خاله ساناز

اینجا کجاست دیگه!!!!1
نویسنده : - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩
 

برخلاف برخی جوسازی ها هنوز هم امنیت پروازی در ناوگان هواپیمایی جمهوری اسلامی ایران بالاست.اما آمارهای بین المللی حکایت از واقعیت دیگری دارد. طبق آمار رسمی، تعداد کشته شدگان سوانح هوایی در هفت سال گذشته سه هزار و 496 نفر است که 795نفر آنها در سوانح هوایی ایران جان سپرده اند، بنابراین حدود 23 درصد از کشته شدگان سوانح هوایی در هفت سال اخیر مربوط به سوانح هوایی ایران است که از این 7 سال سال های متعددی(3.5سال) وزارت راه و ترابری فعلی بر عهده داشته است.

یک هزار و 400 نفر جان خود را در سوانح هوایی ایران از دست داده اند

از زمانی که ایران نخستین تاسیسات هوانوردی خود را گشود، سانحه های متعدی گاه ناگاه گریبانگیر این صنعت گردیده و امروزه این صنعت در ایران یکی از بالاترین میزان وقوع حوادث را در جهان دارا است. از دلایل ارائه شده برای تحلیل میزان بسیار بالای تعداد سوانح هوایی در ایران می ‌توان تحریم‌های اقتصادی غرب علیه ایران، عدم آموزش استاندارد خلبانان و کنترل کیفی میزان خطای آنان، ضعف در عمل به معیارهای ایمنی هواپیماها، و سو مدیریت و برنامه ریزی نادرست دانست.بر اساس آمار شبکه ایمنی هوانوردی ایران، یک هزار و ۵۳۰ سانحه هوایی در میان هواپیماهای ایران رخ داده‌ است که بین پنجاه تا هفتاد سانحه آن مرگبار بوده‌اند.۴۰ حادثه هوایی از سال ۱۹۴۴ میلادی تا انقلاب ایران در سال ۱۳۵۷ ثبت شده ‌است پس از انقلاب سال ۱۳۵۷، بیش از هزار و ۴۰۰ صد نفر جان خود را در سوانح هوایی ایران از دست داده‌اند . نگاهی به آمار سوانح هوایی در تاریخ هوانوردی کشورمان موید این نکته است که صنعت هوانوردی ایران با مشکلات متعددی مواجه است که حتی به رغم سابقه طولانی تر نسبت به خطوط هوایی کشورهای همسایه، جایگاه آن را در رتبه پایین تری نسبت به آنان قرار داده است.
طی 29 سال گذشته سوانح هوایی به طور متوسط سالی یکبار در کشورمان به وقوع می پیوندد و وعده پیگیری علل سانحه و مجازات خاطیان، بازماندگان رابه خود مشغول می دارد

و اما تکرار حادثه همچنان قربانی می گیرد

مقایسه میزان سوانح هوایی در ایران در مقایسه با کشورهای همسایه، بیشترین میزان سوانح هوایی را به خود اختصاص داده است. این درحالی است که کشورهایی نظیر قطر، کویت، سوریه و عمان تاکنون هیچ کشته‌ای را در سوانح هوایی خود نداشته‌اند. با وجود آنکه میزان پروازهای انجام شده در کشورهایی چون ترکیه، امارات و بحرین بیش از پروازهای ایران است، مقایسه آماری میزان سوانح در کشورهای مختلف نشان می دهد که میزان سوانح در ایران حتی از کشورهای خاورمیانه هم بیشتر است در حالی که این آمار در امریکا 4 درصد، آفریقا 14 درصد، استرالیا صفر، چین 5 درصد و خاورمیانه 2/4 درصد است . همچنین نسبت ایمنی ما نسبت به کشورهای توسعه یافته 4 درصد بوده در حالی که این رقم در اروپا 4 صدم درصد است و این یعنی اینکه ضریب ریسک پروازی در ایران 10 برابر کشورهای توسعه یافته است اما با این حال ضریب حمل و نقل هوایی در کشور بیشتر از حمل و نقل جاده یی و ریلی بوده و در مقایسه با نرم جهانی نیز 100 برابر از آفریقا ایمن تر است.

