نویسنده :
- ساعت ۸:٤٥ ق.ظ روز شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸
صبح به صبح که از هم خداحافظی می کنیم من با خودم فکر می کنم مثل قطره ای در یک ظرف قیر مذاب حل شدیم ،از پنجره خونمون شهر مثل یک محلول غلیظ گرم بنظرم می آد اما صبحهایی که من خودمو می زنم بخواب و اونم بدون خداحافظی میره اون یک قطره هم بخار شده رفته هوا ،من نمی فهمم توی زندگی چی از همه مهمتره ؟ولی یه سری چیزا یه سری کسا چرا اینقدر روح آدم رو بهم میریزه؟بگذریم چون می دونم خودم باید حل کنم و کسی به من کمکی نمی کنه !از تایلند بگم که خیلی جالب بود دنیایی کاملاً جدید متفاوت قیافه های جدید فرهنگ جدید غذاهای جدید دین جدید روی کره زمین چه خبره؟