خاله ساناز

روحم
نویسنده : - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠
 
فرض کنید  زندگی همچون یک بازی است .
قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید .
جنس یکی از آن توپها از لاستیک بوده و باقی آنها  شیشه ای هستند.
پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین ، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد ،اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد میشوند.

"  آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از خانواده ، سلامتی ، دوستان و روح  خودتان  و توپ لاستیکی همان کارتان است.
کار را بر هیچ یک از عوامل فوق ترجیح ندهید، چون همیشه کاری برای کاسبی وجود دارد ولی دوستی که از دست رفت دیگر بر نمیگردد، خانواده ای که از هم پاشید دیگر جمع نمیشود،‌ سلامتی از دست رفته باز نمیگردد و روح آزرده دیگر آرامشی ندارد.

 
comment نظرات ()

 
باز هم آی خرداد
نویسنده : - ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠
 

امروز 5 ساله نقش همسر دارم چرا هیچوقت روز تولدمون نگفتیم امروز مثلاً 20 ساله ما نقش فرزندی داریم؟چرا همش گفتیم اینقدر ساله که بدنیا اومدیم.

امروز خیلی دلم می خواست از همسرم بپرسم چه احساسی بعد از ۵ سال داره،چقدر از نقشش خوشحال و راضیه؟امروز محل کارم در حرکت انتحاری با یک لوح و کارت هدیه اینروز رو بهم تبریک گفت و من برای اولین بار از اینکه شاغلم احساس غرور کردم و به این فکر کردم چقدر راحت می توان ته ته دل انسانها شادی آفرید.

امروز تمام روز ١٨ خرداد ١٣٨۵ رو دوره کردم از حلقه هامون که با بدقولی لحظه ٩٠ حاضر شد و من و محمد قبل از محضر رفتیم گرفتیمشون،از دسته گل که لیلیم زرد بود و از سر گیشا گرفتیم و در آخر به پدرم می رسم که آنروز با اینکه خوشحال و سرحال بود اما بعد از عقد گریه کرد و امروز نیست.پدر کاش امروز بودی تا در آغوش می کشیدمت،می بوییدمت و تن نحیفت را لمس می کردم.پدر م برایت دلتنگم.

همسفرم ۵ سالگیمان مبارک


 
comment نظرات ()

 
3 ماه
نویسنده : - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٠
 

امروز 13 هفته است بابایی من رفته،3 ماهه که بابا نیست!خوب ما که بودیم چه کردیم؟من که هیچ کار مفیدی نکردم ،دلتنگم،همین!


 
comment نظرات ()

 
به یاد 9 اسفند
نویسنده : - ساعت ۳:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٠
 

این ماه ایام هفته و تاریخها با اسفندماه یکی شده،دوشنبه ٩ اسفند ،فرودگاه و بدرقه امروز ٩ خرداد اشک و حسرت،روزها برایم سخت و بد می گذرد و همچنان منتظرم منتظر چی یا کی نمیدانم ،فقط منتظرم..................


 
comment نظرات ()

 
یه سوزن به خودت.....
نویسنده : - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠
 

یک روز خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیک نیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن !

در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیک نیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند ! پیک نیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.

لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود !

او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.

سه سال گذشت و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال شش سال سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.

در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم»!

 

نتیجه اخلاقی:

بعضی از ما ،زندگیمون صرف انتظار کشیدن برای این می شه که دیگران به تعهداتی که ازشون انتظار داریم عمل کنن. آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدهند هستیم که خودمون عملا هیچ کاری انجام نمی دهیم  .


 
comment نظرات ()

 
همسفرم
نویسنده : - ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠
 

همسرم ،

همسفر زندگیه پر تلاطمم،

بخاطره ،صبر و تحملت،روحیه گذشتت،توجه و محبتت و بخاطر هر آنچه با خلوص و عشق تقدیم میداری ........

به وجودت شادم و برایت بهترینها را آرزومندم.