تحریم های آمریکا

تحریم‌های آمریکا علیه ایران که شامل ممنوعیت فروش هواپیما و قطعات آن می‌شود مهم ‌ترین مانع بر سر رشد شرکت های هواپیمایی به شمار می‌رود. امروزه به دلیل این تحریم‌ها، شرکت های هواپیمایی از جمله هما ناوگانی فرسوده و قدیمی دارد. بسیاری از پروازهای بین‌المللی هما به دلیل کمبودهای این شرکت متوقف شده و شبکه پروازی داخلی این شرکت نیز با وجود افزایش تقاضاها تغییر چندانی نکرده ‌است. به دلیل عمر زیاد هواپیماهای این شرکت میزان تاخیرها و سوانح پروازهای آن نیز افزایش قابل ملاحظه‌ای یافته‌است.
اما در این میان آنچه که حائز اهمیت می باشد این وافعیت است که با وقوع هر حادثه ای بار دیگر زمزمه‌های لزوم نوسازی ناوگان هواپیمایی مسافربری ایران زنده می شود چرا که بالا بودن عمر ناوگان هوایی کشور و استفاده از هواپیماهای مستعمل و استیجاری، ضریب ایمنی پروازی را در کشور کاهش داده است.اما به دلیل اعمال تحریم ها سیاست نو سازی ناوگان هوایی ایران باز هم به فراموشی سپرده می شود.


 
comment نظرات ()

 
فقر مردم سرزمین من
نویسنده : - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩
 

فقر اینه که ۲ تا النگو توی دستت باشه و ۲ تا دندون خراب توی دهنت؛

فقر اینه که روژ لبت زودتر از نخ دندونت تموم بشه؛

فقر اینه که شامی که امشب جلوی مهمونت میذاری از شام دیشب و فردا شب خانواده ات بهتر باشه؛

فقر اینه که بچه ات تا حالا یک هتل ۵ ستاره رو تجربه نکرده باشه و تو هر سال محرم حسینیه راه بندازی؛

فقر اینه که ماجرای عروس فخری خانوم و زن صیغه ای پسر وسطیش رو از حفظ باشی اما ماجرای مبارزات بابک خرمدین رو ندونی؛

فقر اینه که از بابک و افشین و سیاوش و مولوی و رودکی و خیام چیزی جز اسم ندونی اما ماجراهای آنجلینا جولی و براد پیت و سیر تحولی بریتنی اسپرز رو پیگیری کنی؛

فقر اینه که وقتی با زنت می ری بیرون مدام بهش گوشزد کنی که موها و گردنشو بپوشونه، وقتی تنها میری بیرون جلو پای زن یکی دیگه ترمز بزنی و بهش بگی خوششششگلهههه؛

فقر اینه که وقتی کسی ازت میپرسه در ۳ ماه اخیر چند تا کتاب خوندی برای پاسخ دادن نیازی به شمارش نداشته باشی؛

فقر اینه که ۶ بار مکه رفته باشی و هنوز ونیز و برج ایفل رو ندیده باشی؛

فقر اینه که فاصله لباس خریدن هات از فاصله مسواک خریدن هات کمتر باشه؛

فقر اینه که کلی پول بدی و یک عینک دیور تقلبی بخری اما فلان کتاب معروف رو نمی خری تا فایل پی دی اف ش رو مجانی گیر بیاری؛

فقر اینه که حاجی بازاری باشی و پولت از پارو بالا بره اما کفشهات واکس نداشته باشه و بوی عرق زیر بغلت حجره ات رو برداشته باشه؛

فقر اینه که توی خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابونهای اروپا تعریف کنی؛

فقر اینه که ۱۵ میلیون پول مبلمان بدی اما غیر از ترکیه و دوبی هیچ کشور خارجی رو ندیده باشی؛

فقر اینه که ماشین ۴۰ میلیون تومانی سوار بشی و قوانین رانندگی رو رعایت نکنی؛

فقر اینه که به زنت بگی کار نکن ما که احتیاج مالی نداریم؛

فقر اینه که بری تو خیابون و شعار بدی که دموکراسی می خوای، تو خونه بچه ات جرات نکنه از ترست بهت بگه که بر حسب اتفاق قاب عکس مورد علاقه ات رو شکسته؛

فقر اینه که ورزش نکنی و به جاش برای تناسب اندام از غذا نخوردن و جراحی زیبایی و دارو کمک بگیری؛

فقر اینه که تولستوی و داستایوفسکی و احمد کسروی برات چیزی بیش از یک اسم نباشند اما تلویزیون خونه ات صبح تا شب روشن باشه؛

فقر اینه که وقتی ازت بپرسن سرگرمی و  هابیهای تو چی هستند بعد از یک مکث طولانی بگی موزیک و تلویزیون؛

فقر اینه که در اوقات فراغتت به جای سوزاندن چربی های بدنت بنزین بسوزانی؛

فقر اینه که با کامپیوتر کاری جز ایمیل چک کردن و چت کردن و موزیک گوش دادن نداشته باشی؛

فقر اینه که کتابخانه خونه ات کوچکتر از یخچالت(یخچال هایت) باشه؛

 


 
comment نظرات ()

 
باباهای سرزمین من
نویسنده : - ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩
 

بابا آب داد

 

بابا نان داد

 

بابا فقط آب داد و نان داد، مامان عشق داد

 

بابا گول شیطان را خورد و شناسنامه اش چند بار پر شد. پر شد، خالی شد

خالی نشد.خط خورد. زن ها خط خوردند، مادر ها خط خوردند

 

دخترها زن شدند، زن ها مادر شدند و خط خوردند

 

و بابا چون حق دارد، آب می دهد. نان می دهد.

