خاله ساناز

نسل سوخته
نویسنده : - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٠
 
ما بچه های کارتون های سیاه و سفید بودیم 
کارتونهایی که بچه یتیم ها قهرمانهایش بودند
ما پولهایمان را می ریختیم توی قلک های نارنجکی و می فرستادیم جبهه  
دهه های فجر مدرسه هایمان را تزئین می کردیم 
توی روزنامه دیواری هایمان امام را دوست داشتیم 
آدمهای لباس سبز ریش بلند قهرمان هایمان بودند 
آنروزها هیچکدامشان شکمهای قلمبه نداشتند 
و عراقی های شکم قلمبه را که می کشتند توی سینما برایشان سوت می زدیم  
شهید که می آوردند زار زار گریه می کردیم 
اسرا که برگشتند شاد شاد خندیدیم 
 
ما از آژیر قرمز می ترسیدیم 
ما به شیشه خانه هایمان نوار چسب می زدیم از ترس شکستن دیوار صوتی 
ما توی زیر زمین می خوابیدیم از ترس موشک های صدام  
ما چیپس نداشتیم که بخوریم  
حتی آتاری نداشتیم که بازی کنیم 
ما ویدیو نداشتیم 
ما ماهواره نداشتیم  
ما را رستوران نمی بردند که بدانیم جوجه کباب چه شکلی است  
ما خیلی قانع بودیم به خدا   
 
صحنه دارترین تصاویر عمرمان عکس خانم های مینی ژوب پوشیده بود توی مجله های قدیمی 
یا زنانی که موهایشان باز بود توی کتاب های آموزش زبان
   
زنها توی فیلمهای تلویزیون ما، توی خواب هم روسری سرشان می کردند 
حتی توی کتابهای علوم ما زنها هم باحجاب بودند
ما فکر می کردیم بابا مامانهایمان، ما را با دعا کردن به دنیا آورده اند   
عاشق که می شدیم رویا می بافتیم، موبایل نداشتیم که اس ام اس بدهیم 
جرات نداشتیم شماره بدهیم، مبادا گوشی را بابایمان بردارند 
ما خودمان خودمان را شناختیم 
بدنمان را، جنسیتمان را یواشکی و در گوشی آموختیم 
هیچکس یادمان نداد
 
و حالا گیر افتاده ایم بین دو نسل
 
نسلی که عشق و حالهایشان را توی «شهرنو»ها و کاباره های لاله زار کرده بودند  
و نسلی که دارد با «فارسی وان» و «من و تو» و «ایکس باکس» و «فیس بوک» بزرگ می شوند  
و جالب که هیچکدامشان ما را نمی شناسند و نمی فهمند
 
ما واقعاً نسل سوخته هستیم، انصافاً
--

 
comment نظرات ()

 
من یک فمنیست هستم
نویسنده : - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٠
 
از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان ، من یک فمینیست هستم.

اولین بارجرقه های فمینیسم من در سن کودکی زده شد وقتی دیدم که مادر بزرگم پسرهای فامیل را شومبول طلا خطاب می کند و آنها حق دارند با شورت دور حیاط بدوند ولی اگر من جوری بنشینم که دامنم درست نباشد همه بسیج می شوند تا دامن مرا روی پاهای کودکانه و بی خبرم بکشند و مدام گوشزد کنند که درست بنشین.


ذهن پنج ساله ی من نفهمید ( هنوز هم نمی فهمد) که چرا آن چیزی که وسط پای پسر عمه ام است باید با لفظ طلا آراسته شود و حتی گاهی با الفاظ ( شومبولتو بخورم) خورده شود ولی آن چه من دارم مایه‌ی شرمساری است و باید پوشانده شود.

ذهن پنج ساله ی من حتی وقتی ده ساله شد نفهمید که چرا آنها باید راحت ته کوچه دوچرخه سواری کنند و من با هزار مکافات ویواشکی رکاب بزنم و روپوش و روسری ام مدام توی چرخ گیر کند و زمین بخورم و همه به من بخندند.


او هرگز نفهمید چرا وقتی بالغ شدم و آن دو جوانه ی سرکش در سینه هایم رویید باید آن را زیر مقتعه ی چانه دار بلند و روپوش گشاد پنهان کنم و قوز کنم تا برجستگی های بدنم را از چشم ها بپوشانم.

