خاله ساناز

 
نویسنده : - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٠
 

بابایی امروز 24 مهرماه 1390 7 ماهه در اتاق جدیدت آرام گرفتی .پدر من 7 ماهه پریشان تر و سردرگم تر از گذشته ام .پدرم  کمکم کن!

همسرم نمی دانم چه بگویم اما به خاطره هر آنچه می خواستم به تو هدیه کنم و نتوانستم شرمنده ام.


 
comment نظرات ()

 
سنگ قبرم بی تاریخ است
نویسنده : - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠
 
بسپاریم بر سنگ مزارمان تاریخ نزنند؛ تا آیندگان ندانند بی‌عرضگانِ این برهه از تاریخ ما بوده‌ایم
 
گنبد و گلدسته های حرم امامین جوادین (ع) در شهر کاظمین عراق روز سه شنبه ۲۳ شهریور ماهرونمایی شد و فقط صدو ده کیلو طلا و چهارده تن مس بصورت مجانی از طرف ایران صرف این گنبد ها و گلدسته ها شده و خدا میداند چند میلیارد دیگر از جیب مردم ایران صرف این تشکیلات در عراق شده است. ما مسلمان هستیم و شیعه!! اما اگر برای امامان خودمان مقبره طلا بسازیم و همنوعان و هموطنان و همدینان ما در فقر و بدبختی دست و پا بزنند آیا امامان ما به این امر راضی هستند؟ اگر امام حسین و امام جواد و . . .  بودند، آیا با شمشیر گردن این اسراف کاران را نمی زدند؟
 
 
  cid:1.2604358427@web112815.mail.gq1.yahoo.com
   
cid:2.2604358427@web112815.mail.gq1.yahoo.com
 
 
   
 
 
 
cid:3.2604358427@web112815.mail.gq1.yahoo.com
 
 
 