 

مامان، زوجه

 

مامان، ضعیفه

 

مامان، عفیفه

 

مامان غذا پخت، بابا غذا خورد. مامان لباس را اتو کرد، بابا لباس را پوشید و

رفت بیرون ...مامان ظرف شست، بابا روزنامه خواند.

 

بابا روزنامه خواند و اخبار دنیا را فهمید ولی نفهمید مامان غم دارد

 

بابا اخم کرد. بابا فحش داد.آخر بابا ناموس دارد .پشت سر ناموسش حرف بود.

 

مامان، کار

 

مامان، پیکار

 

مامان، تکرار. مامان، بیدار. مامان، دار، سنگ مامان،شهلا.مامان، دلارام.

مامان،افسانه،لیلا

 

بابا نان می دهد و فوتبال خیلی دوست دارد

 

بابا رونالدو را از مامان بیشتر دوست دارد

 

بابا می خوابد، مامان می خوابد. مامان می زاید. مامان با درد می زاید. مامان

شیر می دهد، بزرگ می کند، حقیر می شود، پیر می شود

 

بابا زن گرفت. صیغه بابا برای مامان طلا گرفت. مامان بغض کرد

 

مامان رفت. صیغه یعنی رفتم، رفتی، رفت ... مامان برگشت

 

کسی با بابا کار ندارد. بابا حق دارد. حتی اگر شب ها هم نیاید ولی مامان باید

با آبرو باشد

 

آبرو یعنی مامان ساکت باشد. من ساکت باشم. زن ساکت باشد و مرد آب بدهد، نان

بدهد

 

بابا "پرسپولیس" را دوست دارد

 

بابا "آنجلینا جولی" را دوست دارد

 

مامان، کار

 

مامان، پیکار

 

مامان، سرشار از پیکار

 

مامان، زندان، بیمار، تب دار

 

بابا خانه دارد، ماشین دارد، ارث دارد، غرور دارد ، زور دارد

 

مامان روسری دارد ولی دیگر هیچ چیز ندارد. مامان فقط حق مهریه دارد، حق نفقه

دارد، حق آزادی دارد. پس باید ساکت بماند حتی اگر مهریه ،نفقه و آزادی ندارد.

 

بابا کله پاچه را از زن های زیر پل هم بیشتر دوست دارد

 

مامان خدا را دوست دارد ولی نمی دانم آیا خدا هم او را دوست دارد ؟ پس چرا

مامان تب دارد؟! بابا نمی بیند

 

نمی بیند که مامان غم دارد، درد دارد

 

باباهای اینجا هیچ وقت نمی بینند

 

بابا فقط آب می دهد، نان می دهد و می رود و ما هر روز،

 

بایدخدا را شکر کنیم...روزی هزار بار

 

 

مساله حقوق زنان فقط مربوط به زنان نیست، مربوط به تمام زندگی ماست



 
comment نظرات ()

 
زنان عاشق سرزمین من
نویسنده : - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩
 

سه سال پیش برای دیدن از زنان زندانی اوین با جمعی از دوستان به آن جا رفتیم . مناسبتی بود نمی دانم چه ؟ اما منسوب به حضرت علی (ع) . آن روز کبری  هم بود , همان کبرایی که مادر شوهرش را کشته بود و خیلی های دیگر . یادم هست مجری برنامه خانومی بود که به خاطر کشتن شوهرش در نوبت اعدام قرار داشت . و البته شهلا ...  بیشتر مراسم هم  روی دوش شهلا و برنامه ریزی های او می گشت . برای من که در همه عمرم معروف بودم به حلقه اتصال دوستانم و روابط عمومی آشنایان و زود جوشی و چه و چه .. آن روز اتفاق عجیبی افتاد . در مقابل شهلا خودم را باخته بودم . از نگاه  پر تاثیرش با آن چشم های عسلی و مژه های بلند ریمل زده می ترسیدم . نه شاید هم ترس نبود اما نمی توانستم با او ارتباط برقار کنم . کم حرف شده بودم و وقتی آمد و لطفی کرد و چیز هایی در مورد چشم هایم گفت مثل دختر مدرسه ای های خجالتی سرخ شدم . بی شک زن تاثیر گذار و عجیبی بود . الان هم که دارم این یادداشت را برای او یا به بهانه او می نویسم نمی دانم آنهمه عقب نشینی آن روزم برای چه بود ؟ آنهمه فاصله گرفتن و .. نمی دانم حالا فقط به یک جواب می رسم و آن هم این که شاید از همان قضاوتی که گفتم می ترسیدم . خوب یادم هست که شهلا, آن روز  رفت بالای سن و متنی در مدح امیر مومنان خواند . مدحی با شور و جذبه فروان در تحریر های صدایش و تکان دادن دستهای زنانه  سفیدش در هوا که هنوزهم جلوی چشم هایم موج می خورند .

