روایتی از آقای الف
من بودم و یک مرد 50 ساله آشفته و عصبانی، با موهای جو گندمی ، کت و شلوار سفید و کرواتی سیاه با رگه های قرمز و سنجاقی که بدون شک طلا بود. راننده جوانکی بود مو سیخ سیخی و مست رانندگی. موزیک آشفته ای گذاشته بود که معلوم نبود رپ است یا تکنو یا پاپ! به راننده گفتم یا موزیک را کم کند، یا بدهد روی باند جلو. ساعت 5 بعدازظهر و تکنو؟ چیز غریبی ست. مرد کنار من غرولندی به راننده موسیخ سیخی کرد و راننده هم گفت غصه نخورید، هدفون دارد ضبطم! هدفون رو چپاند توی گوشش، به او گفتم که آقا! آن گوش پاک کن را بکنی توی گوشت پس چجوری صدای بوق ماشین ها را می شنوی؟ ، گفت : نمی شنوم! اینجوری حالش بیشتر است! 27-26 سالش بیشتر نبود و خوشحال بودم که در صندلی عقب سمند نشسته ام! روی ماشین 12 میلیونی اش 3-4 میلیون تومان ضبط و باند بسته بود! و از در و دیوارش یک قلمبه ای زده بود بیرون که گویای این بود که اگر بخواهد شهر را دچار انفجار صوتی کند، بدون شک می تواند! مرد 50 ساله آشفته بود و عصبانی. دائم با موبایلش یکجایی را می گرفت و سرش را تکان می داد. معمولا مسیر محل کار تا منزل را چرت می زنم و کتاب صوتی گوش می دهم. ساعات لذت بخشی از زندگی من است و خوشحالم که جای راننده نیستم. معمولا با آدمهای کنار دستم کمتر حرف می زنم و از آدمهایی که در تاکسی حرف می زنند بیزارم. آدمهایی که وقتی شروع می کنی به پرسیدن ساعت، از گرانی گوشت می گویند و طرح نوین اقتصادی دولت! من خوشبخت ترین مرد ایرانم! روزنامه نمی خوانم، تلویزیون نمی بینم و هیچ کدام از اخبار جهان را دنبال نمی کنم! دانسته هایم فقط مبتنی برا حرف هایی ست که می شنوم و آنها هم برایم پشیزی ارزش ندارد! اینکه وزیر بهداشت کیست و وزیر نفت چه کاره بوده است برایم ذره ای اهمیت ندارد. برای من هیچ خبری ارزش خواندن ندارد، برای من هیچ خبری ارزش خریدن روزنامه و گذاشتن وقت و حرص خوردن پای چرندیات دکتر فلانی و مهندس فلانی را ندارد!
مرد 50 ساله کنار من آنقدر آشفته بود که ناخودآگاه از او پرسیدم : مشکلی پیش آمده؟ کسی اتفاقی برایش افتاده؟ مرد برگشت به سمت من و نگاهی به من کرد، چشمش به حلقه ازدواجم افتاد و گفت: تو هم خر شدی؟ . خندیدم و گفتم : شتری ست که در خانه همه می خوابد، بعضی ها تصادفا وقتی دم در هستند، شتره رویشان می خوابد و بعضی ها به استقبالش می روند که حداقل زیرش نروند! لبخند تلخی زد. گفت : زنها همه شان یک آشغالند! همه شان کثافتند و همه شان بوی تعفن می دهند. چیزی نگفتم. آدمی که در آن لحظه غرق در خشم است را نمی شود برایش وضع کرد که چنین نیست و مشت نمونه خروار نیست ، زنهایی را می شناسم که از فرشتگان داستان های کهن هم بهترند و اگر کسی درباره شان داستان بنویسد بدون شک همه گمان بر اغراق آمیز بودن داستان خواهند کرد، ولی چنین نیست. زنانی را می شناسم که هیچ مردی در نیکی و خوبی به مثالشان پیدا نمی کنم. ولی این حرفها را نمی شود به چنین مردی زد، که عصبانی ست و آشفته . گذاشتم حرف بزند. فحش می داد و از همه چیز می گفت، می گفت : زنم یک فاحشه است. یک آشغال عوضی. لباس های یقه چاکدار می پوشد و سینه هایش را برای همه به نمایش می گذارد. رفته است تتو کرده است و مینی ژوپ می پوشد! رفته است سواحل قناری و نمی دانم که سینه اش را کدام گوری برنزه کرده است! همه شان یک مشت آشغالند! یک مشت آشغال هرزه و این را از من بشنو، هیچ کدامشان ارزش ، زندگی کردن را ندارند!