چهار سالگیمان مبارک


 
comment نظرات ()

 
آی خرداد
نویسنده : - ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠
 

امروز سومین روزه سومین ماهه ساله،امروز انبوهی از مطالب و ناگفتنی ها توی سرم می چرخن،امروز تو تقویم ایرانیها روزه زنه روزه مادره ،روزی که ملت فقط داره وا‍ژه زن و مادر رو یدک می کشه و قلباً و باطناً ذره ای ایمان به بزرگداشتش نداره،این زنها و مادرها که امروز براتون عزیز شدن همونایی هستن که توی پله ها و راهروهای دادگاه با اختیارات و قدرتی که قانون و شریعت بهتون میده بالا و پایین می بریدشون،تهدیدشون می کنید،ازشون باج می گیرید،از ضعفهای عاطفی شون به نفع خودتون استفاده می کنید،بچه اش رو با مهریه اش معامله می کنید،خوشتون نمی آد سرکار بره،بدون اجازه شما جایی بره ،اینا همون زنان و مادرانی هستند که وقتی شما شب توی خواب نازید با هر ناله و گریه و تب بچه هاتون از خواب و استراحتشون می گذرند واسه همون بچه هایی که نامه فامیل شما رو یدک می کشند و با افتخار توی مجالس پسرم و دخترم صداشون می کنید،اینا همون زنها و مادرانی هستند که حتی بعد از ازدواج و پدر شدن نمی ذارن ذره ای برنامه کار و زندگیتون بهم بخوره شما به دوستاتون،استخرتون،فوتبالتون،مسافرت های مردونتون ،کارهای تا دیر وقتتون ،جلسات و پروژه هاتون برسید  ،BABYSITTER مهربان و دلسوز بچه هاتونو تر و خشک میکنند غذا میدن،پارک می برن،نقاشی باهاش می کشن،پوشکشو عوض می کنن ،حتی مهمونی رفتنی،خرید کردنی یدک می کشنش ،شما با منشی ها و همکارانتون به کارای مهمتون برسید.

امروز روز فتح خرمشهره ،وقتی فکر می کنم می بینم از غرور و افتخار ملی هم چیزی برام نمونده و آزادسازیه خرمشهر هم برام مهم نیست آخه این مرزهارو کی کشیده کی گفته خرمشهر مال ما بصره ماله شما.

امروز 79 روزه پدرم رو در 79 سالگی از دست دادم،پدری که با توجه به سوادش،محیطی که توش بزرگ شده بود و شرایطی که داشت،روشنفکرترین مرد زندگیم بود.کسی که به برابری و حتی برتریه من و خواهرم با هر مردی ایمان و باور داشت ،کسی که عشقش مهندس بودن من،فوق لیسانس خواندن من،کار کردن من،افکار و دیدگاههای من و مبارز بودن من بود،کسی که مرا هم پسر و هم دختر خود می دانست .مردی که در زندگی هیچ فصل و خط جدایی با همسر و فرزندانش نداشت ،هر آنچه داشت مال آنها میدانست و اولینها همیشه مال آنها بود.مردی که دسته چک نداشت ،از کسی طلب نداشت،به کسی بدهی نداشت.

امروزچهارمین تولد زندگیه مشترکمه،امروز مجموعه احساسهای غریبم عصبانیم از همه چی و همه کس اول از خودم به خاطر همه تصمیم ها همه انتخابها همه معیارهام ،همه صفر و یک بودنها ،همه خنثی بودن ها ،همه افراطی نبودن ها ،همه بی علاقگیها،قدم گذاشتن در همه راههای بی بازگشت،به یاد داشتنه همه تاریخها و حوادث ،از دیگران به خاطره همه اهمالها ،همه بی توجهی ها همه نا هماهنگیها و باز از خودم چون ترسو هستم!

 


 
comment نظرات ()

 
مهمترین عضو بدن
نویسنده : - ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠
 

سال قبل پدر بزرگم از دنیا رفت. همه غمگین و دل‌شکسته شدند

همه در غم از دست رفتنش گریستند، حتی پدرم گریه می‌کرد. من آن روز به خصوص را به یاد می‌آورم که برای دومین بار در زندگی‌ام، گریه پدرم را دیدم.

وقتی نوبت آخرین وداع با پدر بزرگ رسید، مادرم نگاهی به من انداخت و پرسید: عزیزم، آیا تا به حال دریافته‌ای که مهمترین عضو بدن چیست؟

از طرح سوالی، آن هم در چنان لحظاتی، بهت زده شدم. همیشه با خودم فکر می‌کردم که این، یک بازی بین ما است. او سردرگمی را در چهره‌ام تشخیص داد و گفت: این سوال خیلی مهم است. پاسخ آن به تو نشان می‌دهد که آیا یک زندگی واقعی داشته‌ای یا نه برای هر عضوی که قبلاً در پاسخ من گفتی، جواب دادم که غلط است و برایشان یک نمونه هم به عنوان دلیل آوردم
اما امروز، روزی است که لازم است این درس زندگی را بیاموزی او نگاهی به من انداخت که تنها از عهده یک مادر بر می‌آید. من نیز به چشمان پر از اشکش چشم دوخته بودم. او گفت: عزیزم، مهمترین عضو بدنت، شانه‌هایت هستند.