وقتی جوان تر بودم نگاهم به دنیا خیلی سیاه و سفید بود .تا قبل از بیست و پنج سالگی یا چیزی در همین حوالی همه مفاهیم دنیا را در همین دو رنگ می دیدم . اما سی سالگی برایم پرده های عجیبی را کنار زد . پرده های که دیگر بیشتر اشیا و مفاهیم و موجوداتش خاکستری بودند و حتی گاه رنگی . گاه حتی سرخ و سبز و بنفش و...

در این دنیای رنگارنگ بود که دو باره به ماجرای این دو زن نگاه کردم . داستان لاله و شهلا و در داستان شهلا عشق نفرینی او را از سیزده سالگی به یک آن روز ها "قهرمان" مرور کردم و در کنارش  تصویر انتطار بی پایان لاله برای دیر رسیدن های همسرش به خانه یا نیامدن هایش و صبوری او در تحمل این دور ی ها را حس کردم . بعد یادم آمد وقتی تازه ازدواج کرده بودم . در زیرزمین نقلی در خیابانی از خیابان های قلهک خانه ای داشتیم و من هر از گاهی محمد خانی را می دیدم که پر هراس و پیاده کوچه را گز می کرد و من که آن روز ها دوستش داشتم همیشه سلام می کردم و او هم همیشه چیزی شبیه جواب سلام زیر لب می داد . با عجله و قدم های بلند می رفت . نمی دانستم واقعن که  چرا انقدر اضطراب   دارد .. بعد ها که داستان بر ملا شد . فهمیدم خانه ای که برا ی شهلا گرفته بود, در انتهای همان کوچه خانه ما بود ...وقتی خبر را شنیدم هنوز سی ساله نبودم . هنوز رنگ ها همان سیاه و سفید بود ند و من که خودم تازه مادر شده بودم از تصور دو طفل معصومی که ظهر از مدرسه برگشته اند و با جسد غرق به خون و مثله شده مادرشان مواجه شده اند تا مدت ها خشمگین و هراس زده بودم و دعا میکردم قاتل لاله سحر خیزان به جزای عمل وحشتناکش برسد .. .

بعد ها در سی و چند سالگی ام نمی دانم کجا فیلم همکار عزیزم " مهناز افضلی " را دیدم و آن جا بود که دیدم, بنا به حریمی که برای این پرونده , قاثل شده اند ,بسیاری مساثل مربوط به این پرونده از اذهان عمومی پنهان مانده بود و آن جا بود که  من هم  تردید کرد م  که شهلا حتی اگر قاتل هم باشد دست تنها نبوده . شواهد ی بود حاکی  از وجود مردی در صحنه قتل و البته همین ابهامات بود که پرونده این فاجعه را سال ها به تعویق انداخت . تا قاضی پرونده به حج رفت و سرنوشت شهلا با وجود خستگی بسیارش از این همه بلاتکلیفی ,به دست قاضی دیگری سپرده شد که استنباط او بر قاتل بودن شهلا بود ...

و به قول پیمان چه بار سنگینی , شکر که هرگز قاضی نیستیم بر هیچ محکمه ای .

شهلا جاهد در طول این مدت پدر و برادرش را از دست داد . بماند که قضاوت خانواده سحر خیزان را هم نمی شود کرد که شاید  آرامش این بچه ها را در کشیدن آن صندلی می دانستند . جایی خواندم گذشت از قصاص , آنقدر عمل بزرگی است که همه گناهان اولیای دم را این گذشت ازخون عزیزشان پاک میکند  و می برد . دیروز سوار آژانسی بودم . پسر راننده میگفت:" تو درگیری کسی و کشتم اما خانواده اش لحظه آخر رضایت دادن . اونا خیلی بزرگوار بودن اما من دیگه زنده و مردم واسه خودم و اطرافیانم یکیه . این از مرگ سنگین تره خانوم رهنما  می فهمین ؟و من سکوت کردم چون واقعن خیلی چیز ها را نمی فهمم و ترجیح می دهم قضاوت شان نکنم . شهلا در آخرین عکسی که از او دیدم دیگر پیر شده بود دیگر حوصله رنگ کردن ناخن ها و مو هایش را که حالا کمی سفید شده بود نداشت و در نگاه او فارغ از قاتل بودن یا نبودنش ,دیگر من زنی خسته  را می دیدم که به پای عشق سوخته بودو تمام شده بود ..