آتشش کم شده بود، پرسیدم مگر چه کرده که اینقدر آَشفته ای؟ به تو خیانت کرده است؟ گفت : با یک لندهور در خیابان دیده اندش! با یک لندهور بی ام و سوار! مگر برایش کم گذاشتم؟ 70 میلیون برایش ماشین خریده ام. 2 دانگ خانه دارد و کلی پول! هنوز تشنه ... است و مرد! مردی 50 ساله را در اوج ناامیدی دیدن خیلی دردناک است! آدمی که احساس تباه شدن می کند، احساس می کند که دنیا دارد روی سرش خراب می شود، آدمی که احساس یاس تمام گلبول های خونش را آلوده کرده است و شک! دردناک ترین زهر تاریخ! گفتم که شاید آن مرد آشنایی بوده است و می خواسته برساندش. گفت : مردم از آشنایشان پشت چراغ قرمز لب نمی گیرند! یادت باشد!
نمی دانم چرا من هم دردم گرفت. برای او دردم گرفت. برای این احساس ناامیدی و ترسش. برای این غم بزرگش. گفت که می خواهد اموالش را بفروشد و از ایران برود و زن آشغالش را در ایران بگذارد تا به تک تک مردهای ایرانی یک دور بدهد! حالا 36 سالش است! 20 سال دیگه باید دنبال جوجه خروس های شوش و راه آهن بیفتد تا برای سکس با او صدها هزارتومان تلکه اش کنند! هستی اش آتش گرفته بود، خوشحال بودم که راننده موسیخ سیخی هدفون در گوشش است و نمی شنود حرفهای این مرد 50 ساله را.
پرسیدم که شغلش چیست، گفت که پیمانکار است! پیمانکار دولتی در زمینه برق و نیروگاه. گفت که آنقدر پول دارد که نمی تواند بشمردشان. پرسیدم که چقدر کار می کنی؟ گفت از 7 صبح تا گاهی 11 شب. پرسیدم که چقدر در خانه ای؟ گفت : گاهی فقط به اندازه یک شام! پرسیدم که چقدر با زنت خلوت می کنی: گفت به اندازه یک بوسه! پرسیدم که آخرین بار کی به سفر بردیش؟ ، گفت که خودش هر فصل می رود یک گوری! تنها، با ضعیفه های از خودش ذلیل تر! پرسیدم چقدر جمعه ها با خانواده ات رفاقت می کنی؟ گفت که جمعه ها معمولا حساب و کتاب هایم را رسیدگی می کنم و گاهی هم در شرکتم. ولی همیشه ظهر جمعه ها برایشان از نایب غذا می گیرم. خندیدم.. به مردی که زنش را در سال به اندازه یک روز نمی بیند، در سال به اندازه یک روز نمی بوسد، در سال به اندازه یک روز با او نیست و از این زن آشفته است. گریستم به حال آن زن! که فاحشه شده است، بدن اش را فروخته است تا با پولش محبت بخرد!
یاد کارگر انبارم افتادم که حتی با وجود اضافه کاری بسیار خوب، حاضر نیست روزهای تعطیل و حتی عصرها سرکار بماند، می گوید که آنقدر پول دارم که گرسنه نباشم، ولی جنازه ام به هیچ درد خانواده ام نمی خورد!
گریستم به حال این زن و شوهر که پس از 15 سال تازه فهمیده اند که آنقدر پول دارند که نمی توانند بشمرند و به اندازه یک روز در سال برای هم وقت ندارند... یاد دن ویتو کارلئونه کبیر افتادم : زندگی یک درد بزرگ است! که گاهی التیام می یابد، ولی همیشه یک درد بزرگ است!
یک درد بزرگ رفیق!
نظرات ()