پرسیدم: به خاطر اینکه سرم را نگه می‌دارند؟

جواب داد: نه، از این جهت که تو می‌توانی سر یک دوست یا یک عزیز را، در حالی که او گریه می‌کند، روی آن نگه داری

عزیزم، گاهی اوقات در زندگی همه ما انسان‌ها، لحظاتی فرا می‌رسد که به شانه‌ای برای گریستن نیاز پیدا می‌کنیم. من دعا می‌کنم که تو به حد کافی عشق و دوستانی داشته باشی، که در وقت لازم، سرت را روی شانه‌هایشان بگذاری و گریه کنی

از آن به بعد، دانستم که مهمترین عضو بدن انسان، یک عضو خودخواه نیست. بلکه عضو دلسوزی برای خالی شدن دردهای دیگران بر روی خودش است.

مردم گفته هایت را فراموش خواهند کرد، مردم اعمالت را فراموش خواهند کرد، اما آنها هرگز احساسی را که به واسطه تو به آن دست یافته‌اند، از یاد نخواهند برد ، خوب یا بد

دوست خوبم از اینکه در زمان نیاز شانه هایت پذیرای اشکهایم است بی نهایت سپاسگذارم.


 
comment نظرات ()

 
آرزوهای من
نویسنده : - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠
 
 
مدرسه عشق
http://amolife.com/image/images/stories/People/Kids/little_miracles%20(18).jpg

در مجالی که برایم باقیست 
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که در آن همواره اول صبح 
به زبانی ساده 
مهر تدریس کنند 
و بگویند خدا 
خالق زیبایی 
و سراینده ی عشق 
آفریننده ماست
http://amolife.com/image/images/stories/People/Kids/little_miracles%20(2).jpg

مهربانیست که ما را به نکویی 
دانایی 
زیبایی 
و به خود می خواند 
جنتی دارد نزدیک ، زیبا و بزرگ
دوزخی دارد – به گمانم -
کوچک و بعید 
در پی سودایی ست 
که ببخشد ما را 
و بفهماندمان
ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست
http://amolife.com/image/images/stories/People/Kids/little-miracles_6..jpg
در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم 
که خرد را با عشق 
علم را با احساس 
و ریاضی را با شعر 
دین را با عرفان 
همه را با تشویق تدریس کنند 
لای انگشت کسی 
قلمی نگذارند 
و نخوانند کسی را حیوان 
و نگویند کسی را کودن 
و معلم هر روز 
روح را حاضر و غایب بکند
http://amolife.com/image/images/stories/People/Kids/little_miracles%20(8).jpg
و به جز از ایمانش 
هیچ کس چیزی را حفظ نباید بکند 
مغز ها پر نشود چون انبار 
قلب خالی نشود از احساس 
درس هایی بدهند 
که به جای مغز ، دل ها را تسخیر کند 
از کتاب تاریخ 
جنگ را بردارند 
در کلاس انشا 
هر کسی حرف دلش را بزند
http://amolife.com/image/images/stories/People/Kids/little_miracles%20(11).jpg
غیر ممکن را از خاطره ها محو کنند 
تا ، کسی بعد از این 
باز همواره نگوید:"هرگز"
و به آسانی هم رنگ جماعت نشود 
زنگ نقاشی تکرار شود 
رنگ را در پاییز تعلیم دهند 
قطره را در باران
موج را در ساحل 
زندگی را در رفتن و برگشتن از قله کوه 
و عبادت را در خلقت خلق
http://amolife.com/image/images/stories/People/Kids/little_miracles%20(15).jpg
کار را در کندو 
و طبیعت را در جنگل و دشت 
مشق شب این باشد 
که شبی چندین بار 
همه تکرار کنیم :
عدل
آزادی
قانون
شادی
امتحانی بشود 
که بسنجد ما را 
تا بفهمند چقدر 
عاشق و آگه و آدم شده ایم
http://amolife.com/image/images/stories/People/Kids/little_miracles%20(9).jpg
در مجالی که برایم باقیست 
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که در آن آخر وقت 
به زبانی ساده 
شعر تدریس کنند 
و بگویند که تا فردا صبح 
خالق عشق نگهدار شما

 
comment نظرات ()