نویسنده :
- ساعت ۱:٥٦ ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٩
|
گفتا که می بـوسـم تـرا، گفتم تمنی میکنم گفتا اگر بینـد کسی، گفتم که حاشـا میکنم
گفتا ز بخـت بد اگر، ناگه زغـیب آید ز در گفتم که با افسونگری، اورا ز سر وا میکنم
گفتا که تلخی های مَی، گر ناگـوار افـتد مرا گفتم که با نوش لبم، آنرا گـوارا میکنم
گفتا چه می بینی بگو، در چشم چون آئینه ام گفتم که من خود را در آن، عُـریان تماشا میکنم
گفتا که از بی طاقتی، دل قـصـد یغـما میکند گفتم که با یغـماگران، باری مُـدارا میکنم
گفتا که پیـونـد ترا، با نقـد هستی میخرم گفتم که ارزان تر از این، من با تو سودا میکنم
گفتا اگر از کوی خود، روزی ترا گفتم بُـرو گفتم که صـد سال دگر، امروز و فـردا میکنم
|
|
|
نویسنده :
- ساعت ۸:٥۸ ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٩
از کسی نترس که کتابخانه دارد و زیاد کتاب میخواند
از کسی بترس که فقط یک کتاب دارد
و فقط همان یک کتاب را میخواند
و آن را هم مقدس میداند.
وای بحال ما که اون کس همون یه کتاب مقدس رو هم نداره!
نویسنده :
- ساعت ٩:۱٤ ق.ظ روز شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٩
دیروز از دوستی شنیدم آدمها یا باهوشند یا احمق،باهوش دور را می بیند و احمق نزدیک را ،احمقها بسته به نقشی که نسبت به ما دارند یا مضررند و یا بی ضرر و من دلم برای معیارهای ارزشیابی انسانی خودم سوخت:
قد،رشته تحصیلی،مقطع تحصیلی (اگر دکترا بود که دیگه خفه ی مطلق می شدم)تعداد خواهر و برادر و..............
هیچوقت فکر نکردم آدم باشد احمق نباشد وقیح نباشد ذلیل نباشد.................
نویسنده :
- ساعت ۱:٥٤ ب.ظ روز دوشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٩
امروز جاری من ،یکنفر شبیه من ،هم سن من ،شاید هم اشتباه می کنم او شبیه من نیست فقط هر دو در این مشترکیم که عروس های یکنفریم نمی دانم اما او هم ته تغاری خانه است او هم از وقتی یادش می آید پدرش پیر بوده ،او هم سالهاست پدرش را مثل من همچو ن چینی بند زده ای درون ویترین گذاشته و تماشا می کرده بالاخره اینکه پدرش را از دست داد و من چرا دروغ بگویم راستش برای خودم در روزی اینچنین گریستم و احساس خفگی کردم حتی نمی توانم به او زنگ بزنم چون نمی دانم چه بگویم و حتی نمی دانم چرا برای شما نوشتم که :
جاری من دیگر بابا ندارد.