شهلا فقط یک بار به این قتل اعتراف کرد و آنهم بعد از دیداری با  تنها عشق زندگی اش محمد خانی در حیاط اوین و در یک شب بارانی و ظاهرن رمانتیک این تصمیم را گرفت . شنیده های بسیاری حاکی از آن است که محمد خانی این تقاضا را از او کرده است .. شهلا اما نگاهی دارد در یکی از عکس های دادگاهش به محمد خانی که معنی تاوان را برایم سخت زنده می کند . او قاتل بود یا نبود , تاوان عشق را پس داد تاوانی که برای زن عاشق سرزمین من تاوان باید و غیر قابل گذشتی است . زن سرزمین من برای عشق تاوان می دهد از مرگ و پیری و تف و طرد و لعن تا اعدام

شبی که قرار بود شهلا اعدام شود تا صبح خوابم نبرد . یادم افتاد وفتی روزگاری که سیاه و سفید می دیدم هنوز جمعی از دوستان دعوتم کردند تا برای گرفتن رضایت از اولیای دم برویم . پایم به رفتن نبود و نرفتم . بر عکس پرونده دل آرا که همه یعی خودم را کردم و نشد و شاید این جا باید یک خسته نباشید قرا به آقای خرمشاهی وکیل این دوپرونده مجهول بگویم ...صبح بیدار شدم از پیمان که او هم نگران بود چیزی نپرسیدم . و  برای کاری  باید جایی می رفتم  و رفتم ,تا رسیدم  پرسیدم اعدام شد ؟ گفتند : آره و سکوت....

می گویند شهلا دردقایق آخر فقط پرسید : "ناصر هم راضیه که منو بکشن ؟"و وقتی شنید که او فقط به همین قصد آمده دیگر سکوت کرد و هنگام رد شدن از کنارش حتی دیگر نگاهش هم نکرد ..این در حالی است که باز شنیده ها حاکی از آن است که در تماس های تلفنی  هفته پیش ,محمد خانی به شهلا قول داده بود تا پای چوبه دار  هم که ببرندش , او نهایتن رضایت  اولیای دم را خواهد گرفت و..

شهلا سکوت کرد و حتی به اصرار وکیلش برای گفتن جملاتی در لحظات  آخر تسلیم نشد . شاید چون باز خام قول عشق شده بود ... در آن سحر گاه ,حضور ناصر محمد خانی به عنوان یکی از مصران بر مجازات اعدام , شهلا را تمام کرد..شاید  نیازی به چوبه دار نبود , محمد خانی مسافر بود باز هم عجله داشت وشک ندارم که باز هم اضطراب و  شنیده ام که  بعد از اجرای مجازات  فقط گفت :" آرام شدم "!!!

..سکوت شهلا مرگ قلبش را زودتر از لگد زدن به صندلی دارش رقم زد . شهلا بعد از آن سوال تمام شد ...

روز اعدام شهلا با روز تولدم یکی بود . و  نیز با روز  دیگری , روزی که مجموعه هفت داستان عاشقانه من برای چاپ بعد از مدت ها کار و ادیت به نشر چشمه سپرده شد . و جالب است که مردهای این هفت داستان عجیب شبیه مرد داستان لاله و شهلا یند و البته زن های هم یک وجه اشتراک بزرگ با شهلا و لاله , دارند  :آن ها نیز سخت عاشقند و ترک خورده از عشق .. اما زن های کتاب من هرگز بر سر مردی نمی جنگند ,  بل که عشق آنها را بهم نزدیک می کند .. در تقدیم کتاب نوشتم : برای پریا و دخترکان سرزمینم که هیچ نمی دانم آرزو کنم روزی عاشق بشوند یا نشوند ؟

اما ته دلم می دانم که آرزو می کنم در این سرزمین هیج زنی عاشق نشود . حلاوت عشق بر زن ایرانی هیچ با تاوانش برایری نمی کند . هیج ..

بعد از تحریر :همان  شب بی حوصله و به اجبار بزرگتر هایمان , در جمع خانوادگی تولد من در رستورانی هستیم , خواننده پیر می خواند : غمگین چو پاییزم از من بگذر ... پیمان دستم را فشار می دهد . نگاهش میکنم , چشم هایش نم زده اند .. آرام می گوید : یاد شهلا افتادم خدا رحمتش کنه . .

