خاله ساناز

من هیزم؟
نویسنده : - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٩
 

دوستت دارم‌ ها را نگه می‌داری برای روز مبادا ،
دلم تنگ شده‌ها را ، عاشقتم‌ها را…
این‌ جمله‌ها را که ارزشمند اند الکی خرج کسی نمی‌کنی !
باید آدمش پیدا شود !
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا ، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد !
سِنت که بالا می ‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده ، 
کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ ای و روی هم تلنبار شده ‌اند !
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی ! 
صندوقت سنگین شده و نمی ‌توانی با خودت بِکشی‌ اش …
شروع می ‌کنی به خرج کردنشان !
توی میهمانی اگر نگاهت کرد ، اگر نگاهش را دوست داشتی ...
توی رقص ، اگر پا‌ به ‌پایت آمد ، اگر هوایت را داشت ، اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند ...
توی جلسه ، اگر حرفی را گفت که حرف تو بود ، اگر استدلالی کرد که تکانت داد ...
در سفر ، اگر شوخ و شنگ بود ، اگر مدام به خنده ‌ات انداخت و اگر منظره ‌های قشنگ را نشانت داد ...
برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی ، 
برای یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی ، یک چقدر زیبایی ،  یک با من می‌مانی ؟
...
بعد می ‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند ، متهمت می‌کنند به هیزی … 
به مخ‌ زدن به اعتماد آدم‌ ها !
سو استفاده کردن به پیری و معرکه‌ گیری …
اما بگذار به سن تو برسند !
بگذار صندوقچه ‌شان لبریز شود ،  
آن ‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌ که تو را به یاد بیاورند
غریب است دوست داشتن ،
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن ...
وقتی می ‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
و نفس‌ ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده ؛
به بازیش می‌گیریم 
هر چه او عاشق ‌تر، ما سرخوش ‌تر ، هر چه او دل نازک‌ تر ، ما بی رحم ‌تر ...
تقصیر از ما نیست ؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه ، اینگونه به گوشمان خوانده شده ‌اند ...


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : - ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩
 

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت.

یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد.

بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.

مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید.

یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد.

جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت: ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.

مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند: تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد.

اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد.

اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.

بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.

تو همانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن

 


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : - ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٩
 

آدما سه جورن:
آدمای بزرگ راجع به فکرهای بکر و ایده ها حرف می زنن

آدمای متوسط راجع به اتفاقات و چیزها حرف می زنن

آدمای کوچیک راجع به آدمای دیگه غیبت می کنن و حرف می زنن

قبول دارین ؟


 
comment نظرات ()

 
امروز صبح
نویسنده : - ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ آبان ۱۳۸٩
 

امروز صبح از ساعت ۵ داشتم از یه ذره بالا شهرو نگاه می کردم خاکه زرد روش پاشیدن،داشتم فکر می کردم امروز صبح نسبت به دیشب چندتا بچه توی این شهر بدنیا اومد؟چندتا زن و شوهر سرهم دادکشیدن و خوابیدن؟چند نفر گریه کردن؟چند نفر قهر بودن آشتی کردن؟چند نفر منتظر بودن صبح شه برن محضر طلاق بگیرن؟چند نفر رفتن آزمایشگاه که جواب رو سری بگیرن برن عقد کنن؟چندتا دختر بی پدر یا بی مادر شدن؟چند نفر منتظرن تا صبح شه برن خاکسپاری؟چند نفر قراره صبح بفهمن سرطان دارن؟ چند نفر دارن دوش می گیرن؟چند نفر دارن بنزین می زنن؟چند نفر امروز لباس عروس می پوشن؟چند نفر امروز اخراج می شن؟...................................


 
comment نظرات ()

 
دین
نویسنده : - ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩
 

مذهب چیست؟

یک فیلسوف تابحال هرگز یک روحانی را نکشته است،
در حالیکه روحانیون فلاسفه زیادی را کشته اند....
"دنیس دیروت"
وقتی که مردم بیشتر آگاه می شوند،
کمتر به روحانی و بیشتر به معلم توجه می کنند.
"رابرت گرین اینگر سول"
دین بهترین وسیله
برای ساکت نگه داشتن عوام است.
"ناپلئون بناپارت"
وقتی مروجین مذهبی به سرزمین ما آمدند،
در دست شان کتاب مقدس داشتند و ما در دست زمین هایمان را داشتیم.
پنجاه سال بعد، ما در دست کتاب های مقدس داشتیم و آنها در دست زمین های ما را داشتند.
" جومو کیانتا"
روحانى نسبت به برهنگى و رابطه طبیعى دو جنس حساسیت دارد،
اما از کنار فقر و فلاکت مى گذرد.
"سوزان ارتس"
قسمت هایى از انجیل را که من نمى فهمم ناراحتم نمى کنند،
قسمت هایى از آن را که مى فهمم معذبم مى کنند.
"مارک تواین"
به من بگو قبل از تولد کجا بوده ای
تا به تو بگویم پس از مرگ کجا خواهی رفت.
"نیچه"
مذهب مردم را متقاعد کرده که : مردی نامرئی در آسمانها زندگی می کند
که تمام رفتارهای تو را زیر نظر دارد، لحظه به لحظه آن را.
و این مرد نامرئی لیستی دارد از تمام کارهایی که تو نباید آنها را انجام دهی،
و اگر یکی از این کارها را انجام دهی،
او تو را به جایی می فرستد که پر از آتش و دود و سوختن
و شکنجه شدن و ناراحتی است و باید تا ابد در آنجا زندگی کنی،
رنج بکشی، بسوزی و فریاد و ناله کنی
ولی او تو را دوست دارد… !
" جورج کارلین"
یکی از بزرگترین تراژدی های بشریت این است که
اخلاقیات بوسیله دین دزدیده شده است.
" آرتور سی کلارک"
آنجا که علم پایان می یابد،
مذهب آغاز میگردد .
" بنجامین دیزرائیلی"
دین،
افساری است که به گردن تان می اندازند،
تا خوب سواری دهید،
و هرگز پیاده نمی شوند،
باشد که رستگار شوید...
"کائوچیو"
اولین روحانی جهان
اولین شیادی بود
که به اولین ابله رسید.
"ولتر"


 
comment نظرات ()