25 ساله پیش بوده اما چقدر بنظرم گذشته دوری می آد تابستون با اتوبوس TBT از ترمینال آزادی می رفتیم اردبیل فاصله بین صندلیا کم بود و بعد از یه مدتی که پا آویزون می موند هم ورم می کرد و هم به زانو فشار می اومد و درد خاصی کلافت می کرد اتوبوس مثل الان کولر گازی نداشت و پنجره هم یه مستطیل کویک بود که هوای شرجی یا گرمه جاده رو با فشار به درون فوت میکرد من و مامان کنار هم نشسته بودیم و بابا تک ردیف جلو که من با قد کوتاه اون موقع فقط پشت سرش و موهای جو کندمیش می دیدم تو رشت نرسیده کلوچه فروشها می پریدن بالا کلوچه نادری گردویی 4 تایی با قوطیه بنفش و نارگیلی با قوطیه قرمز و بابا برام یه جعبه گردویی خرید تا بخورم و ساناز تپلی دختر عزیز دردونش که -هر روز بعد از برگشتن از سر کار واسه اینکه سرشو گرم کنه روی سرشوهای مردونه و عریضش می نشوندش و تو خونه ویلایی بزرگ آریاشهر که فقط یه دست مبل توی مهمون خونش داشت و بقیش مثل مسجد خالی بود میگردوندش-بخوره و راه بنظرش کوتاه تر بیاد.
تو مراسم بابا از دختر داییش شنیدم که وقتی تایستونا بابا می رفته شهرستان واسه سرکشی به زمینهای کشاورزیش به اونا می گفته نمی دونید یه دختر خوشگله چشم ابرو مشکی دارم قیافش عین مادرمه ولی هیچوقت از مادرش پیش ما حرفی نمی زد یا هیچوقت به من نگفت بنظرش شبیه مادرشم .
حالا شوهرهای ما اگر لب تر کنن دخترمون شبیه مادرشونه یا مادررو می کشیم یا چشمای مردرو در میاریم دیگه از این شباهت ها نبینه !
بابایی دلتنگتم.
نظرات ()