نویسنده :
- ساعت ۳:٠٢ ب.ظ روز سهشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸
من یه عادت بدی دارم تا اتفاق خاصی نیوفته فکر می کنم نباید بیام بنویسم امروز تولد عزیزه خاله است 9 سال گذشت و آن روز مثل روز روشن جلوی چشممه یعنی اونروز هم دختر بزرگ و عاقلی بودم در عنفوان بیست سالگی و الان چرا در حسرت بیست سالگی؟بگذریم عزیزه خاله تولدت مبارک
اگه عمری باشه و خانم ایکس تو آزانس مسافرتی ایگرگ مدارکمونو بگیره فردا عازم دیار روحانی تایلند هستیم آخه جا قحطه حتماً باید 7 ساعت بشینیم تو هواپیما و اگه سالم رسیدیم بریم تعطیلات انی وی اگه برگشتم عکس واستون میارم البته واسه بعضیییا هم سوغاتی !منتظرم باشید.بازم غر زدم یه عالمه کار دارم باید بنویسم تازه باید برم ارشیا رو هم بوس کنم بابامم بغل کنم شاید این تابو بمیره و در پدرم غرق شم !