نویسنده :
- ساعت ۱٢:٥۳ ب.ظ روز شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸
امروز صبح من خسته و نا امید بودم ،خسته از جدالی بی ثمر و نا امید از آنانکه و هر آنچه که بهش دلبسته و امیدوار بودم امروز صبح بعد از یک شب بی خوابی و چشمای سرخ ورم کرده وقتی توی آیینه نگاه کردم دلم به تمام وسعت سوخت برای این دختر بی پناه ،دختری که یک عمر ه محکم ایستاده،برای هیچ کس بار نبوده حتی بدنیا اومدنی هم مادرش درد نکشیده خودش می گه یکم زیره دلم درد می کرد رفتم بیمارستان همه دسپاچه شدن که بچه داره می آد !این دختره محکم ایستاده همه فکر کردن خوب پس مشکلی نداره ،چقدر دلم می خواست نوازشم کنن ناچار خودم دست کشیدم روی موهام!