ذهن من هرگز نفهمید چرا هرچه مربوط به زنانگی من است زشت و پنهانی و گناه آلود است و هرچه مربوط به مردانگی پسر هاست قابل افتخار و ستودنی و حتی به روایتی خوردنی است.

ذهن من هنوز پنج ساله است، نمی فهمد چرا به عنوان یک دختر ناقص و نیمه است؛ نمی فهمد چرا همه برایش دنبال شوهر می گردند فکر می کنند که بدون مرد کامل نیست. نمی فهمد چرا مادرش مدام می پرسد این پسره کیه که هر شب زنگ می زند؟ اگر دوستت داره باید بیاد خواستگاریت.

او انقدر بچه است که فقط برای پوز زنی مادرش به آن پسر میگوید بیا خواستگاریم والکی الکی زن مردی می شود که دوستش ندارد.
او حتی نمی فهمدچرا درخانواده ی آن مرد، مردها یک طرف مجلس عرق می خورند و بحث سیاسی می کنند و زنها طرف دیگر ظرف می شورند و مزخرف می بافند.

او نمی فهمد که چرا شوهرش التماس می‌کند که لطفا جلوی فامیل من سیگار نکش وقتی خودش می کشد. او نمی فهمد چرا سیگارکشیدن مرد درست است و سیگار کشیدن زن نا درست.

او نمی فهمد چرا وقتی مردش را نمی‌خواهد سالها باید دنبال طلاق بدود در حالیکه اگر مرد بود در یک هفته می توانست زنش را طلاق بدهد

ذهن من هنوز پنج ساله است. این ذهن پنج ساله دو برابر پسر های هم دوره اش زحمت کشیدتا دانشگاه برود ، آنها خرخون لقبش دادند.

این ذهن پنج ساله بین همه ی دانشجوهای ورودی‌اش شاگرد اول شد تهمت زدند که معلوم نیست با کدام استاد روی هم ریخته است.

بعدها مجبور شد هر تشخیص را دو بار تکرار کند برای آنکه چون زن بود حرفش نصف یک مرد ارزش داشت.

مجبور شد از زبان یک پزشک همکار( که زن بود )بشنود که پیش دکترزن نرو، زن ها همه بیسوادن و هیچ نگوید و دم نزند.

مجبور شد دو برابر تلاش کند تانامش نصف اعتباری که باید را بیابد.

مجبور شد دو برابر مردها خوب رانندگی کند تامبادا تصادف کند و این جمله را بشنود که ” زن ها دست به فرمون ندارند”.
مجبور شد دوبرابر مردهای دور و برش کار کند و دو برابر آنها موفق شود و دو برابر آنها پول دربیاورد و آخر هم ” زن بی سر پرست” نامیده شود.

مجبور شد دو برابر مردها وبلاگ بنویسد تا صدایش به جایی برسد و آخر سر هم متهم شود که زنانه نویسی می کند و در واقع “مرد” است..

از همه ی اینها گذشته ،نگارنده زن خوشبختی محسوب می شود. در خانواده ای مرفه و غیرمذهبی بدنیا آمده ، امکان تحصیل و امکان فرار از آن چهارچوب های غیر منصفانه وزشت را داشته است . او هرگز کتک نخورده و نفقه نخواسته و حضانت طفلی را از دست نداده است.

با این همه زخمی وخسته است.


 

خسته است از اینکه از زبان مردهای بی خاصیت و احمقی که نصف ضریب هوشی او را ندارند شنیده است که زن ها منطق ندارند، زن ها طنز ندارند، زن ها دست به فرمان ندارند.

خسته است از جامعه‌ای که اگر زنی مورد تجاوز قرار بگیرد زن را مورد خطاب قرار میدهد که چرا حجابت کامل نبود و مقصر می شمارند که مرد را گناه انداخته و از مردنمی پرسد که چرا مثل یک حیوان رفتار کرده است.

خسته است از جامعه‌ای که اگر زنی مورد خیانت قرار گرفت به او توصیه می کند که صبوری کند و خانمی پیشه کند و بیشتر به مردش توجه کند.
خسته است از جامعه‌ای که سزای خیانت در آن برای مرد توجه بیشتر و برای زن سنگسار است.