   
cid:4.2604358427@web112815.mail.gq1.yahoo.com
  
cid:5.2604358427@web112815.mail.gq1.yahoo.com
   
cid:6.2604358427@web112815.mail.gq1.yahoo.com
  
cid:7.2604358427@web112815.mail.gq1.yahoo.com
 
cid:8.2604358427@web112815.mail.gq1.yahoo.com
   
cid:9.2604358427@web112815.mail.gq1.yahoo.com
   
 
cid:10.2604358427@web112815.mail.gq1.yahoo.com
 
  cid:11.2604358427@web112815.mail.gq1.yahoo.com
 
همه ما خودمون خیلی درد داریم!! ولی وقتی داستان زنی را میشنویم که بچه اش توی بیمارستان مرده، ولی پول نداره هزینه بیمارستان را بده تا جسد بچه اش را بهش بدن!!؟ شب تا صبح پشت دیوار سردخانه گریه و ناله میکنه که فقط بتونه بچه اش را دفن کنه، بدجوری دردمون میاد!!!؟ مگه نه؟ 
یا وقتی خانم محترمی را می بینیم که توی آشغالهای میوه فروشی، دنبال کاهو و سیب زمینی و میوه می گرده، شب که میخواهیم شام بخوریم، بغض میشه یه قلوه سنگ و جلوی اشتهامون را میگیره. ایمیل هایی را که فقر و بدبختی مردم را نشون میده برای غریبه ها نمی فرستیم که آبرومون نره.
آزادی خوبه. اینکه تو اجازه داشته باشی هر جوری دوست داری فکر کنی و بتونی حرف بزنی، نوشته هات را کتاب کنی. مقاله هات را توی روزنامه چاپ کنی. رنگ لباست را خودت انتخاب کنی (توی ایران بیشتر رنگها ممنوعند) و خیلی آزادی های دیگه. ولی وقتی نمی تونی از پس مخارج خونه ات بر بیای، زنت بهت نمیگه یک ماهه گوشت نداریم، ولی تو ازغذاهایی که میخوری خودت خوب میدونی. بچه ات میگه دوستام رفتن شهر بازی چرا ما نمی ریم و تو وعده سر خرمن میدی و توی دلت غوغا به پا میشه و در کنار همه این دغدغه ها بهت گفتن توی محل کار تعدیل نیرو داریم چون باید افراد سپاه را استخدام کنیم!!!! دیگه یادت میره "آزادی" چیه؟!!!! شب که سرتو میذاری روی بالش، به اون بالا نگاه میکنی شاید کمکی از غیب برسه. فقر توی ایران بیداد میکنه. یکی بدادمون برسه. دیگه بسه انقدر تاوان اشتباه پدرانمون را پس دادیم. 
  شبهای تهران را بی‌خیال، بچسبیم به همون شبهای بیروت! پول نفت را بدهیم تا دخترانشون  را بفرستند فرنگ  تا امثالریما فقیه ملکه زیبایی آمریکا بشوند! شب‌های تهران را بی‌خیال! بچسبیم به شبهای کاراکاس! پول نفت را بدهیم تا     برادر هوگو چاوز؛ هر روز یک مدل و فاحشه آمریکایی رو بغل کنه و به ریش همه ما بخنده! شبهای تهران، زنجان، سمنان، کرج، ارومیه، تبریز، سنندج، کرمانشاه، مشهد و در کل شبهای ایران را بی‌خیال!!! بچسبیم به همونساختن ضریح برای امام حسین و امام جواد و الباقی! خداوکیلی اگر  امام حسین الان زنده بود، اجازه می‌داد با وجود چنین مسائلی، با وجود این همه فقر و بدبختی، باز هم بیش از دو هزار کیلو طلا و نقره، برای ساخت ضریحش‌ استفاده بشود؟ آیا با وجود  فجایع موجود در مرکز نگهداری کودکان معلول ذهنی فرخنده؛ باز هم امام موسی کاظم؛ راضی است کهدومیلیارد و هفتصد و پنجاه میلیون تومان ناقابل، صرف هزینه گنبد بارگاه‌شان  در عراق بشود؟

 
comment نظرات ()

 
کاش من هم اینقدر دلتنگ وطن بودم
نویسنده : - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠
 

