خاله ساناز

این کجا و آن کجا
نویسنده : - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

من همیشه به این فکر کردم که چه دنیای عجیبیه

 یکی میمیره اطرافیان میزنن تو سرشون همون لحظه یکی به دنیا می آد به کل بیمارستان شیرینی می دن

یکی تو محضر دفتر رو با شادی امضا می کنه و سفید پوشیده اطرافیان همه خوشحالن و نقل می پاشن یکی همون لحظه با چشمای پف کرده و عینک دودی و روسری مشکی تنها می آد محضر و میگه کجارو باید امضا کنم !

 


 
comment نظرات ()