خسته است از جامعه‌ای که زن هایش قوز کرده و ترسیده و تهدید شده اند و مردهایش باافتخار لگن خاصره شان را جلو می دهند و به شومبول های طلای خود می نازند و به خودشان جرات می دهند به زن ها یی که دو برابر آنها قد کشیده اند لقب کوتولگی بدهند.

خسته است از جامعه‌ای که زنهایش به کوتولگی خود افتخار میکنندوحاضرنیستند بهای قد کشیدن‌شان را بپردازند و هنوز افسوس تازیانه و تسبیح و ته دیگ را می خورند.

بر او ببخشایید اوخسته است ازجامعه‌ای که حتی معنی فمینیست را نمی داند.



شیرین عبادی

 
 
 





 
comment نظرات ()

 
تولد ارشیا
نویسنده : - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٠
 

 ارشیای خاله 11 ساله می شه31 شهریور 1390  ولی امسال یاد بود هر حادثه ای خاطره است امسال همش صحنه اتاق بیمارستان آبان تهران و بابای گلم که اومده بود خواهرمو ملاقات کنه جلوی چشممه و اون سبد گلی که از دم بیمارستان خریده بود توی گوشی  تلفن عمومی بیمارستان هر چی اصرار کردم نیاد بیمارستان قبول نکرد و اومد.

 امسال ارشیا در سفر مارکوپولویی به منطقه قفقازه و تولدش رو در ایروان جشن خواهد گرفت.

 کوچولو تولدت مبارک

جالبه من هم تولد 11 سالگیم رو در شهریور 1370 در سفری که به آلمان داشتیم گرفتم. بابا بود.


 
comment نظرات ()

 
من
نویسنده : - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٠
 

من به زنِ وجودم افتخار می کنم

دلم می خواهد زن باشم... یک زن آزاد... یک زن آزاده

من متولد می شوم، رشد می کنم

تصمیم می گیرم و بالا می روم.
 
 
من گیاه و حیوان نیستم. جنس دوم هم نیستم.

من یک روح متعالی هستم؛ تبلوری از مقدس ترین ها !

ـ من را با باورهایت تعریف نکن ! بهتر بگویم تحقیر نکن!

ـمن آنطور که خود می پسندم لباس می پوشم

قرمز، زرد، نارنجی ، برای خودم آرایش می کنم گاهی غلیظ

می رقصم- گاه آرام ، گاه تند،

می خندم بلند بلند بی اعتنابه اینکه بگویند جلف است یا هر چیز دیگر...

برای خودم آواز می خوانم حتی اگرصدایم بد باشد و فالش بخوانم،

آهنگ میزنم و شاد ترین آهنگ ها را گوش می دهم،

مسافرت میروم حتی تنهای تنها ...

.حرف می زنم، یاوه می گویم و گاهی شعر،

اشک می ریزم! من عشق می ورزم......ـمن می اندیشم...

من نظرم را ابراز می کنم حتی اگر بی ادبانه باشد و مخالف میل تو،

فریاد می کشم و اگر عصبانی شوم دعوا می کنم...

حتی اگر تمام این ها باآنچه تو از مفهوم یک زن خوب
 
در ذهن داری مغایر باشد.
 

زن من یک موجود مقدس است؛

نه از آن ها که تو در گنجه می گذاریشان یا در پستوقایم می کنی

تا مبادا چشم کسی به آن بیفتد.

نه بدنش و نه روحش را نمی فروشد،حتی اگر گران بخرند.

اما هر دو را هر وقت دوست داشته باشد هدیه می دهد؛

به هرکه بخواهد، هر جا 

 

زن من یک موجود آزاد است.

اما به هرزه نمی رود.

نه برای خاطر تو یا حرف دیگری؛

به احترام ارزش و شأن خودش.

با دوستانش، زن و مرد، هر جایی بخواهد می رود،

حتی به جهنم!

زن من یک موجود مستقل است.

نه به دنبال تکیه گاه می گردد که آویزش شود،

نه صندلی که رویش خستگی در کند

و نه نردبان که از آن بالا برود.

زن من به دنبال یک همسفر است،

یک همراه، شانه به شانه.