خسته از تمام روزمرگی ها نشسته ام و فیس بوکم را به صحبت میگیرم

عکس دوستانی را میبینم آنور ِ مرز های ممنوعه
که به کنسرت داریوش میروند و شوق چشمشان
شبیه مشروب دستشان لبریز است
خوشحالشان میشوم ...
آزادی را در چشم هایشان خیره میشوم و لبخند میزنم / تلخ لبخند میزنم
دلم برایشان تنگ شده و چه خوب که دلشان با چیز هایی سرگرم است که
در خانه ی پدری ، جایی برای اکران نداشت
به خودم می اندیشم که درگیر ِ رفتنم ...
شبیه سربازی که آنقدر از شکست مطمئن است
که فرار را به قراری که با تمام مرز های کشورش بسته ترجیح میدهد
می دانم روزی دلم برای تمام آنچه ایران است تنگ می شود
دلم برای میدان انقلابش و آن همه چشم خسته که از سر کار می آیند
و چه دوست داشتنی تو را آدم حساب نمیکنند ....
برای کافه نادری ... که جای قهوه بوی شعر از حوالیش می آمد
برای تمام قهوه فرانسه های دست چندمی که
در گودو ، تمدن ، هنر ، سپیدگاه ... خوردم و
دلم را به چشم های گارسونش خوش میکردم که همیشه شکر را جا میگذاشت
برای تمام راننده تاکسی هایی که از فشار تنهایی ، مرا به حرف میگرفتند
و چه شیرین بود وقتی یک راننده تاکسی با تو از نیچه حرف میزند
یا وقتی پینک فلوید میگذارد و شروع میکند به ترجمه کردنش
دلم برای تمام چارشنبه سوری هایش ...
که دختر همسایه ، غریبیگی هایش را برای یک شب کنار میگذاشت
و دور آتش سرخپوستی میرقصیدیم
دلم برای دلهره ی مشروب خریدنش تنگ میشود... که به هزار نفر رو میزد
آخرش چیپس و ماست و صدای هایده تو را از دیسکو های وگاس هم فرا تر میبرد
برای تمام نان هایی که در کودکی میخریدیم
زنبیل به دست به خیابان میزدیم و با دوچرخه هایمان
به تمام الگانس ها پز میدادیم
برای جاده کندوان و تمام جیغ هایی که میکشیدیم و دعا میکردیم
تمام تونل ها برای یک روز هم که شده قد بکشند
....
هرچه با خودم تقلا میکنم میبینم هنوز هم ترجیح می دهم آلبوم ابی را
با بدختی بگیرم تا اینکه مشروب به دست فریاد بزنم : خلـــــــــیج رو بخون ،خلیج
هنوز ترجیح می دهم روی میز های کافه نادری ،
درگیر پیدا کردن ِ جای فروغ باشم تا اینکه در شانزالیزه ،
قهوه ام را با لهجه ی فرانسوی بخورم
هنوز دلم میخواهد راننده تاکسی برایم از نیچه بگوید و من ذوق کنم
....
هنـــــــــــوز دلم میخواهد سیگارم را یواشکی از پدر بکشم
تا شب هایی که اعصابش /سیگار میخواست ، با خجالت از من بپرسد :
" از جعبه سیگار ِ پسر به پدر ارث میرسه یا نه ؟ "
هنوز دلم میخواهد پارک پرواز بلند ترین جای دنیا باشد ....
هنوز دلم میخواهد تمام پارتی ها ، به پتو های چسبیده به پنجره مجهز شود
میدانی ؟ فقر ، یک صمیمیت احمقانه می آورد ، که هیچ فلسفه ای از پس تعبیر
لذتش بر نیامده
...
باید رفتنم را به عقب بیندازم ....
من دلم هنوز گیر ِ اسم کوچه هاییست که جبهه نرفته شهید شدند
هنوز دلم پیش تخفیفیست که مادر / چانه اش را میزد
هنوز دلم تنگ تمام اتفاق هاییست که در مرز های ایران میفتد
هنـــــــــــــــوز دلم گیر ِ تمام میدان های شهر است که از هر فاصله ای
داد میزنند : آزادی ...یک نفر ... آزادی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
.
.
.
این فرودگاه هر چقدر مجهز باشد ، دلبستگی های مرا بلند نمی کند
آقای راننده ... حمیرا بگذار ... دربست ... تمام تهران را بگردیم
دلم نرفته ... تنگ شده برای ماندنم ...........

 
comment نظرات ()

 
امین
نویسنده : - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠
 

بابایی امروز 7 ماهه نیستی

 7 ماه بی تو

 3 فصل بی تو

217 روز بی تو

بابایی توی این 7 ماه کار خاصی نکردم هر هفته بهت سر زدم و 9 واحد دوره کارشناسی ارشدم رو پاس کردم مواد غذایی خریدیم غذا پختیم خوردیم ظرفهارو شستیم بعدشم فریزر خالی شد دوباره پرش کردیم گریه کردم خندیدم بغض کردم ولی عصبانی خیلی وقته نشدم حرص نزدم یه جور بی تفاوتی که اگر قبلا هم اینجور مرگ رو با گوشت و پوستم حس می کردم خیلی از کارهایی که کردم رو نمی کردم بابایی خیلی وقته به خوابم نمی یای یه جوری بهم بگو منو می بینی و فراموشم نکردی همین!


 
comment نظرات ()

 
حال گرفته
نویسنده : - ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠
 

چند وقتیه حالم گرفته است می گن مشکلات سه تا راه حل داره 1- امید که من به کل نا امیدم و هیچ تغییر و اصلاح و بهبود در آینده نمی بینم 2- فراموشی   که من همه چیرو با تاریخ و زمان دقیقش یادمه که مثلا مورخ 9 اسفند فلان سال در ساعت 10 و 25 دقیقه و 47 ثانیه فلانی اینو گفت یا فلان اتفاق افتاد  3-خواب که الحق تنها عامل زنده موندن من زیره این همه بار همینه که البته اگر خواب کمتر ببینم و به مغزم یه 4-5 ساعتی مهلت استراحت بدم .

ولی من بطور جدی خسته و نا امیدم دیگه نمی دونم چیکار کنم!


 
comment نظرات ()