+ بهاره رهنما -; 11/09/1389

 

 

 

 


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩
 

رام کنندگان حیوانات سیرک برای مطیع کردن فیلها از ترفند ساده ای استفاده می کنند.زمانی که حیوان هنوز بچه است، یکی از پاهای او را به تنه درختی می بندند. حیوان جوان هر چه تلاش می کند نمی تواند خود را از بند خلاص کند اندک اندک ای عقیده که تنه درخت خیلی قوی تر از اوست در فکرش شکل می گیرد.وقتی حیوان بالغ و نیرومند شد ،کافی است شخصی نخی را به دور پای فیل ببندد و سر دیگرش را به شاخه ای گره بزند. فیل برای رها کردن خود تلاشی نخواهد کرد .پای ما نیز ، همچون فیلها،اغلب با رشته های ضعیف و شکننده ای بسته شده است ، اما از آنجا که از بچگی قدرت تنه درخت را باور کرده ایم، به خود جرات تلاش کردن نمی دهیم، غافل از اینکه 

 برای به دست آوردن آزادی ، یک عمل جسورانه کافیست .


 
comment نظرات ()

 
ساناز من اینگونه است
نویسنده : - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٩
 

من دلم می خواهد یک زن باشم...

یک زن آزاد... یک زن آزاده

من متولد می شوم، رشد می کنم تصمیم می گیرم و بالا می روم. من گیاه و حیوان نیستم. جنس دوم هم نیستم. من یک روح متعالی هستم؛ تبلوری از مقدس ترین ها !ـ من را با باورهایت تعریف نکن ! بهتر بگویم تحقیر نکن!ـ

من آنطور که خود می پسندم لباس می پوشم قرمز، زرد، نارنجی ، برای خودم آرایش می کنم- گاهی غلیظ،

می رقصم- گاه آرام ، گاه تند،

می خندم بلند بلند بی اعتنا به اینکه بگویند جلف است یا هر چیز دیگر...

برای خودم آواز می خوانم حتی اگر صدایم بد باشد و فالش بخوانم، آهنگ میزنم و شاد ترین آهنگ ها را گوش می دهم.ـ

،مسافرت میروم حتی تنهای تنها ....

حرف می زنم، یاوه می گویم و گاهی شعر، اشک می ریزم! من عشق می ورزم......ـ

من می اندیشم... من نظرم را ابراز می کنم حتی اگر بی ادبانه باشد و مخالف میل تو، فریاد می کشم و اگر عصبانی شوم دعوا می کنم...ـ

حتی اگر تمام این ها با آنچه تو از مفهوم یک زن خوب در ذهن داری مغایر باشد.ـ

زن من یک موجود مقدس است؛ نه از آن ها که تو در گنجه می گذاریشان یا در پستو قایم می کنی تا مبادا چشم کسی به آن بیفتد. نه بدنش و نه روحش را نمی فروشد، حتی اگر گران بخرند.

اما هر دو را هر وقت دوست داشته باشد هدیه می دهد؛ به هر که بخواهد، هر جا .ـ

زن من یک موجود آزاد است. اما به هرزه نمی رود. نه برای خاطر تو یا حرف دیگری؛ به احترام ارزش و شأن خودش. با دوستانش، زن و مرد، هر جایی بخواهد می رود، حتی به جهنم!ـ

زن من یک موجود مستقل است. نه به دنبال تکیه گاه می گردد که آویزش شود، نه صندلی که رویش خستگی در کند و نه نردبان که از آن بالا برود. زن من به دنبال یک همسفر است، یک همراه، شانه به شانه. گاه من تکیه گاه باشم گاه او. گاه من نردبان باشم ، گاه او. مهر بورزد و مهر دریافت کند.ـ

در خانه زن من کسی گرسنه نیست ، بچه ها بوی جیش نمی دهند، لباس ها کثیف نیستند و همیشه بوی عطر غذا جریان دارد؛ اگر عشق باشد، زندگی باشد!ـ

زن من یک موجود سنگیِ بی احساس و بی مسئولیت هم نیست؛ ظرافتش، محبتش، هنرش، فداکاریش ، شهوتش و احساسش را آنگونه که بخواهد خرج می کند؛ برای آنهایی که لایق آن هستند.ـ

زن من تا جایی که بخواهد تحصیل می کند، کارمی کند، در اجتماع فعال است و برای ارتقاء خویش تلاش می کند. نه مانع دیگران می شود و نه اجازه می دهد دیگران او را از حرکت بازدارند. گاهی برای همراهی سرعتش را کم می کند اما از حرکت باز نمی ایستد. دستانش پر حرارتند و روحش پر شور؛