گاه من تکیه گاه باشم گاه او.

گاه من نردبان باشم ،

گاه او.

مهر بورزد و مهر دریافت کند.
 

زن من کارگر بی مزد خانه نیست

که تمام وجودش بوی قورمه سبزی بدهد

و دست هایش همیشه بوی پیاز داغ؛

که بزرگترین هنرش گلدوزی کردن و دمکنی دوختن باشد.

روزهابشوید و بساید

و عصرها جوراب ها و زیر پوش های شوهرش را وصله کندـ
 

زن من این ها نیست که حتی اگر تو به آن بگویی کد بانو!!!!

در خانه ی زن من کسی گرسنه نیست ،

بچه ها بوی جیش نمی دهند،

لباس ها کثیف نیستند و همیشه بوی عطر غذا جریان دارد؛

اگر عشق باشد، اگر زندگی باشد!
 

زن من یک موجود سنگیِ بی احساس و بی مسئولیت هم نیست؛

ظرافتش، محبتش، هنرش،فداکاریش ، شهوتش و احساسش را آنگونه
 
که بخواهد خرج می کند؛ برای آنهایی که لایق آن هستند.ـ

زن من تا جایی که بخواهد تحصیل می کند، کارمی کند،

در اجتماع فعال است و برای ارتقاء خویش تلاش می کند.

نه مانع دیگران می شود و نه اجازه می دهد دیگران اورا از حرکت بازدارند.

گاهی برای همراهی سرعتش را کم می کند

اما از حرکت باز نمیایستد.

دستانش پر حرارتند و روحش پر شور؛
 
من یک زنم ...

نه جنس دوم...

نه یک موجود تابع...

نه یک ضعیفه ...

نه یک تابلوی نقاشی شده،

نه یک عروسک متحرک برای چشم چرانی،

نه یک کارگر بی مزد تمام وقت،

نه یک دستگاه جوجه کشی.
 
من سعی می کنم آنگونه که می اندیشم باشم ،

بی آنکه دیگری را بیازارم...

فرای تمام تصورات کور،

هنجارهای ناهنجار، تقدسات نامقدس!
 

باور داشته باش من هم اگر بخواهم می توانم خیانت کنم،

بی تفاوت و بی احساس باشم،

بی ادب و شنیع باشم،

بی مبالات و کثیف باشم.

اگر نبوده ام و نیستم ،

نخواسته ام و نمی خواهم.ـ

 


آری؛ زن من عشق می خواهد و عشق می ورزد،

احترام می خواهد و احترام می کند.

من به زن وجودم افتخار می کنم،

هر روز و هر لحظه ...

من به تمام زنان آزاده وسربلند دنیا افتخار می کنم

و به تمام مردانی که یک زن را اینگونه می بینند

و تحسین می کنند
 
 

آری؛ زن من عشق می خواهد و عشق می ورزد،
 
احترام می خواهد و احترام می کند.

 
comment نظرات ()

 
200 روز بی تو
نویسنده : - ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٠
 

بابایی هیچ چیز وحی منزل نیست توی این دنیا 10 سال پیش دختر جوانی بودم  یادم می آد پدر و مادرم هیچوقت من رو تنها نمی ذاشتن بدون من مسافرت نمی رفتن مهمونی نمی رفتن اما حالا یک زن میانسالم پدرم دیگه مواظبم نیست و برای همیشه چشماشو بسته مادر و خواهرم به مسافرتهای طولانی میرن  همسرم به ماموریتهای کاری میره دیگه اگر ساعت 9 10 شب بیرون باشم مشکلی نیست جالب تر اینکه کسی تو خیابون مزاحمم نمی شه هیچ ماشینی واسم بوق نمی زنه روزها در این شهر شلوغ تنهام  نه کاری برای انجام دادن دارم نه جایی واسه رفتن حالا فهمیدم چرا بزرگترها سینما نمی رن کافی شاپ نمی رن  لپ مطلبش

ساناز کبریت بی خطر شده!

