نویسنده :
- ساعت ٧:٤۸ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸
بعد از کلی هورا کشیدن خلاصه ساعت ششی در تاتر شهری حضور بهم رساندیمو از بلیط نه اثری بود و نه خبری!بهر حال اگر از احوالات اینجانب پرسیده باشید ملالی نیست جز دوریه شما دوست معظمه یا مکرمه ،فقط اندکی عصرها توده ای غبارآلود با منبعی ناشناس بنام بغض یا عقده گلوی حقیر را می فشرد و منابع آبی چشمی را تخلیه می گرداند ،اکنون نیز یک جفت چشم به مانیتور زل زده و چیزی نمی گوید به پدر و مادرم سلامه گرم گرم برسانید.
دوستدار شما کارمند وظیفه زندانی
ساناز