من یک زنم ... نه جنس دوم... نه یک موجود تابع... نه یک ضعیفه ... نه یک تابلوی نقاشی شده، نه یک عروسک متحرک برای چشم چرانی، نه یک کارگر بی مزد تمام وقت، نه یک دستگاه جوجه کشی.ـ

من سعی می کنم آنگونه که می اندیشم باشم ، بی آنکه دیگری را بیازارم... ورای تمام تصورات کور، هنجارهای ناهنجار، تقدسات نامقدس!ـ

  باور داشته باش من هم اگر بخواهم می توانم خیانت کنم، بی تفاوت و بی احساس باشم، بی ادب و شنیع باشم، بی مبالات و کثیف باشم. اگر نبوده ام و نیستم ، نخواسته ام و نمی خواهم.ـ

آری؛ زن من عشق می خواهد و عشق می ورزد، احترام می خواهد و احترام می کند. ـ

من به زن وجودم افتخار می کنم، هر روز و هر لحظه ... من به تمام زنان آزاده و سربلند دنیا افتخار می کنم و به تمام مردانی که یک زن را اینگونه می بینند و تحسین می کنند.

 

 


 
comment نظرات ()

 
به کجا؟
نویسنده : - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ دی ۱۳۸٩
 

١٨ سال پیش من در شرکت سوئدى ولوو Volvo  استخدام شدم. کار کردن در این شرکت تجربه جالبى  براى من به وجود آورده است.   اینجا هر پروژه‌اى حداقل ٢ سال طول می‌کشد تا نهایى شود، حتى اگر  ایده ساده و واضحى باشد. این قانون اینجاست.جهانى شدن ( Globalization)   باعث شده است که همه ما در جستجوى نتایج فورى و آنى باشیم.  و این مشخصاً با حرکت کند سوئدی‌ها در تناقض است.  آن‌ها معمولاً تعداد زیادى جلسه برگزار می‌کنند،بحث می‌کنند، بحث می‌کنند، بحث می‌کنند و خیلى به  آرامى کارى را پیش می‌برند. ولى در انتها، این شیوه  همیشه به نتایج بهترى می‌انجامد. به عبارت دیگر:

1- سوئد در حدود  450000  کیلومتر مربع وسعت دارد.
2- سوئد حدود 9 میلیون جمعیت دارد.
3- استکهلم، پایتخت سوئد که به پایتخت اسکاندیناوی
 نیز مشهور است حدود  8000 نفر جمعیت دارد.
4- ولوو، اسکانیا، ساب، الکترولوکس و اریکسون برخى از شرکت‌هاى تولیدى سوئد هستند.

اولین روزهایی که در سوئد بودم، یکى از همکارانم  هر روز صبح با ماشینش مرا از هتل برمی‌داشت و  به محل کار می‌برد. ماه سپتامبر بود و هوا کمى  سرد و برفى. ما صبح‌ها زود به کارخانه می‌رسیدیم  و همکارم ماشینش را در نقطه دورى نسبت به ورودى  ساختمان پارک می‌کرد. در آن زمان، ٢٠٠٠ کارمند  ولوو با ماشین شخصى به سر کار می‌آمدند. روز اول، من چیزى نگفتم، همین طور روز دوم و سوم.  روز چهارم به همکارم گفتم:  آیا جاى پارک ثابتى داری؟  چرا ماشینت را این قدر دور از در ورودى پارک می‌کنى  در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟ او در جواب گفت: براى این که ما زود می‌رسیم و وقت  براى پیاده‌رفتن داریم. این جاها را باید براى کسانى بگذاریم که دیرتر می‌رسند و احتیاج به جاى پارکى نزدیک‌تر  به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند.  تو این طور فکر نمی‌کنی؟

 

" میزان شرمندگى مرا خودتان حدس بزنید! "

 

این روزها، جنبشى در اروپا راه افتاده به نام غذاى  آهسته ( Slow Food ). این جنبش می‌گوید که  مردم باید به آهستگى بخورند و بیاشامند ، وقت کافى  براى چشیدن غذایشان داشته باشند، و بدون هرگونه عجله و شتابى با افراد خانواده و دوستانشان  وقت بگذرانند. غذاى آهسته در نقطه مقابل غذاى سریع (Fast Food) و الزاماتى که در سبک زندگى  به همراه دارد قرار می‌گیرد. غذاى آهسته پایه جنبش  بزرگترى است که توسط مجله بیزنس طرح شده و  یک "اروپاى آهسته" نامیده شده است. این جنبش اساساً حس شتاب و دیوانگی به وجود آمده بر اثر نهضت جهانى شدن را زیر سوال می‌برد. نهضتى که  کمیّت را جایگزین کیفیت در همه شئون زندگى ما کرده است. مردم فرانسه با وجودى که ٣۵ ساعت در هفته کار

 می‌کنند امّا از آمریکائی‌ها و انگلیسی‌ها مولّدترند .  آلمانی‌ها ساعت کار هفتگى را به 28/8 ساعت  تقلیل داده‌اند و مشاهده کرده‌اند که بهره‌ورى و قدرت  تولیدشان ٢٠%   افزایش یافته است. این گرایش به  آهستگى و کندکردن جریان شتاب آلود زندگى، حتى  نظر آمریکائی‌ها را هم جلب کرده است.  البته این گرایش به عدم شتاب، به معنى کمتر کار  کردن یا بهره‌ورى کمتر نیست. بلکه به معنى انجام  کارها با کیفیت، بهره‌ورى و کمال بیشتر، با توجه  بیشتر به جزئیات و با استرس کمتر است. به معنى  برقرارى مجدّد ارزش‌هاى خانوادگى و به دست آوردن  زمان آزاد و فراغت بیشتر است. به معنى چسبیدن به حال در مقابل آینده نامعلوم و تعریف نشده است. به معنى  بها دادن به یکى از اساسی‌ترین ارزش‌هاى انسانى یعنى  ساده زندگى کردن است. هدف جنبش آهستگى، محیط‌هاى کارى کم تنش‌تر، شادتر  و مولّدترى است که در آن‌، انسان‌ها از انجام دادن کارى  که چگونگى انجام دادنش را به خوبى بلدند، لذت می‌برند.  اکنون زمان آن فرا رسیده است که توقف کنیم و درباره  این که چگونه شرکت‌ها به تولید محصولاتى با کیفیت بهتر، در یک محیط آرامتر و بی‌شتاب و با بهره‌ورى بیشتر  نیاز دارند، فکر کنیم.
 × بسیارى از ما زندگى خود را به دویدن در پشت سر زمان می‌گذرانیم امّا تنها هنگامى به آن می‌رسیم که بر اثر سکته قلبى یا در یک تصادف رانندگى به خاطر عجله براى سر وقت رسیدن به سر قرارى، بمیریم.  × بسیارى از ما آنقدر نگران و مضطرب زندگى خود در آینده هستیم که زندگى خود در حال حاضر، یعنى تنها زمانى که واقعاً وجود دارد را فراموش می‌کنیم.

 × همه ما در سراسر جهان، زمان برابرى در اختیار داریم. هیچکس بیشتر یا کمتر ندارد. تفاوت در این است  که هر یک از ما با زمانى که در اختیار داریم چکار  می‌کنیم. ما نیاز    داریم که هر لحظه را زندگى کنیم. به گفته جان ‌لنون، خواننده معروف: زندگى آن چیزى است که براى تو اتفاق می‌افتد، در حالى که تو سرگرم  برنامه‌ریزی‌هاى دیگرى هستى. * به شما به خاطر این که تا پایان این مطلب  را خواندید تبریک می‌گوئیم. بسیارى هستند که  براى هدر ندادن زمان، از وسط مطلب آن را رها می‌کنند تا از قافله جهانى شدن عقب نمانند

کسی که در گذشته ایرانی بود!


 
comment نظرات ()

 
رویای دیشب
نویسنده : - ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ دی ۱۳۸٩
 

دیشب خواب عجیبی دیدم،خواب دیدم کودکی در شکم دارم  و می توانم از بیرون درون خود را ببینم .به درون شکمم نگاه کردم ،کودکی 8- 9 ماهه یا یکساله به رنگ صورتی کمرنگ دیدم  که یک جفت بال کوچک مثل فرشته ها به پشتش بود سرش گرده گرد بود با موهای زرد نازک ،انگار متوجه نگاهم شد سرش را برگرداند و با چشمهای آبیش لبخند عجیبی بهم زد ،لبخندی که احساس تنهایی رو ازم گرفت بهم امید میداد .دستم رو دراز کردم تا پوستش رو لمس کنم که چشمهایم رو باز کردم و مثل همیشه چشمم به پرده تیره پنجره افتاد.ولی وقتی چشمم را باز کردم هنوز لبخند را رو روی لبم حس می کردم.از صبح در فکر فرشته کوچکم که در پیچ کدام جاده گمش کردم!وقتی اینها را می نوشتم با صدای بلند گریه کردم ،من دلتنگه چیم؟


 
comment نظرات ()