بابایی من امروز 200 روزه شما رو ندیدم  بابایی من تنهام آخه کجایی!بابایی ولی مطمئنم  وقتی قلب نازت وا میستاده  از من خیالت راحت بوده راحته راحت.


 
comment نظرات ()

 
یادش بخیر
نویسنده : - ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠
 

25 ساله پیش بوده اما چقدر بنظرم گذشته دوری می آد تابستون با اتوبوس TBT از ترمینال آزادی می رفتیم اردبیل فاصله بین صندلیا کم بود و بعد از یه مدتی که پا آویزون می موند هم ورم می کرد و هم به زانو فشار می اومد و درد خاصی کلافت می کرد اتوبوس مثل الان کولر گازی نداشت و پنجره هم یه مستطیل کویک بود که هوای شرجی یا گرمه جاده رو با فشار به درون فوت میکرد من و مامان کنار هم نشسته بودیم و بابا تک ردیف جلو که من با قد کوتاه اون موقع فقط پشت سرش و موهای جو کندمیش می دیدم تو رشت نرسیده کلوچه فروشها می پریدن بالا کلوچه نادری گردویی 4 تایی با قوطیه بنفش و نارگیلی با قوطیه قرمز و بابا  برام یه جعبه گردویی خرید تا بخورم و ساناز تپلی دختر عزیز دردونش که -هر روز بعد از برگشتن از سر کار واسه اینکه سرشو گرم کنه روی سرشوهای مردونه و عریضش می نشوندش و تو خونه ویلایی بزرگ آریاشهر  که فقط یه دست مبل توی مهمون خونش داشت و بقیش مثل مسجد خالی بود میگردوندش-بخوره و راه بنظرش کوتاه تر بیاد.

تو مراسم بابا از دختر داییش شنیدم که وقتی تایستونا بابا می رفته شهرستان واسه سرکشی به زمینهای کشاورزیش به اونا  می گفته نمی دونید یه دختر خوشگله چشم ابرو مشکی دارم قیافش عین مادرمه  ولی هیچوقت از مادرش پیش ما حرفی نمی زد یا هیچوقت به من نگفت بنظرش شبیه مادرشم .

حالا شوهرهای ما اگر لب تر کنن دخترمون شبیه مادرشونه یا مادررو می کشیم یا چشمای مردرو در میاریم دیگه از این شباهت ها نبینه !

بابایی دلتنگتم.


 
comment نظرات ()

 
6امین ماه
نویسنده : - ساعت ۳:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٠
 

بابایی این رسم آدمهاست وقتی زنده هستن حرف همدیگرو کم می فهمن گاهی اوقات اصلاَ با هم حرف نمی زنن اما وقتی یکی رو از دست میدن شروع می کنن به درد دل

بابایی امروز 6 امین ماهگرد از دست دادنته 6 ماه و 1 هفته است ندیدمت نبوئیدمت لمست نکردم  بابایی قشنگم نازم مهربونم امسال تولدم نبودی تولد خودت نبودی تولد مامان نبودی تولد مارسل نبودی تولد ارشیا و سعیده و نادر و محمد و سعید و دانیل و هایکه هم نخواهی بود.بابایی از این به بعد عیدا تنهاییم  بابایی داره پاییز میشه و ما دلمون بیشتر و بیشتر غمگین می شه بابایی باورم نیست دو تا فصله چشماتو بستی

بابایی اونور چه خبره؟می دونی مردی؟مارو میبینی؟به ما فکر می کنی؟توی خانه خدا که مهلت نداشتی طواف کنی و واسم دعا کنی الان چی واسم دعا می کنی؟

بابایی دوستت دارم

 

 


 
comment نظرات ()

 
تولدم
نویسنده : - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠
 

امروز اولین سالی است که در روز تولدم پدر ندارم  امروز 4 امین سالی است که بابک هم نیست امسال جایشان بیشتر و بیشتر خالی است امروز در 31 سالگی احساس پیری می کنم

 بابا کجایی؟دلم می خواست بابا بود بابک بود سه تا نصفه آدمای دیگه هم بودن اینم کیکم بود


 
comment نظرات ()

 
همه اینجاییم زنده و مرده
نویسنده : - ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٠
 
این عکسی است که فضاپیمای وویجر از زمین گرفته است. عکسی که زمین را در فضای بیکران نشان می دهد.  کارل ساگان فضانورد آمریکایی کتابی با همین عنوان نوشته است. در قسمتی از این کتاب می خوانیم:
image002.jpg


