نظرات ()
شیرین عبادی
نظرات () ارشیای خاله 11 ساله می شه31 شهریور 1390 ولی امسال یاد بود هر حادثه ای خاطره است امسال همش صحنه اتاق بیمارستان آبان تهران و بابای گلم که اومده بود خواهرمو ملاقات کنه جلوی چشممه و اون سبد گلی که از دم بیمارستان خریده بود توی گوشی تلفن عمومی بیمارستان هر چی اصرار کردم نیاد بیمارستان قبول نکرد و اومد.
امسال ارشیا در سفر مارکوپولویی به منطقه قفقازه و تولدش رو در ایروان جشن خواهد گرفت.
کوچولو تولدت مبارک
جالبه من هم تولد 11 سالگیم رو در شهریور 1370 در سفری که به آلمان داشتیم گرفتم. بابا بود.
نظرات ()
نظرات () بابایی هیچ چیز وحی منزل نیست توی این دنیا 10 سال پیش دختر جوانی بودم یادم می آد پدر و مادرم هیچوقت من رو تنها نمی ذاشتن بدون من مسافرت نمی رفتن مهمونی نمی رفتن اما حالا یک زن میانسالم پدرم دیگه مواظبم نیست و برای همیشه چشماشو بسته مادر و خواهرم به مسافرتهای طولانی میرن همسرم به ماموریتهای کاری میره دیگه اگر ساعت 9 10 شب بیرون باشم مشکلی نیست جالب تر اینکه کسی تو خیابون مزاحمم نمی شه هیچ ماشینی واسم بوق نمی زنه روزها در این شهر شلوغ تنهام نه کاری برای انجام دادن دارم نه جایی واسه رفتن حالا فهمیدم چرا بزرگترها سینما نمی رن کافی شاپ نمی رن لپ مطلبش
ساناز کبریت بی خطر شده!
بابایی من امروز 200 روزه شما رو ندیدم بابایی من تنهام آخه کجایی!بابایی ولی مطمئنم وقتی قلب نازت وا میستاده از من خیالت راحت بوده راحته راحت.
نظرات () 25 ساله پیش بوده اما چقدر بنظرم گذشته دوری می آد تابستون با اتوبوس TBT از ترمینال آزادی می رفتیم اردبیل فاصله بین صندلیا کم بود و بعد از یه مدتی که پا آویزون می موند هم ورم می کرد و هم به زانو فشار می اومد و درد خاصی کلافت می کرد اتوبوس مثل الان کولر گازی نداشت و پنجره هم یه مستطیل کویک بود که هوای شرجی یا گرمه جاده رو با فشار به درون فوت میکرد من و مامان کنار هم نشسته بودیم و بابا تک ردیف جلو که من با قد کوتاه اون موقع فقط پشت سرش و موهای جو کندمیش می دیدم تو رشت نرسیده کلوچه فروشها می پریدن بالا کلوچه نادری گردویی 4 تایی با قوطیه بنفش و نارگیلی با قوطیه قرمز و بابا برام یه جعبه گردویی خرید تا بخورم و ساناز تپلی دختر عزیز دردونش که -هر روز بعد از برگشتن از سر کار واسه اینکه سرشو گرم کنه روی سرشوهای مردونه و عریضش می نشوندش و تو خونه ویلایی بزرگ آریاشهر که فقط یه دست مبل توی مهمون خونش داشت و بقیش مثل مسجد خالی بود میگردوندش-بخوره و راه بنظرش کوتاه تر بیاد.
تو مراسم بابا از دختر داییش شنیدم که وقتی تایستونا بابا می رفته شهرستان واسه سرکشی به زمینهای کشاورزیش به اونا می گفته نمی دونید یه دختر خوشگله چشم ابرو مشکی دارم قیافش عین مادرمه ولی هیچوقت از مادرش پیش ما حرفی نمی زد یا هیچوقت به من نگفت بنظرش شبیه مادرشم .
حالا شوهرهای ما اگر لب تر کنن دخترمون شبیه مادرشونه یا مادررو می کشیم یا چشمای مردرو در میاریم دیگه از این شباهت ها نبینه !
بابایی دلتنگتم.
نظرات () بابایی این رسم آدمهاست وقتی زنده هستن حرف همدیگرو کم می فهمن گاهی اوقات اصلاَ با هم حرف نمی زنن اما وقتی یکی رو از دست میدن شروع می کنن به درد دل
بابایی امروز 6 امین ماهگرد از دست دادنته 6 ماه و 1 هفته است ندیدمت نبوئیدمت لمست نکردم بابایی قشنگم نازم مهربونم امسال تولدم نبودی تولد خودت نبودی تولد مامان نبودی تولد مارسل نبودی تولد ارشیا و سعیده و نادر و محمد و سعید و دانیل و هایکه هم نخواهی بود.بابایی از این به بعد عیدا تنهاییم بابایی داره پاییز میشه و ما دلمون بیشتر و بیشتر غمگین می شه بابایی باورم نیست دو تا فصله چشماتو بستی
بابایی اونور چه خبره؟می دونی مردی؟مارو میبینی؟به ما فکر می کنی؟توی خانه خدا که مهلت نداشتی طواف کنی و واسم دعا کنی الان چی واسم دعا می کنی؟
بابایی دوستت دارم
نظرات () امروز اولین سالی است که در روز تولدم پدر ندارم امروز 4 امین سالی است که بابک هم نیست امسال جایشان بیشتر و بیشتر خالی است امروز در 31 سالگی احساس پیری می کنم
بابا کجایی؟دلم می خواست بابا بود بابک بود سه تا نصفه آدمای دیگه هم بودن اینم کیکم بود

نظرات ()
نظرات () امروز 2 شهریور 1390 تولد 80 سالگیه بابایی منه ففکر می کردم برای تولدش کادوم حاضره فاما دیروز فهمیدم کادو هم ندارم خیلی دلم می خواست امروز عصر می رفتم گرمدره براش کیک می خریدم شمع میذاشتیم بعد با بچه های آقای حیدری نگهبان اونجا فوتشون می کردیم اما ماه رمضونه بابایی ماه رمضون کیکم رو گرفت قضا و قدرم کادومو حالابا چه رویی بیام پیشت؟
نظرات ()