خاله ساناز

حال من در شب یلدا
نویسنده : - ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩
 
نه سلامم  نه علیکم
نه سپیدم
   نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم
  نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم

گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی

تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی

تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی
  بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی....

 

 

 


 
comment نظرات ()

 
دروغ
نویسنده : - ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩
 

کسی که سخنش نه راست است نه دروغ فیلسوف است

کسی که راست و دروغ برای او یکی است متملق و چاپلوس است

 کسی که پول میگیرد تا دروغ بگوید دلال است

کسی که دروغ می‌گوید تا پول بگیرد گداست

کسی که پول می‌گیرد تا راست و دروغ را تشخیص دهد قاضی است

کسی که پول می‌گیرد تا راست را دروغ و دروغ را راست جلوه دهد وکیل است

کسی که جز راست چیزی نمی گوید بچه است

کسی که به خودش هم دروغ می‌گوید متکبر و خود پسند است

کسی که دروغ خودش را باور می‌کند ابله است

کسی که سخنان دروغش شیرین است شاعر است

کسی که علی رغم میل باطنی خود دروغ می‌گوید زن و شوهر است

کسی که اصلا دروغ نمی گوید مرده است

کسی که دروغ می‌گوید و قسم هم می‌خورد بازاری است

کسی که دروغ می‌گوید و خودش هم نمی فهمد پر حرف است

کسی که مردم سخنان دروغ او را راست می‌پندارند سیاستمدار است

کسی که مردم سخنان راست او را دروغ می‌پندارند و به او می‌خندند دیوانه است

 

 

 

 


 
comment نظرات ()

 
آی بچگی
نویسنده : - ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩
 

بچه که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم 
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم

کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود 

کاش قلبها در چهره بود 

 

اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد 
و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم

 

بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم 
بزرگ شدیم تو خلوت

بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم 
بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم

بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم 
بزرگ که شدیم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخم سرگرممون نمیکنه

بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود 
بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه

 


 

بچه که بودیم بچه بودیم

بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ؛ دیگه همون بچه هم نیستیم


 
comment نظرات ()

 
میشه به همه آدما تعمیم داد؟
نویسنده : - ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩
 
زن خودش را خوشگل میکند چون خوب فهمیده که چشم مرد تکامل یافته تر از عقل اوست. 
زنان از مردان عاقلترند.چون که کمتر میدانند و بیشتر میفهمند.   جیمز تربر

عوض کردن شوهر فقط عوض کردن مشکل است.   کاتلین نوریس

بسیاری از مردان باهوش زن کودنی دارند'اما به ندرت زن باهوشی پیدا میشود که شوهر کودنی داشته باشد.   اریکا یونگ

افکار مردان اوج میگیرد و بالا میرود'همسطح زنانی که با آنها معاشرت میکنند. الکساندر دوما
عاقلترین مردان دچار اشتباه شده اند و زنان آنها را فریفته اند ولی همچنان ادعا میکنند که زن عاقل نیست. جان میلتون

 


 
comment نظرات ()

 
بالاخره چی؟
نویسنده : - ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩
 

هر روز از کنار مردمانی میگذریم که یا من اند یا تو و یا او
و به راستی نه موفقیت های من به تمامی از آن من است و نه تقصیرهای او همگی از آن او


 
comment نظرات ()

 
ملت من
نویسنده : - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩
 

 درد من تنهایی نیست؛ بلکه مرگ ملتی است که

گدایی را قناعت،

بی‏عرضگی را صبر،

و با تبسمی بر لب این حماقت را حکمت خداوند می‏نامند.


 
comment نظرات ()

 
وصیت من مثل وحشی
نویسنده : - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳۸٩
 

روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید

همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد

 

مزد غـسـال مرا   سیــــر   شــــرابــــــش بدهید

مست مست از همه جا  حـــال خرابش بدهید

 

بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید  واعــــــظ

پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ

 

جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد

شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید

 

روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـد

اندرون دل مــن یک قـلم تـاک زنـیـــــــد

 

روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت

آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت

 

 


 
comment نظرات ()