دوباره به این نقطه نگاه کنید. همین جاست. خانه اینجاست. ما اینجاییم. تمام کسانی که دوستشان دارید٬ تمام کسانی که می شناسید٬ تمام کسانی که تابحال چیزی در موردشان شنیده اید٬ تمام کسانی که وجود داشته اند٬ زندگی شان را در اینجا سپری کرده اند. برآیند تمام خوشی ها و رنج های ما در همین نقطه جمع شده است. هزاران مذهب٬ ایدئولوژی و دکترین اقتصادی که آفرینندگانشان از صحت آنها کاملا مطمئن بوده اند٬ تمامی شکارچیان و صیادان٬ تمامی قهرمانان و بزدلان٬ تمامی آفرینندگان و ویران کنندگان تمدن٬ تمامی پادشاهان و رعایا٬ تمامی زوج های جوان عاشق٬ تمامی پدران و مادران٬ کودکان امیدوار٬ مخترعان و مکتشفان٬ تمامی معلمان اخلاق٬ تمامی سیاستمداران فاسد٬ تمامی «ابرستاره ها»٬ تمامی رهبران کبیر٬ تمامی قدیسان و گناهکاران در تاریخِ گونه ما٬ آنجا زیسته اند٬ در این ذره غبار که در فضای بیکران در مقابل اشعه خورشید شناور است. زمین ذره ای خرد در مقابل عظمت جهان است. به رودهای خون که توسط امپراطوران و ژنرال ها بر زمین جاری شده٬ البته با عظمت و فاتحانه٬ بیاندیشید. این خونریزان٬ اربابان لحظاتی از قسمت کوچکی از این نقطه بوده اند. به بی رحمی های بی پایانی که ساکنان گوشه ای از این نقطه٬ توسط ساکنان گوشه دیگر (که از این فاصله نمیتوان آنها را از هم بازشناخت) متحمل شده اند بیاندیشید٬ چقدر اینان به کشتن یکریگر مشتاقند٬ چقدر با حرارت از یکدیگر متنفرند. تمامی شکوه و جلال ما٬ تمامی حس خود مهم بینی بی پایان ما٬ توهم اینکه ما دارای موقعیتی ممتاز در پهنه گیتی هستیم٬ به واسطه این عکس به چالش کشیده می شود. سیاره ما لکه ای گم شده در تاریکی کهکشانهاست. در این تیرگی و عظمت بی پایان٬ هیچ نشانه ای از اینکه کمکی از جایی میرسد تا ما را از شر خودمان در امان نگاه دارد٬ دیده نمی شود.
زمین تنها جای شناخته شده است که قابلیت زیست دارد. هیچ جایی نیست٬ حداقل در آینده نزدیک که گونه بشر بتواند به آنجا مهاجرت کند. مشاهدات٬ بله٬ استقرار٬ هنوز نه. خوشتان بیاید یا نه٬ زمین تنها جایی است که می توانیم روی پای مان بایستیم. گفته شده که فضانوردی تجربه ای است شخصیت ساز که فرد را فروتن می سازد. شاید هیچ تصویری بهتر از این٬
 غرور ابلهانه و نابخردانه نوع بشر را در دنیای کوچکش به نمایش نگذارد. برای من٬ این تصویر تاکیدی است بر مسئولیت ما در جهت برخورد مهربانانه تر ما با یکدیگر٬ و سعی در گرامی داشتن و حفظ کردن این نقطه آبی کمرنگ٬ تنها خانه ای که تاکنون شناخته ایم.

 
comment نظرات ()

 
تولدت مبارک بابایی
نویسنده : - ساعت ۳:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٠
 

امروز 2 شهریور 1390 تولد 80 سالگیه بابایی منه ففکر می کردم برای تولدش کادوم حاضره فاما دیروز فهمیدم کادو هم ندارم خیلی دلم می خواست امروز عصر می رفتم  گرمدره براش کیک می خریدم شمع میذاشتیم بعد با بچه های آقای حیدری نگهبان اونجا فوتشون می کردیم اما ماه رمضونه بابایی ماه رمضون کیکم رو گرفت  قضا و قدرم  کادومو حالابا چه رویی بیام پیشت؟


 
comment نظرات ()