...اما میفهمی که با مهاجرتت شادی ها، دغدغه ها، جهانبینی، خدا و معیارهایت هم با تو سفر میکنند.... گاهی میمانی که این جهان سوم است که کیفیت تو را تعیین میکند یا اینکه "تو " جهان سوم را درست میکنی؟


     
    comment نظرات ()

     
    تلافی
    نویسنده : - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸
     

    بعضی وقتا فکر می کنم اگه یه روز صبح تو دیار فرنگ دخمل نازنازیتون یا پسر شرتون به طرز تلفظ کلمات و جملاتتون با تمسخر ایراد بگیره و درستشو بگه چه احساسی دارین؟مطمئنم به یاد تمام ایرادایی که به مامان و گفتارش و لهجه اش گرفتیم می افتید خوب حالا احساستون عوض شده نه؟در تعجبید چطور می تونستم اون عزیزو کنف کنم تو دیار قربت دلتون تنگه بغل کردنش شده نه؟شایدم اصلاً اساس اومدن به دیار قربت و بچه هایی که حالا اندازه فاصله آسیا تا استرالیا با تو تفاوت فرهنگی دارن از اولش اشتباه اومد هر چی که بود یا خواهد بود

    مامان الهی قربون لهجه ترکیتو غلط غولوتاتو و بوی تنت برم


     
    comment نظرات ()