نویسنده :
- ساعت ۱۱:٥٩ ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠
در ایـن سـرای بی کسی کسی به در نمی زند
بـه دشــت پــر مـلال مـا پـرنـده پـر نـمی زند
یکی ز شــب گــرفــتـگـان چراغ بر نمی کند
کــسی به کـوچه سـار شب در سحر نمی زند
نــشـسـتـه ام در انـتـظـار این غبار بی سوار
دریــغ کـز شـبــی چـنـین سپیده سر نمی زند
گــذرگـهـی است پر ستم که اندرو به غیر غم
یــکی صـلای آشــنــا بــه رهــگــذر نمی زند
چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات
بــرو کـه هـیچـکس ندا به گوش کر نمی زند
نه ســایه دارم و نه بــر بـیـفکنندم و سزاست
و گــرنـه بر درخـت تـر کـسی تـبر نمی زند
نویسنده :
- ساعت ۱۱:٥٩ ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠
در ایـن سـرای بی کسی کسی به در نمی زند
بـه دشــت پــر مـلال مـا پـرنـده پـر نـمی زند
یکی ز شــب گــرفــتـگـان چراغ بر نمی کند
کــسی به کـوچه سـار شب در سحر نمی زند
نــشـسـتـه ام در انـتـظـار این غبار بی سوار
دریــغ کـز شـبــی چـنـین سپیده سر نمی زند
گــذرگـهـی است پر ستم که اندرو به غیر غم
یــکی صـلای آشــنــا بــه رهــگــذر نمی زند
چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات
بــرو کـه هـیچـکس ندا به گوش کر نمی زند
نه ســایه دارم و نه بــر بـیـفکنندم و سزاست
و گــرنـه بر درخـت تـر کـسی تـبر نمی زند
نویسنده :
- ساعت ۱٢:٥٧ ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠
کوک کن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
کوک کن ساعتِ خویش !
که مـؤذّن، شبِ پیـش
دسته گل داده به آب
و در آغوش سحر رفته به خواب
کوک کن ساعتِ خویش !
شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
که سحر برخیزد
شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
دیر برمی خیزند
کوک کن ساعتِ خویش !
که سحرگاه کسی
بقچه در زیر بغل،
راهیِ حمّامی نیست
که تو از لِخ لِخِ دمپایی و تک سرفه ی او برخیزی
کوک کن ساعتِ خویش !
رفتگر مُرده و این کوچه دگر
خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است
کوک کن ساعتِ خویش !
ماکیان ها همه مستِ خوابند
شهر هم . . .
خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند
کوک کن ساعتِ خویش !
که در این شهر، دگر مستی نیست
که تو وقتِ سحر، آنگاه که از میکده برمی گردد
از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی
کوک کن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر
و در این شهر سحرخیزی نیست
و سـحر نـزدیک است .....
نویسنده :
- ساعت ۱٠:٤٠ ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠
درد من زیستن و مردن در سرزمینی است که مردمش انقلاب کردند تا کارهای قبل از انقلاب رو دزدکی انجام بدن
نویسنده :
- ساعت ٢:٢٧ ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠
بابای گلم سلام ،بابایی چطور دلت اومد منو توی این دنیا تک و تنها بذاریو بری،ْخداییش دلت به کی خوش بود؟منو به کی سپردی؟
بابای گلم باورت میشه امروز چهارشنبه 9- 9-90 9 ماهه همدیگرو ندیدیم هیچوقت پیش نیومده بود اینقدر طولانی همدیگرو نبینیم .
بابای گلم جات خوبه ؟راحتی؟به قولی مارو نمی بینی خوشی؟بابا برام دعا می کنی؟بابا این 9 ماه سخت گذشت ،دیر گذشت،بابای گلم دلم برات تنگ شده بابای گلم دلم واسه بغل کردنت فشار دادنت بوییدنت لمس کردنت تنگ شده !
بابایی برای دل نازکم دعا کن همین.
نویسنده :
- ساعت ۱۱:٠٢ ب.ظ روز شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠
نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز